eitaa logo
Your gifts🪽
23 دنبال‌کننده
40 عکس
0 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از ‌‌ ‌𝒟𝗂𝖺𝗆𝗈𝗇𝖽 ‌ᮢຼั /فور ندید 🤍
هدایت شده از ‌‌ ‌𝒟𝗂𝖺𝗆𝗈𝗇𝖽 ‌ᮢຼั /فور ندید 🤍
--- مکان تاریخی / نمادین: باغ‌های لوکزامبورگ (Jardin du Luxembourg)، پاریس، فرانسه 🇫🇷 — به خصوص اطراف فواره مدیسی (Fontaine Médicis) و صندلی‌های سبز معروفش. این مکان نماد آزادی اندیشه،زیبایی طبیعت، هنر (نقاشی و مجسمه) و مکان‌های دنج برای کتاب خواندن است. همچنین حس آرامش و مکانی برای تأمل دارد. --- – «رنگین‌کمان در میان صفحات» او، با پیراهنی به رنگ آبی آسمانی که انگار از صفحه‌ی اول یک رمان کلاسیک بیرون پریده بود، روی یکی از صندلی‌های سبز باغ لوکزامبورگ نشسته بود. در دستش، نه یک کتاب، بلکه دفتر طراحی‌اش بود که پر از طرح‌های نیمه‌کاره از شخصیت‌های خیالی و مناظر رؤیایی بود. او دائم بین دنیای داستان‌ها و دنیای رنگ‌ها در رفت و آمد بود. کنجکاوی‌اش او را به سمت هر کتابی می‌کشاند، و مهربانی‌اش باعث می‌شد در تخیلاتش، قهرمانان داستان‌ها را از هر گزندی نجات دهد. او آزادی را در هر صفحه و هر ضربه قلم‌مو جستجو می‌کرد. یک بعد از ظهر، در حالی که داشت از فواره مدیسی نقاشی می‌کرد، مردی با کت و شلواری شیک اما با گل سرخی که از روی عمد در جیبش جا داده بود، نزدیک شد. او هم عاشق کتاب بود، اما نه به اندازه‌ی او. بیشتر به شخصیت‌ها و داستان‌هایی که در کتاب‌ها شکل می‌گرفتند، علاقه‌مند بود— درست مثل «شوهر کتابی» که او در ذهن داشت. «چه منظره‌ی زنده‌ای از یک داستان خلق می‌کنید!» مرد با لبخندی گرم گفت. «من دارم سعی می‌کنم بفهمم چطور میشه بهترین داستان رو برای شخصیتم پیدا کنم؛ کسی که هم شجاع باشه، هم مهربون، و هم بتونه دنیای خودش رو رنگی کنه.» آن‌ها ساعت‌ها درباره‌ی شخصیت‌های مورد علاقه‌شان، کتاب‌هایی که دنیایشان را تغییر داده بود، و آزادی‌هایی که در فشن و هنر پیدا می‌کردند، صحبت کردند. او با قلم‌مویش به او نشان داد که چطور می‌تواند "رنگ" را به شخصیت داستانش اضافه کند، و او با معرفی کتاب‌های کمتر شناخته شده، دنیای او را گسترده‌تر کرد. عشق آن‌ها مثل یک *کتاب نقاشی* بود؛ جایی که هر صفحه، داستانی داشت و هر رنگ، احساسی را منتقل می‌کرد. آن‌ها با هم، «شوهر کتابی» مورد علاقه او را ساختند؛ شخصیتی که هم آزادی‌خواه بود، هم عاشق زیبایی، و هم با قدرت تخیل و مهربانی‌اش، دنیای اطراف را نقاشی می‌کرد. --- 📚 تقدیم به:https://eitaa.com/mournia
