eitaa logo
Your gift🤍
27 دنبال‌کننده
40 عکس
0 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
--- – «آتلیهٔ رنگین‌کمان زیر باران» مکان نمادین: یک کارگاه (Studio) هنری عجیب و غریب در پورتلند، اورگان 🇺🇸 (شهری معروف به خلاقیت‌های رنگی و عجیب). فضای کارگاه پر از رنگ‌های آکریلیک، پارچه‌های نمدی با طرح‌های پلنگی و راه راه، و ریسه‌های نور رنگی است. بیرون، بارانی ملایم می‌بارد که باعث درخشش رنگ‌های خیس آسفالت شده است. --- او، که می‌توان او را تجسم یک توپ پشمی رنگین‌کمانی دانست، با یک پیش‌بند پر از لکه‌های رنگ‌های نئونی و پاستلی روی زمین نشسته است. او با هیجان تمام، در حال کار روی بزرگترین پروژهٔ DIY خود است: ساختن یک جغجغهٔ دست‌ساز غول‌پیکر برای کودکانی که در خیابان‌های شهر بازی می‌کنند. این جغجغه پر از تزئینات کوچک، براق، و دکمه‌های رنگی است. با وجود اینکه در دانشگاه مشغول تحصیل در رشته مهندسی شیمی (برای حل مسائل پیچیدهٔ رنگ‌سازی و فرمولاسیون چسب‌ها) است، حال و هوای او کاملاً کودکانه است. امروز، او یک دسته گل آفتابگردان بزرگ و یک جعبه کادوی نقره‌ای که از دوست پسرش هدیه گرفته را کنار دستش گذاشته است، اما تمرکزش فقط روی کوک زدن یک مخمل پشمی آبی روشن است. مرد، که یک طراح مد خلاق و البته با قلبی بسیار گرم است، جذب این همه شادابی و رنگ شده است. او می‌داند که این میزان انرژی رنگی نیاز به یک قاب حمایتی دارد. مرد وارد می‌شود و به جای صحبت از علم، از هنر می‌گوید: «این کار تو شبیه جشنیه که هیچ‌وقت تموم نمیشه. چطور می‌تونی این همه رنگ رو با هم هماهنگ کنی و انقدر مهربون به نظر بیای؟» دختر با هیجان می‌پرد و صدایش از شدت شادی کمی زیر و تیز می‌شود: «چون رنگ‌ها شبیه نت‌های موسیقی هستن! باید فقط بدونی کدوم نت رو با چه عشقی بنوازی!» او سریعاً یک دکمهٔ پلاستیکی صورتی بزرگ را به او تعارف می‌کند: «بگیر! این به رنگ پیراهنت میاد، کادوی کوچولوی من به تو!» عشقشان بر اساس "تلاقی هوش فنی برای خلق زیبایی‌های بصری کودکانه و مهربانی بی‌قید و شرط"بنا شد. او یاد می‌گیرد که چطور با او در این دنیای رنگی زندگی کند و او یاد می‌گیرد چطور با دقت، شادترین رنگ‌ها را برای کادوی بعدی انتخاب کند. --- تقدیم به :https://eitaa.com/hfufsjgxitxjmsufsutdjgxyorroyou از طرف :https://eitaa.com/joinchat/51119485C21dd8fb804
--- کشور و مکان:ایالات متحده آمریکا، سیاتل، واشنگتن. برخورد در مه سیاتل او آهی می‌کشد اما لبخندی شیرین می‌زند. مرد از پشت قفسهٔ اشعار خارج می‌شود و با دیدن این صحنه، درنگ می‌کند. مرد می‌گوید: «اوه، متاسفم. من دیدم که غمتان روی کاغذ جاری شد. در سیاتل، باید مراقب بود؛ حتی شمع‌ها هم اینجا افسرده‌اند و زیاد می‌سوزند.» دختر پاسخ می‌دهد: «سلام. بله، شمع‌های اینجا انگار از باران دلتنگ‌ترند.» مرد با درک کامل روحیهٔ او ادامه می‌دهد: «من اهل اینم که بفهمم چرا یک روح حساس ترجیح می‌دهد نورش را از یک شعلهٔ کوچک بگیرد تا از خورشیدی که ماه‌ها پنهان است.» عشق آن‌ها بر اساس "درک متقابل از نیاز به زیبایی در سایه"بنا شد، جایی که ظرافت شاعرانه با واقعیت غمگین شهر آمیخته شد. تقدیم به : https://eitaa.com/Hashtadiyaeh_maghzdarrafteh8588 از طرف : https://eitaa.com/joinchat/51119485C21dd8fb804
--- مکان تاریخی / نمادین: شهر "سولار سیتی" (Solar City - نامی ساختگی برای شهری دورافتاده با آسمان صاف)، منطقه‌ای کویری در نزدیکی مرزهای جنوبی (مثلاً جنوب ایران یا یک منطقهٔ معادل). این مکان نماد تاریکی مطلق، آسمان بدون آلودگی نوری و سکوت عمیق است که بستر را برای دیدن "ستارگان سفید خالص" فراهم می‌کند. --- – «کتابخانهٔ ستارگان خاموش» او این بار به دنبال گریز از نور روز و هیاهوی جهان بود. او معتقد بود که حقیقت ناب، تنها در سکوت مطلق و تاریکی عمیق آشکار می‌شود. او به این شهر دورافتاده سفر کرده بود تا در آنجا، در جستجوی کتاب‌های نایاب و ممنوعه، خود را در آغوش آسمان شب رها کند. لباس او معمولاً تیره و ساده بود؛ مشکی یا سرمه‌ای عمیق، تا در تاریکی گم شود و تنها تمرکزش بر کتاب‌ها و ستارگان باشد. مرکز فعالیت او یک کتابخانهٔ قدیمی و خصوصی است که در دل سازه‌ای خشتی و با دیوارهایی با عایق صوتی فوق‌العاده بنا شده است. داخل این کتابخانه، هزاران کتاب در قفسه‌هایی از چوب بلوط تیره، از زمین تا سقف انباشته شده‌اند. این مکان به قدری کتاب دارد که راهروها باریک و فضای داخلی مملو از بوی کاغذ کهنه و چرم است. نقطهٔ عطف ملاقات در بالاترین نقطهٔ کتابخانه رخ می‌دهد؛ جایی که سقف بازشونده‌ای برای رصد ستارگان تعبیه شده است. شخصیت کتابخوان (آرش/آیدا) در حال بالا رفتن از یک نردبان متحرک قدیمی بود تا کتابی را از بالاترین قفسه بردارد. او با عجله و اشتیاق این کار را انجام می‌داد، زیرا آسمان در حال رسیدن به تاریک‌ترین لحظهٔ خود بود؛ زمانی که ستارگان سفید براق، که معمولاً توسط نور ماه یا آلودگی نوری شهر پنهان می‌شوند، خود را نمایان می‌سازند. درست در همان لحظه، فرد دیگر (شما) که به دنبال یک کتاب خاص بودید، به اشتباه نردبان را کمی جابجا کردید و باعث شدید که کتاب بزرگی که او در دست داشت، از تعادل خارج شود. شخصیت کتابخوان با یک حرکت ناگهانی، کتاب را با یک دست گرفت و با دست دیگر تعادلش را حفظ کرد. او با صدایی که از سکوت شب بیرون آمده بود، اما عاری از هرگونه تندی بود، گفت: «احتیاط، این کتاب از خودِ شب قدیمی‌تر است. هر ورقش یک اتم فراموش‌شده از نور است.» شما متوجه شدید که او دقیقاً به همان چیزی اشاره می‌کند که شما به دنبالش بوده‌اید: ستارگان سفید براق که در نور روز گم می‌شوند. بحث آن‌ها دربارهٔ این نقیض آغاز شد: چرا برخی از زیباترین چیزها در هستی، تنها در تاریکی مطلق و سکوت کامل قابل درک هستند. عشق آن‌ها، مانند پیدا کردن یک صفحهٔ گمشده در یک نسخهٔ خطی بسیار کمیاب بود؛ یک کشف عمیق، صادقانه و بر پایهٔ درک مشترک از زیبایی در سایه و احترام متقابل به خلوت و دانش یکدیگر. --- 🔭 تقدیم به : https://eitaa.com/The_Lost_Starr
