---
مکان تاریخی / نمادین:
باغهای شناور و فانوس دریایی رنگارنگ در شهر "سانتا باربارا" (Santa Barbara)، کالیفرنیا، ایالات متحده آمریکا 🇺🇸 (با تأکید بر المانهای مدیترانهای و رنگهای روشن).
ما فضایی ساحلی با معماری اسپانیایی روشن و فانوس دریاییای با نوارهای آبی روشن و سفید را متصور میشویم که حس انرژی بیپایان و شادابی میدهد.
---
– «نور، رنگ، و قفلهای کوچک شادی»
او یک انفجار رنگ در هر جمعی بود. انرژی او به قدری بالا بود که انگار تمام ویتامینهای D و B را به یکباره مصرف کرده است. لباسهایش همیشه ترکیبی از رنگهای روشن بود و حضور پاپیونهای بزرگ (یا طرحهای پاپیونی) بر روی لباسها، کفشها و حتی گیرههای مویش، امضای همیشگی او بود. برای او، دنیا یک صحنهی تئاتر پر از نور است و هر روز باید با یک ایده جدید و شاد شروع شود.
علاقه او به "نازنازی بودن" به این معنی بود که هر شیء کوچکی که در دست میگرفت، باید حداقل یک ویژگی "قشنگ" یا یک نماد کوچک شادی داشت؛ مثلاً سوییچ ماشینش به یک توتفرنگی کوچک آویز شده بود.
او در یک روز آفتابی، در حال پیادهروی در کنار فانوس دریایی رنگارنگ سانتا باربارا بود. او یک بادبادک غولپیکر به شکل یک گربه کارتونی آبی آسمانی را با خود حمل میکرد که در آسمان اوج میگرفت.
در همان نزدیکی، فردی مشغول کار بر روی پروژهای بود که تضاد کامل با او داشت: او یک مهندس نرمافزار بود که در حال ساختن یک سیستم رمزنگاری امنیتی بسیار پیچیده بود. او به دنبال چیزی بود که نشاندهنده "حداکثر پیچیدگی در ظاهری ساده" باشد.
بادبادکِ گربهای او، به دلیل وزش ناگهانی باد، کابل اتصالش را پاره کرد و در حال سقوط به سمت تجهیزات الکترونیکی مرد بود.
او با سرعتی باورنکردنی واکنش نشان داد. در حالی که دنبال بادبادک میدوید، یک پاپیون بزرگ و آبی روشن را از موهایش جدا کرد و آن را با مهارتی غیرمنتظره، مثل یک قلاب، پرتاب کرد و دقیقاً به طناب بادبادک گیر داد و آن را قبل از برخورد نجات داد.
مهندس که از این حرکت غیرمنتظره و دقیق مات شده بود، لبخندی زد که اولین لبخند واقعی او در آن هفته بود. «این... این یک حرکت امنیتی سطح بالا بود! پیچیدگی و قدرت در قالب شیرینترین نماد ممکن!»
آنها در مورد اینکه چگونه میتوان "انرژی" را در قالب "کد" یا "رنگ" محصور کرد، بحث کردند. عشق آنها، پیوندی بود بین منطق دقیق و شادی بیقید و شرط؛ جایی که هر روز، با یک رنگ روشن جدید آغاز میشد و پاپیونها، نماد قفلهای کوچک شادی بودند که باید هر روز باز میشدند.
---
🎈 تقدیم به: https://eitaa.com/joinchat/2409956810Caed011273a
از طرف : https://eitaa.com/energylika
---
مکان تاریخی / نمادین:
شهر "آمستردام" (Amsterdam)، هلند 🇳🇱، با تمرکز بر کانالها، دوچرخهها و خانههای باریک رنگپریده در نور ملایم عصرگاهی.
این مکان نماد آزادی حرکت، فضای باز دوستانه و زیبایی شهری آرام است.
