eitaa logo
Your gift🤍
27 دنبال‌کننده
40 عکس
0 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
--- 🌸 مکان نمادین: "بالکن عمارت سنتی کره‌ای (هانوک) در شبِ پاییز" مکانی با کف‌پوش چوبی، نور فانوس‌های کاغذی که سایه‌های بلند می‌اندازند، و نسیمی که بوی برگ‌های زرد شده را می‌آورد. --- «برفِ اردیبهشت و پیمان ابدی» «هه‌وون»، دختر باوقار و آرام، با موهای بلند تیره که در نور فانوس برق می‌زد، در بالکن ایستاده بود. او یک لباسی سنتی با رنگ‌های پاستلیِ تیره (مثل سبز کدر و صورتیِ کم‌رنگ) پوشیده بود. در دستانش، یک کاسهٔ کوچک چینی بود که آخرین تکه‌های شیرینیِ شبیه چری (آلبالو) در آن باقی مانده بود. «مین-هو»، شاهزادهٔ آیندهٔ یک امپراتوریِ صنعتی (شخصیتی که نمایانگر مسئولیت سنگین است)، با چهره‌ای جدی اما نگاهی پر از اشتیاق وارد شد. او کت بلند زمستانی خود را محکم‌تر دور خود پیچید، گویی می‌خواست با آن، سرمای مسئولیت را دور کند. شروع تعامل (دیالوگ کلیدی سریال): مین-هو با لحنی رسمی که کمی هم می‌لرزید، به منظرهٔ ماه نگاه کرد و گفت: «می‌دانی هه‌وون، مردم می‌گویند من باید کشور را مدیریت کنم، سنگین‌تر از کوه‌های جری. اما هر وقت به این برف اردیبهشت نگاه می‌کنم که در هوای گرم می‌نشیند، می‌فهمم که تمام عظمت دنیا، به اندازهٔ همین یک دانه آلبالوی روی میز، برایم ارزشمند نیست.» هه‌وون با مهربانی برگشت و کاسه را به سمت او گرفت: «شما همیشه نگران سنگینیِ کوه هستید، شاهزاده. ولی زیباییِ کوه در همینه که می‌تونه برف‌های غیرمنتظره رو هم تحمل کنه.» او به آرامی دست مین-هو را لمس کرد، لمسی که در فرهنگ کره‌ای نماد تعهد بی‌پایان است. تکامل عشق (پیوند نمادین): عشق آن‌ها مانند شکوفه دادن گیلاس در فصل اشتباه بود: زیبا، غیرمنتظره و بسیار آسیب‌پذیر، اما به همین دلیل، ارزشمندتر. آن‌ها دانسته بودند که زیبایی حقیقی در حفظ این آسیب‌پذیری در مقابل یکدیگر است. هه‌وون چشمانش را به چشمان مین-هو دوخت و گفت: > «من قول می‌دهم که برای شما، همیشه همان شکوفهٔ غیرمنتظره باشم؛ همان طعمِ شیرینِ نابی که حتی سخت‌ترین زمستان‌ها هم نتوانند آن را یخی کنند.» --- تقدیم به : https://eitaa.com/kharghang
--- 🌸 مکان نمادین: "گلخانهٔ شیشه‌ایِ قدیمیِ خاندان سلطنتی" جایی که سقف و دیوارها کاملاً شیشه‌ای هستند و نور خورشید صبحگاهی از میان هزاران برگ و گل رز صورتی و هلویی فیلتر می‌شود. کف با پارچه‌های توری سفید پوشیده شده است. --- «عطر گل رز پودری و قول‌های شیشه‌ای» «پرنسس لونا»، با لباسی که با دانه‌های مروارید صورتی تزئین شده بود، میان درختان رز صورتی کم‌رنگ قدم می‌زد. او شبیه یک عروسک چینیِ بسیار ظریف بود، با موهایی که با روبان‌های ابریشمیِ همرنگ گل‌ها بسته شده بود. هر نفس او بویی شبیه به شکرِ پودر شده و گلبرگ‌های تازه می‌داد. «لیام»، مهندس معماری که برای نصب سیستم تهویهٔ جدید و حفظ رطوبت گلخانه استخدام شده بود، با شگفتی وارد شد. او لباس‌های کار خاکستری پوشیده بود، اما حضور لونا باعث شده بود