--- مکان تاریخی / نمادین: شهر "اصفهان" (Isfahan)، ایران 🇮🇷، با تمرکز بر میدان نقش جهان، معماری اسلامی خیره‌کننده، کاشی‌کاری‌های فیروزه‌ای و فضای گرم و پُر از تاریخ. این مکان نماد عظمت تاریخی، زیبایی هنری و روح وطن‌دوستی است. --- – «نور فیروزه‌ای در قلب وطن» او (شخصیت دختر وطن‌دوست و مهربان) در اصفهان زندگی می‌کند و کارش مرتبط با هنر یا مرمت بناهای تاریخی است. او عاشق جزئیات کوچک در هنر ایرانی است؛ از طرح‌های پیچیدهٔ کاشی‌کاری‌ها گرفته تا نور ملایمی که از ظهر بر حوض‌های نقره‌ای نقش جهان می‌تابد. سبک او ترکیبی از پوشش سنتی و مدرن است؛ همیشه با رنگ‌های گرم و شاد (مانند زرشکی، طلایی و فیروزه‌ای) که حس زندگی و شور به او می‌بخشد. او در یکی از روزهای اواخر پاییز، در حال قدم زدن در حیاط مسجد شیخ لطف‌الله است؛ جایی که نورپردازی طبیعی آن در این فصل، به طرز شگفت‌انگیزی حالتی رویایی و آسمانی به کاشی‌های آن می‌دهد. او با دقت در حال تماشای یکی از نقوش اسلیمی پیچیده بود، در حالی که با یک سبد کوچک پر از نان‌های محلی و مقداری سوهان (شیرینی سنتی) که برای خانواده‌اش خریده بود، در حرکت بود. او همیشه به سادگی و سخاوت مردم سرزمینش افتخار می‌کرد. مرد (شخصیت محقق یا گردشگری که عمیقاً مجذوب هنر ایرانی شده) او را در حال خیره شدن به سقف دید. او دوربین عکاسی‌ای به همراه ندارد، بلکه یک دفترچه یادداشت چرمی کوچک دارد که سعی می‌کند جزئیات معماری را با مداد طراحی کند. او در تلاش برای بازسازی دقیق یک تکه کاشی شکسته که تصادفاً در گوشه‌ای افتاده بود، بود. او با صدایی محترمانه و سرشار از تحسین به سمت او آمد و گفت: «ببخشید، شما انگار چیزی را می‌بینید که من فقط می‌توانم آن را ترسیم کنم. این فیروزه... این رنگی است که انگار خودِ تاریخ در آن جاری شده.» دختر وطن‌دوست با لبخندی گرم و صمیمی پاسخ داد: «این فقط رنگ نیست؛ این انعکاس آسمان اصفهان است که در این بنا جا مانده. هر طرحی اینجا داستانی از عشق مردم ما به زیبایی دارد. شما هم در حال تلاش برای نجات یک خاطرهٔ تاریخی هستید.» آن‌ها شروع به صحبت کردند. گفتگویشان حول محور میراث غنی ایران، عشق به هنر ایرانی، و مفهوم "وطن" به عنوان یک هویت زنده و نه صرفاً یک مکان شکل گرفت. آن‌ها دریافتند که عشق آن‌ها به زیبایی‌های این سرزمین، یک زبان مشترک قدرتمند است. عشق آن‌ها مانند یک تلفیق هنرمندانه از دو هنر سنتی ایرانی بود؛ عمیق، غنی از جزئیات و همیشه با هدفی والا و زیبا. --- 🕌 تقدیم به:https://eitaa.com/Vatanx