---
– «نقاشی بر روی آبهای آرام»
او (شخصیت اصلی که عاشق کتاب، فشن، آزادی و مهربانی است) این بار نه به دنبال کشف یک راز، بلکه به دنبال پیدا کردن یک همراه صادق بود. او به آمستردام سفر کرده بود تا در میان کوچههای سنگفرش شده و در امتداد کانالها، آرامشی را بیابد که فقط در صفحات کتابهای قدیمی نیست، بلکه در حرکت همیشگی شهر جریان دارد. سبک فشن او ترکیبی از پارچههای طبیعی و رنگهای ملایم (مانند بژ، سبزآبی روشن و هلویی) بود که کاملاً با نوردهی شهر همخوانی داشت.
او در حال دوچرخهسواری در کنار یکی از کانالها بود، با یک سبد حصیری زیبا که چند کتاب تازه خریده شده و یک دستهگل کوچک وحشی در آن قرار داشت. او متوقف شد تا انعکاس خانههای رنگی را بر روی آب تماشا کند؛ لحظهای که برایش ارزشش از هزاران کلمه بیشتر بود.
درست در آن لحظه، مردی با ظاهری راحت و خوشلباس (اما نه لزوماً فشن به معنای مد روز، بلکه خوشتیپِ دوستانه) که در حال عکاسی با یک دوربین فیلم قدیمی بود، از او عکس گرفت؛ البته نه از خود او، بلکه از *انعکاس نورِ روی آب که توسط سایهی مهربان او کمی کاملتر شده بود.*
مرد (عکاس و دوستدار محیط زیست) به سمت او آمد و با لحنی دوستانه و بدون هیچ پیشزمینهای گفت: «ببخشید، شما مانند یک لنز طبیعی عمل میکنید. هر جایی که بایستید، ترکیب نور و سایه را کامل میکنید. نور بیرون شما بسیار خوشایند است.»
او با لبخندی باز و صمیمی پاسخ داد: «من فقط سعی میکنم دنیا را با چشمهای خودم ببینم، و گاهی دنیا هم تصمیم میگیرد که با چشمهای مهربان شما دیده شوم.»
آنها شروع به قدم زدن کردند. بحثشان حول محور هنری بود که چگونه آزادی را میتوان در قابهای کوچک (مانند یک عکس) یا در بندهای یک شعر (مانند علاقه او به کتاب) پیدا کرد. آنها بر سر این توافق کردند که زیبایی واقعی، در تعامل ساده و صمیمانه نهفته است، بدون هیچ پیچیدگی یا درامی. عشق آنها، مانند یک دوچرخهسواری آرام در غروب یک روز تابستانی بود؛ دوستانه، گرم و پر از اعتماد.
---
🚲 تقدیم به : https://eitaa.com/joinchat/2981561769C104bceff1c
از طرف : https://eitaa.com/energylika
مکان تاریخی / نمادین:
شهر "بوستون" (Boston)، ایالات متحده آمریکا 🇺🇸، با تمرکز بر محلههای تاریخی و کتابفروشیهای قدیمی و دنج (مانند محله Beacon Hill یا یک کافه کتاب معروف در نزدیکی هاروارد).
---
– «زمزمههای رنگی در حاشیه دفتر خاطرات»
شخصیت اصلی ما، دختری با موهای فرفری پرپشت و چشمهای سیاه درشت بود که جذابیت خاصی به او میبخشید. او به معنای واقعی کلمه، عاشق ژورنالنویسی بود. دفتر خاطرات او نه فقط ثبت وقایع، بلکه پناهگاه امن او بود؛ پر از طرحهای کوچک، نقل قولهای فشن، برگهای خشک شدهی کوچک (نماد علاقه به طبیعت یا طبیعتگرایی ملایم) و مهمتر از همه، قلمزنیهای ناشی از لحظات عمیق یا گاهی سردرگمی.
او در یک کافه کتاب دنج در بوستون، با یک فنجان چای، مشغول نوشتن بود. وقتی غرق در ژورنالش میشد، به خاطر حساسیت بالایش، گاهی اوقات دچار سردرگمی و گیجی میشد و جملاتش به صورت کلماتی نامرتبط و "ناز" از دهانش خارج میشد، جملاتی که فقط توسط نزدیکترین فرد قابل رمزگشایی بود.