--- مکان تاریخی / افسانه‌ای: قلعه‌ی هوهنزولرن (Hohenzollern Castle) در آلمان 🇩🇪. این قلعه که بر فراز یک کوه ایستاده، شبیه قلعه‌های کارتونی و افسانه‌ای است. نمادی عالی برای مکانی که وظیفه و قلمرو را در خود جای داده است. --- – «پیمان زیر پرچم شکسته» «پرنسس لونا»، که موهایش به رنگ طلای مذاب بود و همیشه یک دستبند نقره‌ای شبیه شمشیر کوچک می‌بست، در بالکن بلندترین برج قلعه هوهنزولرن ایستاده بود. او شاهزاده‌ای بود که زیر سایه‌ی وظایف سنگین پادشاهی نفس می‌کشید. شوالیه او، "سِر آرتور"، فرمانده گارد سلطنتی بود. او نه یک اشراف‌زاده، بلکه کسی بود که قدرت و وفاداری‌اش را از صدق نیت و مهارتش کسب کرده بود. او تنها کسی بود که می‌توانست لبخند واقعی را روی لبان لونا بیاورد— لبخندی که بیشتر شبیه یک اشک شوق بود. آن شب، دشمنان قلعه را محاصره کرده بودند و وظیفه سِر آرتور این بود که در دروازه بماند و بجنگد، در حالی که لونا باید در پناهگاه مخفی می‌ماند. در حین آخرین خداحافظی در راهرویی با پرچم‌های شکسته، لونا به جای دادن یک دستور سلطنتی، یک شیء کوچک و معنوی به او داد: یک تکه از پارچه‌ی لباس سلطنتی‌اش که با نخ ابریشمی سبز دوخته شده بود (رنگی که او در انیمه‌ها دوست داشت). «این را بگیر. اگر بازگشتم، این پارچه را با خودت خواهی داشت،» لونا نجوا کرد، چشمانش پر از نگرانی بود. «و اگر بازنگشتم، بدان که شجاعت تو، داستان عشق ما را برای همیشه در این قلعه زنده نگه می‌دارد.» آرتور زانو نزد، بلکه در مقابل او تعظیم کرد و با لحنی که سرشار از وفاداری بود، سوگند خورد: «من نه برای پادشاهی، بلکه برای آن لحظه‌ای که خندیدی، می‌جنگم.» نبرد آغاز شد، و در آخرین لحظه، آرتور شمشیرش را بالا برد. در زیر نور مهتاب، تکه پارچه‌ی سبز رنگی که لونا به او داده بود، از زره‌اش آویزان بود و نوری غیرمنتظره به او بخشید، نه برای پیروزی، بلکه برای خوش‌شانسی برای بقا. او پیروز شد، و عشق آن‌ها در میان دود و شکوه آن شب، تثبیت شد— عشقی که بر پایه‌ی وظیفه شروع شد اما با فداکاری انسان کامل شد. --- 🏰تقدیم به :https://eitaa.com/maljja ---
--- مکان تاریخی / افسانه‌ای: کتابخانه سدهایی (Library of Celsus) در اِفِسوس، ترکیه 🇹🇷 (ویرانه‌های باستانی). این مکان نماد دانش فراموش شده، شکوه گذشته و تنهایی باشکوه است. نور شمع در برابر ستون‌های عظیم، تضاد بصری خیره‌کننده‌ای ایجاد می‌کند. --- «فرو می‌ریزد، اما می‌سوزد» او شب‌ها به خرابه‌های کتابخانه می‌آمد. نه برای مطالعه، بلکه برای گوش دادن به سکوت. تمام روز را در حال نوشتن شعرهایی بود که هیچ‌کس نمی‌فهمید، یا شاید هیچ‌کس نباید می‌فهمید. یک شب، باران شدیدی می‌بارید و او تنها یک شمع نفتی کوچک را در دست داشت که نورش به زحمت روی سنگ‌های مرمر می‌افتاد. ناگهان، سایه‌ای بلند و اثیری در مقابل طاق‌های شکسته ایستاد. او دیگری بود؛ کسی که در واقع، *شاعرِ اصلی* آن کتابخانه بود و در آنجا محبوس شده بود— نه با زنجیر، بلکه با کلماتی که هیچ‌وقت سروده نشدند. «تو هم شعرهایت را ناتمام گذاشتی، درست است؟» صدای آن سایه، مثل خش‌خش برگ‌های خشکیده بود. او پاسخ نداد، فقط شمعش را بالا گرفت. آن دو در میان ویرانه‌ها، درباره‌ی مرگ کلمات و وزنِ غم حرف زدند. عشق آن‌ها نه با بوسه، بلکه با تکمیل کردن یک مصرع ناتمام آغاز شد. هر کدام، بخشی از اندوه دیگری را با نور شمع‌شان روشن کردند. وقتی صبح شد، شمع ذوب شده بود و سایه ناپدید شده بود. اما در روی سنگی کهن، کلمه‌ای حک شده بود که تا به حال آنجا نبوده: "تا آخرین شعله..." --- 🕯تقدیم به:https://eitaa.com/Abyssos ---
--- مکان نمادین / مدرن: یک شهر بازی متروکه یا آرکید قدیمی (Arcade) که چراغ‌های نئونش هنوز چشمک می‌زند، مثلاً در لاس وگاس یا یک شهر ساحلی آمریکایی با تم *Miami Vice* قدیمی. اینجا نماد فرار از واقعیت و شیرینی هیجان لحظه‌ای است. --- – «باگ در سیستم» آن‌ها همدیگر را در آرکید "پلی‌تایم پلاس" دیدند؛ جایی که بوی پاپ‌کورن سوخته و موسیقی الکترونیک قدیمی قاطی شده بود. او با هدفون‌های بزرگ وایرد و تاپ طرح‌دار نئونی (بویژه صورتی و سبز لیمویی) مشغول شکستن رکورد بازی رقابتی بود. او، با شلوار جین زاپ‌دار و یک دوربین فیلم‌برداری کوچک که روی شانه‌اش آویزان بود، کنارش ایستاد. «هی! تو واقعاً با این اسکور می‌تونی برنده بشی؟» او فریاد زد تا صدایش از صدای بلند بازی‌ها رد شود. دخترک (یا پسرک) چرخید، با آن چشم‌های درشت و ریمل پررنگ، و خندید. خنده‌ای که انگار از یک موزیک ویدئوی MTV آمده بود. «فقط وقتی که نفر مقابلم سرش گرم بازی کردن با منه!» آن‌ها تمام شب را به چالش‌های احمقانه گذراندند: مسابقه آب‌نبات خوردن، فرار از پلیس‌ها در بازی *Need for Speed* نسخه قدیمی، و ساختن سلفی‌های تار با فلش دوربین آنالوگ در راهروی آینه‌ای. هر بار که یکی از آن‌ها برنده می‌شد، دیگری یک ژست خنده‌دار می‌گرفت و سریعاً فیلم می‌گرفت. عشق آن‌ها شبیه یک لگوی خراب بود که همه قطعاتش به طرز معجزه‌آسایی به هم می‌چسبیدند. در آخرین لحظه، وقتی شهر بازی داشت بسته می‌شد و چراغ‌ها کم‌نور شدند، او به او یک نوار کاست داد که روی آن نوشته بود: "بهترین راند تا ابد" و در آن موسیقی پاپ مورد علاقه‌شان پخش می‌شد. --- 🕹 تقدیم به: @ykgirvbhh