--- مکان تاریخی / نمادین: شهر "لندن" (London)، انگلستان 🇬🇧**، با تمرکز بر مناطق تجاری شیک (مانند کنری وورف یا شیک‌نشین‌های وست اند) کتابخانه‌های عمومی بزرگ، یا محیط‌های همکاری (Co-working Spaces) که نماد حرفه‌ای‌گری، استقلال مالی و حرکت سریع به سمت اهداف هستند. --- – «هم‌زمانیِ منظم در مه لندن» او (شخصیت دختر مستقل و مصمم) یک مدیر پروژهٔ موفق در یک شرکت بین‌المللی یا یک کارآفرین فین‌تک است. او به دلیل زیبایی خوش‌چهره و ظرافت‌های "ناز"خود شناخته شده، اما مهم‌تر از آن، به دلیل کفایت و موهای صاف و درخشانش که همیشه در آراستگی کامل است—گویی او هرگز یک لحظه خارج از کنترل نیست. او هر هفته خود را دقیقاً مانند یک ساعت سوئیسی تنظیم می‌کند و به هر وظیفه‌اش با حداکثر بازدهی می‌رسد. مکان ملاقات، یک کتابخانهٔ تخصصی در مرکز لندن یا یک فضای کار اشتراکی لوکس است که نور طبیعی سرد و منظم آن (معمولاً با مه یا باران بیرون) بر محیط حاکم است. او در گوشه‌ای نشسته و در حال بررسی یک "گانت چارت" (نمودار پیشرفت پروژه)بسیار پیچیده بر روی تبلت خود است، در حالی که یک فنجان چای ارل گری (Earl Grey) در کنارش قرار دارد. فرد دیگر (شما)، ممکن است یک سرمایه‌گذار یا همکار که تحت تأثیر نظم کاری او قرار گرفته‌اید، به او نزدیک می‌شوید. شما می‌بینید که او همزمان با نگاه کردن به نمودار، یک یادداشت کوچک را با خودنویس به دفترچهٔ چرمی‌اش اضافه می‌کند. شما با لحنی آمیخته با تحسین و شگفتی می‌گویید: «ببخشید، شما یک پدیده هستید. این سطح از تمرکز و زیبایی همزمان، تقریباً غیرقابل باور است. این همه نظم و برنامه... انگار هر دقیقه‌تان از قبل برای یک هدف بزرگ برنامه‌ریزی شده. چطور این تعادل را حفظ می‌کنید؟» دختر، با لبخندی که نشان از رضایت درونی از توانایی‌هایش دارد، پاسخ می‌دهد: «در لندن، اگر برای خودت برنامه نریزی، دنیا برنامه‌ای برای تو دارد که احتمالاً شامل عقب‌ماندن است. من ترجیح می‌دهم خودم "نرم‌افزار" زندگی‌ام را آپدیت کنم.ظاهر من بخشی از برند من است—نشان می‌دهد که به جزئیات اهمیت می‌دهم—اما برنامهٔ من، نقشهٔ راه برای استقلال است. موهای صاف من؟ نماد شفافیت و نداشتن گره در مسیرم است.» --- 👑 تقدیم به:https://eitaa.com/joinchat/515834924Ca37f7f543a
--- : برج شیشه‌ای آگاهی مکان تاریخی / نمادین: "برج سیناپس" (The Synapse Tower). یک آسمان‌خراش مدرن و براق در قلب یک کلان‌شهر پیشرفته (مانند توکیو یا سئول). این برج، نماد قدرت اراده، دقت بالا و زیباییِ مینیمال و مهندسی‌شده است. در این ارتفاع، ابرها اغلب از زیر قابل مشاهده‌اند، و هر گونه آلودگی بصری شهر، زیر پای او محو می‌شود. --- – «کتابخانهٔ نخبگان و سالن مطالعهٔ بالایی» شخصیت اصلی (آریانا): آریانا، تجسمی از زیبایی ساختاریافته بود. او نه تنها درس‌خوان بود، بلکه در هر کاری که انجام می‌داد، به