در آن روز، او در حال نوشتن درباره یک شعر عمیق بود که ناگهان حالش کمی تغییر کرد و سعی کرد چیزی بگوید اما فقط کلمات درهم ریخته و شیرینی از دهانش خارج شد، مثل: "گل... بال... آبی... پاپوش... سریع...".
مردی (که میتواند یک نویسنده یا متخصص زبانشناسی باشد، کسی که به جزئیات و کلمات اهمیت میدهد) که پشت میز مجاور نشسته بود و مشغول مطالعهی نسخههای خطی بود، متوجه حال او شد. او نه تنها نگران نشد، بلکه با مهربانی و آرامش کامل به سمت او آمد.
او با لحنی آرام و متفکر، به کلمات بریده بریده او گوش داد و پاسخ داد: «اشکالی ندارد. فکر کنم میگویی: «به سرعت یک گلِ آبی را ببینم که با پاپیونِ زیبایی تزئین شده است.» درست است؟»
لحن آرام و درک او، مانند یک مرهم روی روح حساس او اثر کرد. او با چشمانی پر از محبت به مرد نگاه کرد و با یک لبخند کوچک توانست سرش را به نشانه تأیید تکان دهد.
عشق آنها بر اساس کشف و ترجمه شکوفا شد. مرد یاد گرفت که چگونه «زبانِ غیرمستقیم» او را بخواند، و در مقابل، او یاد گرفت که چگونه با حمایت بیقید و شرط، از آن نقاط آسیبپذیر (حال بد) عبور کند.
---
🖋️ تقدیم به : https://eitaa.com/dll3jz
از طرف : https://eitaa.com/energylika
Your gifts🪽
--- مکان تاریخی / نمادین: باغهای شناور و فانوس دریایی رنگارنگ در شهر "سانتا باربارا" (Santa Barba
این برای یه چنل دیگه بود اشتباه شد
---
مکان نمادین:
شهر "پراگ" (Prague)، جمهوری چک 🇨🇿، با تمرکز بر محلهی مالا استرانا (Malá Strana)، و یک کتابفروشی/کافه قدیمی با شومینهی روشن و نور شمع. این مکان نماد تاریخ، رمز و راز، و فضایی دنج و گرم است.
---
– «رازهای شمع و دوستی در پراگ»
دختر شروع به صحبت کردن دربارهی آخرین شخصیتش کرده؛ یک شخصیت مرموز و تنها که در تاریکیِ قصهاش گم شده است. او آنقدر با این شخصیت همذاتپنداری کرده که وقتی احساساتش قوی میشود، شروع به زمزمه کردن کلمات نامفهوم و شیرین میکند، مثل بازتابی از نور شمع روی شیشههای بخار گرفته: «...سایه... نور... گم شده... پیدا... بال... پرواز...»
نویسنده (مرد، با نگاهی عمیق و آرام) که در همان کافه، در کنار چند دوست صمیمی (شاید یک نقاش، یک موسیقیدان) نشسته است، زمزمهی او را میشنود. او با لبخندی گرم که نور شمع آن را دوچندان میکند، به سمت دختر میآید.
او با صدایی که از عمق وجودش میآید، میگوید: «میدانم چقدر این شخصیت برایت مهم است. او نه تنها در داستان تو گم شده، بلکه بخشی از توست که در حال کشف خودش است. نور شمعها را ببین، حتی در تاریکترین لحظات، راهی برای درخشیدن پیدا میکنند.»
دوستان نویسنده نیز با محبت به دختر نگاه میکنند. یکی از آنها (نقاش) میگوید: «گاهی اوقات، ما نیاز داریم تا در تاریکیِ یک نقاشی، به دنبال رنگهای پنهان بگردیم. آن رنگها، همانهایی هستند که بعداً اثر را زنده میکنند.»