--- مکان تاریخی / افسانه‌ای: جزیره کرت (Crete)، یونان 🇬🇷 و افسانه‌های مربوط به آن — مخصوصاً میراث آتلانتیس یا هر شهر گمشده‌ای که زیر آب رفته باشد. اینجا نماد عمق احساسات و زیبایی‌های پنهان زیر سطح است. --- – «غواصی در شهر گمشده» آنها در ساحلی آفتابی در جزیره کرت همدیگر را دیدند، جایی که موج‌ها با ریتمی سریع و هیجان‌انگیز به ساحل می‌خوردند. او نه لباس محلی پوشیده بود، نه لباس فشن؛ فقط یک لباس شنای آبی نفتی که از دور شبیه لباس یک غواص حرفه‌ای بود. او گفت: «آرامش واقعی، در سطح نیست. باید عمیق‌تر بری تا انرژی رو حس کنی.» آن روز، تصمیم گرفتند به دنبال افسانه‌ی یک شهر گمشده در نزدیکی ساحل بروند. در زیر آب‌های فیروزه‌ای، جایی که نور خورشید به خطوط شکسته ستون‌های باستانی می‌رسید، او ماسکش را درآورد و اولین کلمه‌اش در زیر آب این بود: «اینجاست!» لحظه‌ای که اکسیژن کم بود و دنیا ساکت، او برای او دست زد و یک قلب ساخت. وقتی به سطح بازگشتند، دیگر انرژی دریا فقط در موج‌ها نبود؛ در نگاه‌هایشان بود. عشق آنها مثل جریانی زیرزمینی بود که حالا پیدا شده بود و دنیا را روشن می‌کرد. آنها فهمیدند که او، با تمام انرژی‌اش، در واقع همان شهر گمشده‌ای بود که منتظر بود تا او برایش غواصی کند. --- 🌀 تقدیم به : @kim_aymi ---
. مکان تاریخی / افسانه‌ای: قلعه برن (Bran Castle) در رومانی 🇷🇴 — همون قلعه‌ای که الهام‌بخش افسانه "دراکولا" بود. – «شبِ سوم در قلعه برن» هوا سرد بود و مه، دیوارهای سنگی را پوشانده بود. او، دختری با کت چرمی سیاه و موهایی چون سایه‌های نیمه‌شب، وارد سالن خاموش شد. در انعکاس آینه، شمعدان‌ها یکی‌یکی روشن شدند — گویی قلعه او را شناخته بود. در آن‌سوی راهرو، مردی ایستاده بود که چشم‌هایش به رنگ شراب قدیمی بود. لبخند زد، آرام گفت: «تو بوی انسان نمی‌دی... بوی تصمیم می‌دی.» و از همان لحظه، بازی خون و دل آغاز شد. هر شب، پشت پیانو نشسته و آهنگی می‌نواخت که فقط برای او نوشته بود — آهنگی که اگر کامل شود، نفرین هزارساله می‌شکند. اما بهایش؟ یک قطره از خونِ خالق آن. یک شب، وقتی مه تا سقف رسیده بود، دختر خودش را میان شعاع قرمز شمع دید؛ چند لحظه سکوت... و بعد صدای پیانو قطع شد. صبح که خورشید از کوه بالا آمد، هیچ‌کس در قلعه نبود— فقط در گوشه‌ی دیوار، طرحی از پروانه‌ای سیاه با ردِ لبخند باقی مانده بود. در افسانه می‌گویند از آن شب، *هیچ ومپایری دیگر تشنه‌ی خون نشد — فقط تشنه‌ی فهمیدن عشق ماند.* --- 🩸 تقدیم به: https://eitaa.com/joinchat/1999504653Cb748f06007
--- مکان تاریخی / افسانه‌ای: باغ شازده ماهان در کرمان — باغی وسط کویر که سبز و پرآب مانده؛ نمادی از *زندگی در دل خشکی*. در دنیای افسانه‌ای، این باغ جایی‌ست که گفته می‌شه هرکس با قلب پاک از آن عبور کند، رنگ‌ها با او سخن می‌گویند. – «طراح امید در باغ پاییز» در عصرِ پاییز، وقتی برگ‌ها مثل طلا از شاخه می‌چرخیدن، او وارد باغ شازده شد — برای طراحی مجموعه‌ای با الهام از رنگ‌های زمین. باد ملایم مثل دوختِ ابریشم از میان