دنبال بهینه‌سازی و کمال مطلق بود؛ از تحقیقاتش در زمینهٔ نانوتکنولوژی گرفته تا برنامه‌ریزی روزانه‌اش. استقلال او ناشی از اعتماد به نفس در توانایی‌های فکری‌اش بود. او به جای آشفتگی‌های احساسی، به دنبال "منطق خالص" در روابط و زندگی بود. لباس و ظاهر: استایل او همیشه بی‌نقص و الهام گرفته از مد روز پاریس و میلان بود؛ لباس‌های برش‌دار و ساختاریافته، غالباً به رنگ‌های سفید یخی، مشکی مات یا خاکستری ذغالی. موهایش همیشه به شکلی دقیق و کم‌نقص حالت داده شده بود (شاید یک دم اسبی پایین و صاف). مکان اصلی فعالیت: سالن مطالعهٔ اختصاصی در طبقهٔ ۹۹. این فضا کاملاً از شیشه ساخته شده، با کفپوش مرمر خاکستری تیره. تمام میزها و قفسه‌ها از جنس فلز کروم صیقلی و شیشه‌های تقویت‌شده هستند. اینجا هیچ چیز اضافی یا تزئینی وجود ندارد؛ هر شیء‌ای، هدفی علمی یا کاربردی دارد. فضا مملو از بوی کاغذهای نفیس تحقیقاتی، هوای تصفیه‌شده و کمی عطر مرکبات تلخ است. نقطهٔ عطف: نقطهٔ عطف زمانی رخ می‌دهد که آریانا در حال کار بر روی یک مدل پیچیدهٔ سه‌بعدی از ساختار مولکولی جدید خود بود که می‌توانست آیندهٔ پزشکی را تغییر دهد. او در حال تنظیم نهایی زاویهٔ یک اتم خاص با استفاده از یک پنس نانومتری دقیق بود. کار او چنان حساس بود که کوچک‌ترین ارتعاشی می‌توانست کل شبیه‌سازی را خراب کند. درست در همان لحظه، شما (که شاید یک همکار، رقیب یا یک فردی با انگیزه‌های متفاوت بودید) به دلیل کنجکاوی بیش از حد در مورد پیشرفت او، ناگهان وارد محدودهٔ شخصی‌اش شدید و باعث ایجاد یک موج هوایی کوچک در اتاق شدید. پنس در دست آریانا لرزید و مدل سه بعدی شروع به ناپایداری کرد. آریانا، بدون آنکه پنس را رها کند یا سرش را بلند کند، با صدایی آرام اما با انعطاف ناپذیری یک فولاد آبدیده گفت: «فاصلهٔ امن را حفظ کنید. زیبایی در این ارتفاع، فقط با انضباط مطلق قابل درک است. کوچک‌ترین نوسان، نظم کامل را نابود می‌کند.» شما متوجه شدید که او در حال صحبت از مدل مولکولی نیست، بلکه از کل جهان‌بینی خود صحبت می‌کند؛ یک جهان‌بینی که در آن، عواطف نباید بر منطق و هدف غلبه کنند. بحث آن‌ها بر سر این نقیض شکل گرفت: آیا هدفمند بودن بیش از حد، مانع درک عمق روابط انسانی می‌شود یا کمال در اراده، خود یک شکل از بالاترین نوع محبت است؟ پیوند عاطفی: عشق آن‌ها مانند حل یک معمای ریاضی بسیار دشوار بود؛ یک تفاهم هوشمندانه که در آن هر دو طرف ارزش استدلال قوی، وفاداری به اصول و احترام به مرزهای فکری و شخصی یکدیگر را می‌دانستند. --- تقدیم به :https://eitaa.com/joinchat/675086834C45fade2282