دختر با شنیدن این کلمات، احساس امنیت و پذیرش میکند. او متوجه میشود که حتی در عمیقترین احساساتش، تنها نیست. نویسنده دستش را میگیرد و او را به سمت میز دوستانش دعوت میکند. آنها با هم صحبت میکنند، نه دربارهی مشکلات، بلکه دربارهی زیباییِ خلق کردن، قدرتِ داستانها، و حمایتِ بیقید و شرطی که در کنار هم دارند.
---
✨ تقدیم به : https://eitaa.com/mrxcollection/1033
از طرف : https://eitaa.com/energylika
---
– «رقص میان ستارهها و نبضِ رنگها»
مکان نمادین:
پاریس 🇫🇷 — کنار رود سن، در عصر اواخر تابستان. شهر درخشان است، چراغهای قهوهخانهها با نور بنفش و طلایی در آب منعکس شدهاند. روی پل، دختر با لباس چندرنگ و موهای فرفری که در باد میرقصند، گامهای سبک برمیدارد و در حالی که دفتر کوچکش را در دست دارد، با هیجان دنبال زاویهی نورهای خیابان میگردد.
---
او دختریست که تحرک، رنگ و زندگی را در خونش دارد. همیشه در حرکت است — گاهی میرقصد، گاهی دوچرخهسواری میکند، گاهی وسط خیابان میایستد تا از بازتاب رنگها روی آب عکس بگیرد.
هر روز برایش یک ترکیب تازه از حسهاست:
آبی مثل رؤیا، قرمز مثل جسارت، سبز مثل آرامش، و بنفش مثل فکرهای عمیق.
اما چیزی درونش انگار دنبال "فرکانس خاصی از آرامش" میگردد، فرکانسی که هنوز پیدایش نکرده.
در همان عصر، مردی ایستاده پشت دوربین. ظاهرش ساده اما نگاهش با عمق خاصی میدرخشد. وقتی دختر در میان چراغها میچرخد، شاتر را میزند — نه از روی وظیفه، از روی شگفتی.
او میگوید:
«تو مثل ترکیب تمام رنگهای جهان هستی. حتی سکونت، یه حرکت داره.»
دختر لبخند میزند؛ پرانرژی، زنده، و با برق چشمهایی که مثل ستارههاند.
«حرکت قشنگه چون هر لحظه یه فرصت تازهست. ولی تنها وقتی معنا داره که کسی باهات بخواد اون لحظهها رو بفهمه.»
از همان شب، عشقشان در ریتم به وجود آمد — نه در کلمات، نه در نگاههای طولانی.
در حرکت، در خندهها، در نورهای رقصان و بازتابهای آبی و نارنجی در آب سن.
او با هر حرکتش، دنیای درونیاش را رنگ میکرد؛ و مرد، هر بار گوشهای از آن کهکشان را با دوربینش ثبت میکرد.
نه برای جاودان کردنش، بلکه برای فهمیدن معنای درخششش.
---
تقدیم به: @Xx_star
از طرف : https://eitaa.com/joinchat/51119485C21dd8fb804
---
– «طعمِ عشق در آشپزخانهٔ باغی»
مکان نمادین:
یک آشپزخانهٔ دنج و بزرگ با سقفهای چوبی و دیوارهای پوشیده از کاشیهای آبی و سفید، در یک خانهٔ مزرعهای سنتی در مناطق روستایی ایتالیا (توسکانی 🇮🇹). پنجرهها رو به باغی سرسبز باز میشوند که در آن قفسهای کوچک برای پرندههای زینتی آویزان است و بوی ریحان و لیمو در هوا موج میزند.
---
او آشپز است، اما نه فقط برای غذا، او برای لذت خلقکردن میپزد. فرفریهای سیاه و پرپشتش را با یک دستمال ابریشمی بسته، و دستانش، پر از آرد و لطافت، با خمیر کیک رفتار میکنند؛ انگار که با یک دوست قدیمی صحبت میکند.
امروز، او مشغول کار روی کیک مخصوصی است؛ کیکی که قرار است با گلهای خوراکی تزئین شود که خودش از باغ چیده است.