شاخه‌ها رد می‌شد، و نورِ غروب بر پارچه‌هایش می‌رقصید. در میان فواره، دختری (یا پسری، بسته به vibe چنل) نشسته بود و طرحی از برگ‌ها می‌کشید. نگاه‌شان مثل دو خط دوخت در یک لباس یکی شد. او گفت: «پاییز هیچ‌وقت مرگ نیست، فقط یاد گرفتنِ رنگ‌هاست.» و همان جمله، شروعِ دوختِ عشق شد. چند روز بعد هر صبح در همان باغ تمرین طراحی می‌کردند — با هر رنگِ جدید، یک احساس تازه میان‌شان شکل می‌گرفت. در پایان فصل، وقتی برگ آخر افتاد، لباس نهایی را پوشیدند: جامه‌ای از امید. آن روز باران بعدِ ماه‌ها بر کویر چکید، و عشق‌شان باغ را تازه کرد. --- 🗝 تقدیم‌به : https://eitaa.com/sh_nabaat
--- مکان تاریخی / نمادین: کتابخانه دانشگاه پرینستون (Princeton University Library)، نیوجرسی، ایالات متحده آمریکا 🇺🇸 — به خصوص در بخش‌های قدیمی با معماری گوتیک که نوری طبیعی از پنجره‌های بلند به داخل می‌تابد، اما در عین حال دسترسی سریع به شبکه‌های دیجیتال دارد. این مکان نماد تحصیل، تقابل زیبایی کلاسیک (گل و طبیعت نمادین) و دنیای دانلودها و اطلاعات دیجیتال است. --- – «آرشیو لبخندها» او در قامت یک دانشجوی سال سوم، با مانتویی راحت و گل‌دار که انگار از دل یک مزرعه‌ی کوچک چیده شده بود، در راهروی کتابخانه پرینستون قدم برمی‌داشت. با وجود حجاب کاملش، شوخ‌طبعی‌اش از پشت عینک‌هایش به بیرون نشت می‌کرد؛ گاهی با یک نکته‌ی هوشمندانه در مورد کتابی که تازه تمام کرده بود، یا با یک ویدئوی خنده‌دار که از جایی عجیب دانلود کرده بود، همکلاسی‌ها را غافلگیر می‌کرد. او عاشق «کاتالوگ کردن» بود؛ نه فقط کتاب‌ها، بلکه لحظات خوب زندگی را هم با دقت دانلود می‌کرد. یک پوشه در لپ‌تاپش به نام "گل‌های زیبا و کمیاب" داشت که مجموعه‌ای از تصاویر گل‌های مختلف، از رزهای مخملی تا گل‌های وحشی نادر، بود. در یکی از روزهای کسل‌کننده که داشت سعی می‌کرد حجم عظیمی از مقالات پژوهشی را دانلود کند، متوجه شد که فردی در گوشه‌ای دنج مشغول مرتب کردن یک دسته‌گل رز سفید است که به طرز عجیبی، بوی گلاب می‌داد. این مرد، یک دانشجوی رشته‌ی علوم کامپیوتر بود که اعتقاد داشت هر چیزی در دنیا را می‌توان به یک الگوریتم تبدیل کرد، حتی «طبیعت». او با جدیت تمام سعی داشت تا بوی گل‌ها را با استفاده از یک سنسور و تبدیل آن به کد، شبیه‌سازی کند. «شما دارید چه چیزی را آرشیو می‌کنید؟» او با همان لحن بامزه‌اش پرسید. «امیدوارم وای‌فای این گوشه قوی باشه، چون این بو خیلی ارزشمنده و ارزش دانلود کردن داره!» دانشجوی کامپیوتر که از این برخورد غیرمنتظره خنده‌اش گرفته بود، پاسخ داد: «من دارم تلاش می‌کنم قلب یک گل رز را کدنویسی کنم. اما انگار این روحتون، نسخه اصلی و