--- – «در دو رنگِ آرامش و آرزو» مکان نمادین: کافه‌ای سفید‌ و سیاه در یکی از کوچه‌های کیتازاوا، توکیو 🇯🇵 که در آن نور غروب از میان پنجره‌های باریک می‌تابد و سایه‌ها روی دیوار مثل طرح‌های جوهر پخش می‌شوند. هر میز با یک شمع سیاه و فنجانی سفید کامل می‌شود — تعادل دقیق میان گرما و سکوت. --- دختر فرفری با چشم‌های سیاه، دختر مهربان و نازنینی است که آرزوهایش را در دفتر کوچکی از جلد سفید می‌نویسد. هر روز عصر، آرام روی صندلی کنار پنجره می‌نشیند و در میان بوی قهوه و صدای آرام موسیقی پیانو، خط‌به‌خط از رویاهایش می‌نویسد — رویاهایی بزرگ‌تر از شهر، بزرگ‌تر از زمان. در یکی از روزهای بارانی، مردی آرام و اندیشمند وارد می‌شود. لباس‌هایش سیاه، اما نگاهش گرم است. بدون آنکه بداند، کنار میزِ او می‌نشیند. لحظه‌ای کوتاه، انعکاس نور در شیشه باعث می‌شود چشمانشان تلاقی کند. او به دفتر نگاه می‌کند و لبخند می‌زند: «عجیبه... وقتی سیاه و سفید کنار هم میان، یه رنگ تازه می‌سازن. مثل آرزو و آرامش.» دختر — کمی خجالتی اما مشتاق — پاسخ می‌دهد: «رنگ تازه‌ای نیست، فقط جاییه بین تردید و امید. همون‌جا همه‌چیز شکل می‌گیره.» از آن روز، هر عصر در همان کافه، او با کتابش می‌نشست و مرد با دفتر سیاهش. گاهی یک جمله میانشان رد و بدل می‌شد، گاهی فقط سکوت. اما آن سکوت، پر از تپش بود؛ پر از حرف‌هایی که نیازی به گفتن نداشتند. در یکی از شب‌ها که شهر خاموش‌تر از همیشه بود، او زیر نور شمع گفت: «می‌ترسم یه روز آرزو‌هام خیلی بزرگ بشن و ازم فاصله بگیرن.» مرد دفترش را بست، نگاهش کرد و گفت: «آرزوهایی که از دل مهربون میان، هیچ‌وقت فرار نمی‌کنن. فقط راهشونو پیدا می‌کنن تا برگردن.» سکوت دوباره بینشان افتاد — اما این‌بار، سکوتی از جنس اطمینان. در انعکاس شمع روی دیوار، دو رنگِ سفید و سیاه، کنار هم زنده بودند. --- تقدیم به : https://eitaa.com/amileia از طرف :https://eitaa.com/joinchat/51119485C21dd8fb804
--- مکان تاریخی / افسانه‌ای: حمام سلطان امیر احمد – کاشان حمامی‌ست با گنبدهای فیروزه‌ای و شیشه‌های سبز، جایی میان گرما و بخارِ آب که زمان انگار در آن متوقف می‌شود. در افسانه‌ها می‌گویند، هرکس در آینه بخارگرفتهٔ آن، چهره‌ی معشوقش را ببیند، دلش دیگر هرگز تنها نمی‌شود. --- «طرح بخار بر پوستِ زمان» صبحی از زمستان بود که او برای ثبت بافت کاشی‌ها وارد حمام شد — هنرمند ترمیم‌گر آثار کهن. نور از میان شیشه‌های سبز افتاده بود روی بخار، و بخار مثل نخی نرم، از دل سقف بالا می‌رفت. هر گنبد، صدایی از گذشته در خود داشت؛ بخار، حافظِ اسرارِ آب و آینه بود. در میان مهِ گرم، دختری را دید که به کاشی‌ها دست می‌کشید؛ انگار با آن‌ها گفت‌وگو می‌کرد، نرم، آهسته، با احترامِ مادرانه‌ای که به سنگ می‌داد. لبخندش زیر حبابِ بخار پنهان شد. او پرسید: «می‌تونم کمک کنم رنگِ فیروزه‌اش دوباره زنده شه؟» و دختر، بدون بازگشت نگاه گفت: «فیروزه هیچ‌وقت نمی‌میره، فقط خسته می‌شه.» از آن روز، بخارهای گرم، نامه‌رسان لحظه‌هایشان شدند. او فتوشاپ را با قلم‌موی ترمیم اشتباه نمی‌گرفت، و او یاد