او زیر لب با خود زمزمه میکند، زمزمهای که کمی نامفهوم است اما لحن عاشقانهای دارد (همان ویژگی هنگام ناراحتی یا تمرکز عمیق).
«... این شکر باید با لطافتِ... برگِ پونه ترکیب بشه...»
درست در همین لحظه، صدای بال زدن یک جفت مرغ عشق (کاکتایل) از روی قفس نزدیک پنجره بلند میشود. او به آنها نگاه میکند و با لحنی بسیار مهربان به آنها سلام میدهد.
این تعامل او با طبیعت، همان چیزی است که مرد را مجذوب میکند.
مرد، یک معمار منظر است که برای ارزیابی یک پروژه به آن منطقه آمده و مسیرش به این خانهٔ خوشعطر افتاده. او از دور، تماشاگر این منظره بوده است.
وقتی وارد میشود (احتمالاً برای پرسیدن مسیر یا خرید چیزی)، بوی وانیل، لیمو و خاکِ تازهٔ باغ او را مست میکند.
او به دختر نزدیک میشود و با صدایی آرام که سکوت آشپزخانه را نشکند، میگوید:
«عذر میخوام... بوی کیک شما، شبیه خاطرهایه که هیچوقت نداشتم.»
دختر برمیگردد، چشمهای سیاهش برق میزند. او کمی سرخ میشود اما لبخند گرمش همه چیز را روشن میکند.
«این کیک هنوز آماده نیست، اما عطرش بهشت میسازه. پرندهها هم همیشه از این بو خوششون میاد.»
عشقشان بر اساس "تلاقی هنر دست سازندهٔ شیرین و نگاه زیباییشناس کسی که طبیعت را شکل میدهد" بنا میشود. آن دو ساعتها کنار هم مینشینند؛ او دربارهٔ تعادل طعمها صحبت میکند و مرد دربارهٔ توازن نور و سایه در باغ.
---
تقدیم به : @Mahaksaa
از طرف : https://eitaa.com/joinchat/51119485C21dd8fb804
«مهندسی عشق در زیر چترِ باران»
مکان نمادین:
یک اتاق زیر شیروانی (آتلیه) کوچک و روشن در لندن 🇬🇧، که از طریق یک سقف شیشهای بزرگ، رگههای باران پاییزی روی آن میلغزند.
---
او — با موهایی صاف و همیشه مرتب به رنگ قهوهای تیره — با دقت یک مینیاتور را روی میز کارش میچرخاند. او در حال ساختن یک کتابخانهٔ کوچک است که هر کتاب آن فقط به اندازهٔ یک ناخن است، اما هر جلدش با دست رنگ شده. هوش او در جزئیات فنی و طراحی نهفته است.
او زرنگ است؛ نمرات عالیاش را مدیون این است که هیچ چیز را سطحی نمیبیند. برای او، زندگی مجموعهای از سیستمهای پیچیده است که باید کشف و به زیبایی به تصویر کشیده شوند — حتی اگر آن تصویر در ابعاد یک سانتیمتر باشد.
امروز، باران شدیدی میبارد و او کمی ناراحت است چون یک قسمت خیلی ظریف را نتوانسته کامل بچسباند. زمزمهای نامفهوم میکند، دقیقاً همان زمانی که تمرکزش میشکند.
مرد، که یک دانشمند فیزیک است، وارد میشود. او به جای شنیدن زمزمهٔ نامفهوم، ساختار ظریف دستهای او را میبیند و شیفتهٔ تضاد بین ذهن تحلیلگر و شور ذوقی کودکانه او میشود.
مرد جلو میآید و میگوید:
«عذر میخوام... بوی این چسبِ مخصوص، بهم یادآوری میکنه که چطور باید از نزدیک به یه ترک نگاه کرد تا کل ساختار رو فهمید.»
دختر به او نگاه میکند. این اولین باری است که کسی نه او را به خاطر "بازیهای کودکانه" سرزنش میکند، بلکه منطق پشت ذوقش را با زبان خودش (علم) میفهمد. لبخندی ناز و درخشان میزند.