باکیفیت‌تری از این گله!» آنها در کنار هم نشستند؛ او با دانلود یک پادکست در مورد تاریخچه گل و طبیعت، و او با تلاش برای تبدیل عطر رز به داده. عشق آن‌ها، ترکیبی از *دانش دیجیتال (دانلودها)*، زیبایی ارگانیک (گل و طبیعت) و طنز شیرین بود؛ یک پیوند که ثابت می‌کرد جذاب‌ترین محتوا، آنی است که هم ذهن را ارضا کند و هم قلب را شاد نگه دارد. --- 🌱 تقدیم‌به:@daijubo ---
--- مکان تاریخی / نمادین: کتابخانه بریتانیا (British Library)، لندن، انگلستان 🇬🇧 — به خصوص بخش نسخ خطی و اسناد تاریخی. این مکان نماد حفظ میراث ادبی جهان، منبعی بی‌نهایت برای تحقیق در مورد زندگی‌نامه‌ها و پناهگاهی برای عاشقان متن است. --- – «کشف امضای گمشده» او، با ظاهری که همیشه یک دفترچه یادداشت چرمی کوچک و قلمی نفیس در آن جای داشت، در میان قفسه‌های عظیم کتابخانه بریتانیا غرق بود. هر بار که یک نسخه‌ی چاپی قدیمی یا یک دست‌نوشته‌ی خطی را می‌دید، انگار با روح نویسنده‌ی آن ارتباط برقرار می‌کرد. کنجکاوی او صرفاً برای خواندن نبود؛ او می‌خواست بداند شاعران در لحظه‌ی نوشتن چه می‌خوردند، چه کسانی را دوست داشتند، و چرا این واژه‌ی خاص را انتخاب کردند. برای او، یک هدیه صرفاً یک شیء نبود، بلکه یک «تقدیم‌نامه‌ی فیزیکی» بود که معنایی عمیق‌تر از متن درون خود داشت. در آن روز، او در حال تحقیق روی زندگی‌نامه‌ی یک شاعر قرن نوزدهمی بود که ناگهان متوجه یک یادداشت حاشیه‌ای عجیب در حاشیه‌ی یک نامه‌ی چاپ نشده شد. یادداشت آنقدر کوچک و مرموز بود که کسی به آن توجه نکرده بود. در همین حین، فردی که او را از دور زیر نظر داشت، به او نزدیک شد. این فرد، متخصص نسخه‌های خطی بود که هرگز اجازه نمی‌داد احساساتش در کارش دخالت کند، اما به شدت مجذوب شور و حرارت او در کشف جزئیات شده بود. او با هیجان به متخصص نزدیک شد: «ببخشید، این علامت در حاشیه‌ی نامه... فکر می‌کنم این نه یک علامت، بلکه یک نماد شعری از یک مجموعه شعر گمشده است! به نظر می‌رسد شبیه طرح یک گل رز است که شاعر در شعر دیگری به آن اشاره کرده بود!» متخصص که تا به حال فقط به دنبال صحت و قدمت اسناد بود، حالا برای اولین بار، زیبایی پنهان در *اشتباهات* را دید. او که همیشه از هدایای صرفاً مادی دوری می‌کرد، متوجه شد که بزرگترین هدیه، به اشتراک گذاشتن یک کشف ادبی است. آن‌ها ساعت‌ها روی رمزگشایی آن نماد کار کردند. عشق آن‌ها با هم‌خوانی دقیق ابیات مختلف از شاعران مختلف شکل گرفت؛ عشقی که در آن، هر روز یک اکتشاف جدید بود و هر مکالمه، یک شعر عاشقانه که در سکوت کتابخانه سروده می‌شد. --- تقدیم به: https://eitaa.com/joinchat/3410035625C5696a14e74 از طرف : https://eitaa.com/energylika ---