گرفت چطور تصویر، دما دارد. هر روز، میان بخار، حرف می‌زدند — او با رنگ، او با سکوت. عشق میان ملات و مه متولد شد؛ میان دیوارهایی که قرن‌ها صبور مانده بودند. در آخرین روز ترمیم، وقتی نور ظهر از گنبد عبور کرد و روی پوست فیروزه‌ها افتاد، او جمله‌ای نوشت با انگشت بر آینه بخارگرفته: > «زیبایی، یعنی بازگرداندن چیزی که فکر می‌کردی از دست رفته.» و بخار، آرام آرام آن را محو کرد — درست مثل لبخند آخرشان. تقدیم به: https://eitaa.com/albaloop
--- 🏰 مکان تاریخی / افسانه‌ای: قصر یخیِ آوِرلین — قلعه‌ای در ارتفاعات پوشیده از برف، جایی که برف صدای خود را گم کرده است. می‌گویند، شاهزاده‌ یا بانویی که بتواند بخارِ کارامل را در سرمای آن زنده نگه دارد، قلب یخ‌زده‌ی فصل را بیدار می‌کند. --- «زمستانِ کارامل و تاجِ صبر» برف آرام آرام روی سنگ‌های قصر می‌نشست، مثل خاکِ قند روی شیرینی تازه. او، دختر نقاشی از خاندان کوچک در شمال، برای ترمیم سقف طلایی تالار اصلی آمده بود. دستکش‌هایش قهوه‌ای روشن، بوی کارامل و دارچین می‌دادند؛ همان لحظه‌ای که بخار از فنجانش بالا رفت، صدای کفش‌های نظامی در راهرو پیچید. شاهزاده جوان برگشت، با کت خز نقره‌ای و چهره‌ای خسته از زمستان‌های بی‌پایان. او گفت: «این قصر همیشه سرد می‌مونه، حتی وقتی آتیش روشنه.» و دختر لبخند زد؛ آرام قند کارامل را داخل قهوه انداخت: «زمستون سرد نیست، فقط دنبال یه رنگ گرم می‌گرده…» از آن روز، هر صبح در بالکن قصر، کارامل درست می‌کردند — او بخار را در لیوان می‌دید، و او رنگش را روی بوم می‌گذاشت. بخار کارامل تبدیل به تاجی شد میان دو دستانشان، تاجی از صبر و گرما. برف می‌بارید، ولی قصر دیگر ساکت نبود؛ صدای خنده‌شان مثل شعله از دیوار بالا می‌رفت. آخرین روز زمستان، شاهزاده جام طلای کارامل را به او داد و گفت: > «گرمای تو از آتش نمیاد، از دلِ چیزی میاد که خودش یخ‌زدگی رو یاد گرفته.» او جام را گرفت، بخارش را فوت کرد، و برف، آرام آرام بند آمد. در قصر یخی، عشق مثل کارامل روی زبانِ فصل ماند. تقدیم به : https://eitaa.com/anggle
--- ☕ مکان نمادین: کافهٔ «مادربزرگِ دوست‌داشتنی» در محله‌ای قدیمی کافه‌ای با میزهای چوبی قدیمی، پر از عکس‌های سیاه و سفید دوستان و شمع‌هایی که برای تمام خوشی‌های کوچک روشن شده‌اند. این مکان نماد حضور بی‌قید و شرط و محبت خالص است. --- «عطر دارچین در دایرهٔ دوستان» اولین باری که او وارد کافه شد، بوی دارچین و نان خانگی از همه‌جا بلند بود. «نازنین»، قلبِ دایره دوستان، پشت میزی نشسته بود که دورش پر بود از همهمهٔ خاطرات خنده‌دار. موهایش مثل ابریشم، در نور زرد چراغ‌های آویز می‌درخشید و هر لبخندش، یک نقطهٔ امن بود در شلوغی شهر. او برای تعریف داستان جدیدی برای رفقایش، با چشم‌هایی گرد و شیطنت‌آمیز، منتظر بود. فردی که وارد شد، «سایهٔ رفیق قدیمی» بود، که