که حتی دستانش هم کمی صورتی به نظر برسد. شروع تعامل (لحظهٔ برخورد): لیام به سختی توانست تعادل خود را حفظ کند، زیرا یک جعبهٔ بزرگ از ابزارآلات را حمل می‌کرد. او با صدایی که کمی بیش از حد بلند بود، گفت: «ببخشید پرنسس! نور اینجا انقدر زیاده که انگار دنیا داره از نو متولد می‌شه... ببخشید اگه تصویرتون رو با سایه‌ام خراب کردم.» لونا با یک لبخند کوچک و معصومانه پاسخ داد، لبخندی که تمام گل‌های اطراف را زیباتر کرد: «اشکالی نداره، آقای لیام. سایه فقط تأکید می‌کنه که نور چقدر باید قوی باشه تا دیده بشه. مهم اینه که شما اینجا هستید تا مراقب این گل‌ها باشید.» تکامل عشق (پیوند نمادین): عشق آن‌ها نه با شور، بلکه با دقت و ملاحظه بنا شد. هر بار که لیام یک قطعهٔ شیشه را تنظیم می‌کرد تا نور به بهترین شکل به یک گل رز خاص برسد، لونا یک دسته‌گل کوچک از همان رز را به او هدیه می‌داد. عشق آن‌ها یک "پروژهٔ مشترک" بود؛ هر دو متعهد به حفظ یک زیبایی شکننده بودند. لیام در حالی که روی یک پایهٔ فلزی زانو زده بود و در حال بررسی دیوارهٔ شیشه‌ای بود، به لونا که کنارش ایستاده بود، نگاه کرد. او با ظرافت به شیشهٔ گلخانه اشاره کرد و گفت: > «این شیشه، هرچند نازکه، اما قوی‌ترین نگهبان اینجاست. چون دقیقاً می‌دونه که با محافظت از گرما و نور، می‌تونه زیباترین چیزهای دنیا رو برای همیشه زنده نگه داره. قول می‌دم عشق منم همین‌قدر شفاف و محکم باشه.» --- برای :https://eitaa.com/joinchat/2196636379C83f7d433b0
مکان نمادین:گلخانه شیشه سلطنتی که نماد عشق و محبت و لطافت است. --- «عطر گل رز پودری و قول‌های شیشه‌ای» در قلب گلخانهٔ شیشه‌ای قدیمیِ خاندان سلطنتی که نور خورشید پس از عبور از هزاران برگ و گل رز صورتی و هلویی، حالتی فیلتر شده و پودری پیدا کرده بود، پرنسس لونا مشغول کار بود. او شبیه یک عروسک چینی در لباسی پر از مروارید‌های صورتی ایستاده بود و عطر شیرینِ شکر پودری و گلبرگ‌های تازه از او به مشام می‌رسید. لونا تجسمی از مهربانی و ناز بود، اما در عین حال، او یک بانوی فشن بود که می‌دانست چگونه ظرافت‌های قدیمی را با زیبایی به‌روز ترکیب کند. ناگهان، لیام، مهندس معماری که لباس کار خاکستری بر تن داشت، با احتیاط وارد شد. او مسئول بررسی استحکام این بنای تاریخی بود. لیام با صدایی که از شدت احترام کمی می‌لرزید، گفت: «ببخشید پرنسس! نور اینجا انقدر زیاده که انگار دنیا داره از نو متولد می‌شه... ببخشید اگه تصویرتون رو با سایه‌ام خراب کردم.» لونا که تمام نگاهش را به او دوخته بود، لبخندی زد که گرمای یک مراقبت مادری را داشت، اما با وقار یک پرنسس همراه بود. او با لحنی لطیف پاسخ داد: «اشکالی نداره، آقای لیام. سایه فقط تأکید می‌کند که نور چقدر باشکوه است. این گلخانهٔ قدیمی، نیاز به نگاهی مهربان دارد تا زیبایی‌اش را به یاد بیاورد، نه فقط استحکام مهندسی.» لیام که مجذوب تضاد بین سختی کارش و لطافت وجود لونا شده بود، به سادگی به او گفت: «خانم، من تمام عمرم را صرف طراحی ساختمان‌هایی کردم که