عشقشان بر سر "درک کامل همدیگر در سطح هوش و ارزشگذاری بر زیباییهای کوچک" شکل میگیرد. او بهترین کادوها را برایش میخرد: گلدانهای کوچک، بذر گیاهان کمیاب، و ابزارهای مینیاتوری که او برای ساختن داستانهای کوچک جدیدش نیاز دارد.
---
تقدیم به : https://eitaa.com/daily_7
از طرف : https://eitaa.com/joinchat/51119485C21dd8fb804
---
– «پناهگاه پاییزی و رازهای کوچک»
مکان نمادین:
یک کافهٔ کتاب کوچک و دنج در شهر ونکوور کانادا 🇨🇦 ، در یک روز بارانی. فضای داخلی کافه با نور کم و رنگهای گرم (از نور لامپها) ترکیب شده با میزها و تزئینات به رنگ آبی نیمه تیره است. بوی قهوهٔ تلخ و رطوبت خاک به مشام میرسد.
او، با ظاهری که گویی یک *کوالای کوچک و دوستداشتنی* در لباسهای انسانی است، پشت میزی گوشهٔ کافه نشسته است. لباسهای او اغلب ترکیبی از رنگهای *مشکی مات و آبی کبریتی تیره* هستند که حس آرامش و کمی انزوا را منتقل میکنند. نمرات عالیاش را دارد، اما نه از طریق فریاد زدن، بلکه از طریق درک شهودی و سریع مفاهیم.
او امروز غرق در ساختن یک نشانگر کتاب (Bookmark) مینیاتوری است. این نشانگر در حال تبدیل شدن به یک صحنهٔ کوچک است: یک کوالای نمدی که با ظرافت، یک شاخهٔ اکالیپتوس بسیار کوچک را با نخهای ابریشمی آبی و مشکی نگه داشته است. هر کوک، تجلی عشق او به چیزهای کوچولو موچولو و مهارت DIY اوست.
باران بیرون به شدت میبارد و او از دیدن قطراتی که به سرعت روی شیشه سُر میخورند، لذت میبرد. او گلدانی کوچک با دو شاخهٔ گل بنفش (آبنفسا) روی میز دارد که هدیهٔ روز گذشتهٔ دوستش بوده است.
مرد، که یک نویسندهٔ کتابهای علمی-تخیلی است، از سر کنجکاوی و برای پناه گرفتن از باران وارد کافه میشود. او به طور غریزی جذب این "انرژی آرام و دوستداشتنی" میشود.
او کنار میز او میایستد، نه به خاطر کتابها، بلکه به خاطر آن صحنهٔ کوچک روی میز.
او با صدایی آرام و کمی گنگ میگوید: «ببخشید، اما این کوالای کوچک... انگار تمام آرامش دنیا رو توی خودش جا داده. مثل یه سیارهٔ کوچیک و امنه.»
دختر سرش را بلند میکند، چشمهایش مثل دو دکمهٔ مشکی براق است. او با صدایی شیرین و ناز پاسخ میدهد: «سلام. اون فقط یه نشانگره... ولی خوب میتونه کل دنیا رو نگه داره، نه؟»
عشقشان بر اساس "تلاقی هوش فوقالعاده با نیاز عمیق به زیباییهای ملموس و کوچک" بنا میشود. مرد، او را تشویق میکند که داستانهای علمی-تخیلیاش را نه در قالب رمان، بلکه در قالب مجموعههای مینیاتوری سهبعدی بسازد.
---
تقدیم به:https://eitaa.com/joinchat/1820394959C067190dcf6
از طرف : https://eitaa.com/joinchat/51119485C21dd8fb804
---
– «آتلیهٔ رنگینکمان زیر باران»
مکان نمادین:
یک کارگاه (Studio) هنری عجیب و غریب در پورتلند، اورگان 🇺🇸 (شهری معروف به خلاقیتهای رنگی و عجیب). فضای کارگاه پر از رنگهای آکریلیک، پارچههای نمدی با طرحهای پلنگی و راه راه، و ریسههای نور رنگی است. بیرون، بارانی ملایم میبارد که باعث درخشش رنگهای خیس آسفالت شده است.