مدت‌ها بود او را ندیده بود. «ناراحت نبودم که نیست، ولی حالا اومدم که جبران کنم.» نازنین بلند شد، بدون هیچ تعارفی او را در آغوش کشید؛ آغوشی که گویی تمام خستگی‌های دنیا را در آن فشرده می‌کرد. «دیگه هیچ‌وقت خودتو از ما دور نکن، ما جای خالیِ نبودنت رو اندازهٔ یه فصلِ کامل حس کردیم.» عشق میان آن‌ها، یک پیمان قدیمی بود که حالا به مرحلهٔ عمیق‌تری رسیده بود؛ عشقی که نه با اولین نگاه، که با هزاران ساعت شنیدنِ قصه‌های شیرین و حمایت‌های ناگفته شکل گرفته بود. وقتی نازنین با مهربانی دست او را گرفت، تمام افراد دور میز با لبخند نگاه کردند. دوستی‌شان، اثبات کرد که صمیمیت، قوی‌ترین فرمِ جاودانگی است. در پایان شب، در حالی که کافه بسته می‌شد، نازنین گفت: > «ما عاشقِ هم نمی‌شیم، ما همیشگیِ هم هستیم؛ تو بخشی از دایره‌ای که هرگز بسته نمیشه.» --- تقدیم به : https://eitaa.com/melikaio
--- 🌸 مکان نمادین: "باغ چای بهاری در کوهستان سئول" یک کلبهٔ کوچک چوبی در میان مزارع سبز روشن، با میزهای کوچک و ست‌های چای‌خوری چینیِ طرح شکوفهٔ گیلاس (Cherry Blossom). بوی شکوفه و شیرینی‌های سنتی کره‌ای (مثل هانگاوا) در هواست. --- «معجون شکوفه و لبخند» «یونا»، دخترکی با گونه‌های پف‌دار و چشمانی که همیشه برق شیطنت می‌زد، زیر نور لطیف شکوفه‌ها نشسته بود. لباس سفید ساده‌اش با روبان‌های صورتی کم‌رنگ تزئین شده بود، دقیقاً مثل یکی از دسر‌های کیوتی که خودش پخته بود. او در حال آماده کردن چای گیلاس برای دوست صمیمی‌اش بود؛ یک جشن کوچک برای روزی که برف تمام شده بود. «جی‌هو»، پسر نقاش و هنرمند، با کوله‌پشتی پر از رنگ‌های پاستلی وارد شد. او دسته‌گل کوچکی از آلبالوهای تازه دست‌نچین را به یونا تقدیم کرد؛ آلبالوهایی که هنوز شبنم داشتند. جی‌هو با صدایی که انگار از نوک قلمویش بیرون می‌آمد، گفت: «این رنگِ دقیقِ لبخند توئه، یونا؛ نه قرمزِ تند، فقط همون صورتیِ نرم.» یونا خندید و یک تیکه از شیرینی نارنجی‌اش را به او تعارف کرد: «فکر کردم امروز زیادی جدی شدی. اینو بخور تا یادآوری بشه که زندگی برای شیرین بودن، نیازی به دلیل نداره.» عشق آن‌ها، ترکیبی شد از ظرافت‌های کره‌ای و سادگی دوران کودکی. هدیه‌هایشان بیشتر از جنس نقاشی‌های سریع، گیره‌های موی فانتزی و قول‌های نیمه‌شب برای دیدن طلوع بود. آن‌ها هرگز دربارهٔ آیندهٔ بزرگ حرف نمی‌زدند؛ فقط روی زیبایی لحظه تمرکز می‌کردند. جی‌هو با انگشت، شکل قلب را روی شیشه‌ای که از بخار چای داغ بخار کرده بود کشید. یونا گفت: «اینجا حتی بخار هم قشنگه.» سپس یونا با چشمان پر از محبت، دست او را گرفت و گفت: > «مهم نیست دنیا چقدر بزرگ و شلوغ بشه، تا وقتی من کنار تو هستم، همیشه یه گوشهٔ دنج و کوچیک داریم که فقط مالِ ماست؛ مثل یه جعبهٔ پر از آب‌نبات‌های رنگی.» --- تقدیم به:https://eitaa.com/joinchat/11994207C1c5d2def2f