در برابر طوفان بایستند، اما هیچ‌گاه نفهمیدم چطور می‌توانم یک جای امن برای گل‌ها بسازم.» لونا به سمت یک میز پر از کادوهای کوچک دست‌ساز که با روبان‌های ساتن صورتی بسته‌بندی شده بودند رفت و یکی از آن‌ها را برداشت. «قول می‌دهم که به شما یاد بدهم چطور با عشق کادو کنید. هنر واقعی، ساختن چیزی است که در عین ناز بودن و قدیمی بودن، سال‌ها دوام بیاورد. بیایید امروز، یک دسته رز صورتی تازه برای معماری آینده‌مان بخریم، تا هیچ‌وقت از یاد نبریم که عشق، باید به اندازهٔ یک لباس فشن ابدی ارزشمند باشد.» عشق میان آن‌ها در تضاد نور فیلتر شدهٔ گلخانه و صلابت لباس کار لیام متولد شد؛ پیوندی از عشق بی‌قید و شرط و زیبایی‌شناسی کلاسیک و شیک. --- https://eitaa.com/cherryred_lipstick برای :
. مکان: یک کافه هنری با پنجره‌های بزرگ و نورگیر در شهر لندن. --- «ملودیِ نورِ صبحگاهی» هوای لندن در یک صبح بهاری، تازه و پر از امید بود و نور خورشید از پنجره‌های کافهٔ هنری «پاستل» به داخل می‌تابید و تمام میزهای مرمر سفید را نقره‌فام می‌کرد. فضا با ملودی آرام و روشن موسیقی جاز پر شده بود. در گوشه‌ای دنج، "آوا"نشسته بود؛ دختری با موهای کوتاه و صورتی کم‌رنگ، که لباسی ملیح و ساده به تن داشت و با اشتیاق تمام، در دفترچهٔ طراحی‌اش، آبرنگ‌های شاداب را با هم ترکیب می‌کرد. "آرتین"، که به تازگی در یک پروژهٔ مهم موفق شده بود، با قدم‌هایی مطمئن و لبخندی دلنشین، به سمت میز آوا آمد. او در دست یک فنجان با نوشیدنی لایه‌ای رنگین‌کمانی داشت که شبیه غروب یک روز عالی بود. آرتین با صدایی که کمی از هیجان می‌لرزید، گفت: «ببخشید مزاحم تمرکزتون شدم، اما... این دفتر طراحی انگار رازهای رنگیِ خودش رو داره. من مطمئنم که هر خطی که می‌کشید، یک نت موسیقی عالیه.» آوا سرش را بلند کرد، چشم‌هایش که با هیجان می‌درخشید، گواه هوش و شور درونی او بود. او با یک خندهٔ ناز و صمیمی پاسخ داد: «اوه، شما هم مثل بقیه فکر می‌کنید این‌ها طرح‌های بزرگ هستن؟ در واقع، این فقط تلاشیه برای پیدا کردن ترکیب رنگی که دقیقاً شبیه طعم اون شربت توت‌فرنگی باشه که مادربزرگم درست می‌کرد. همه چیز در زیبایی‌شناسی خلاصه می‌شه، درست مثل این موسیقی ملایم.» آرتین که از این رویکرد هنری و در عین حال عملی او خوشش آمده بود، کنارش نشست. «زیبایی‌شناسی شما الهام‌بخش است. من تمام روز روی اعداد و داده‌های خشک کار می‌کنم، اما شما کاری می‌کنید که حتی داده‌ها هم صورتی و زنده به نظر برسند.» او فنجان نوشیدنی‌اش را به سمت آوا گرفت. «اجازه هست برای شروع یک همکاری هنری، این ملودیِ نور صبحگاهی رو با شما شریک بشم؟ قول می‌دم که تمام پروژه‌های بعدی من، از سایه‌های ملایم و لطیف کارهای شما الهام بگیره.» عشق میان آن‌ها در همین تبادل سادهٔ یک نوشیدنی رنگی و یک اعتراف صادقانه متولد شد؛ عشقی که در روشنایی روز، با شور و اعتماد به نفس شکوفا می‌شد و وعده می‌داد که زندگیِ مشترکشان، پر از رنگ‌های روشن و لحظات ملیح باشد. --- برای : https://eitaa.com/pinkBloom