---
او، که میتوان او را تجسم یک توپ پشمی رنگینکمانی دانست، با یک پیشبند پر از لکههای رنگهای نئونی و پاستلی روی زمین نشسته است. او با هیجان تمام، در حال کار روی بزرگترین پروژهٔ DIY خود است: ساختن یک جغجغهٔ دستساز غولپیکر برای کودکانی که در خیابانهای شهر بازی میکنند. این جغجغه پر از تزئینات کوچک، براق، و دکمههای رنگی است.
با وجود اینکه در دانشگاه مشغول تحصیل در رشته مهندسی شیمی (برای حل مسائل پیچیدهٔ رنگسازی و فرمولاسیون چسبها) است، حال و هوای او کاملاً کودکانه است.
امروز، او یک دسته گل آفتابگردان بزرگ و یک جعبه کادوی نقرهای که از دوست پسرش هدیه گرفته را کنار دستش گذاشته است، اما تمرکزش فقط روی کوک زدن یک مخمل پشمی آبی روشن است.
مرد، که یک طراح مد خلاق و البته با قلبی بسیار گرم است، جذب این همه شادابی و رنگ شده است. او میداند که این میزان انرژی رنگی نیاز به یک قاب حمایتی دارد.
مرد وارد میشود و به جای صحبت از علم، از هنر میگوید:
«این کار تو شبیه جشنیه که هیچوقت تموم نمیشه. چطور میتونی این همه رنگ رو با هم هماهنگ کنی و انقدر مهربون به نظر بیای؟»
دختر با هیجان میپرد و صدایش از شدت شادی کمی زیر و تیز میشود: «چون رنگها شبیه نتهای موسیقی هستن! باید فقط بدونی کدوم نت رو با چه عشقی بنوازی!» او سریعاً یک دکمهٔ پلاستیکی صورتی بزرگ را به او تعارف میکند: «بگیر! این به رنگ پیراهنت میاد، کادوی کوچولوی من به تو!»
عشقشان بر اساس "تلاقی هوش فنی برای خلق زیباییهای بصری کودکانه و مهربانی بیقید و شرط"بنا شد. او یاد میگیرد که چطور با او در این دنیای رنگی زندگی کند و او یاد میگیرد چطور با دقت، شادترین رنگها را برای کادوی بعدی انتخاب کند.
---
تقدیم به :https://eitaa.com/hfufsjgxitxjmsufsutdjgxyorroyou
از طرف :https://eitaa.com/joinchat/51119485C21dd8fb804
---
کشور و مکان:ایالات متحده آمریکا، سیاتل، واشنگتن.
برخورد در مه سیاتل
او آهی میکشد اما لبخندی شیرین میزند. مرد از پشت قفسهٔ اشعار خارج میشود و با دیدن این صحنه، درنگ میکند. مرد میگوید: «اوه، متاسفم. من دیدم که غمتان روی کاغذ جاری شد. در سیاتل، باید مراقب بود؛ حتی شمعها هم اینجا افسردهاند و زیاد میسوزند.» دختر پاسخ میدهد: «سلام. بله، شمعهای اینجا انگار از باران دلتنگترند.» مرد با درک کامل روحیهٔ او ادامه میدهد: «من اهل اینم که بفهمم چرا یک روح حساس ترجیح میدهد نورش را از یک شعلهٔ کوچک بگیرد تا از خورشیدی که ماهها پنهان است.» عشق آنها بر اساس "درک متقابل از نیاز به زیبایی در سایه"بنا شد، جایی که ظرافت شاعرانه با واقعیت غمگین شهر آمیخته شد.
تقدیم به : https://eitaa.com/Hashtadiyaeh_maghzdarrafteh8588
از طرف : https://eitaa.com/joinchat/51119485C21dd8fb804