ادامه پارت 2🤍⭐️
دروازهی قصر بسته بود و روی آن تصویری از یک ستاره و یک قلب دیده میشد.
همان لحظه، روباه کوچکی با خز سفید و دم پفکی از میان گلها بیرون آمد.
گردنبندی از مرواریدهای آبی به گردن داشت.
روباه با لبخند گفت:
«سلام، آوین! من "لونا" هستم؛ نگهبان اولین سرزمین جادویی.»
آوین با تعجب پرسید: «از کجا اسم من رو میدونی؟»
لونا خندید و گفت:
«سرزمین جادو مدتهاست منتظر آمدن تو بوده... اما گرفتن دومین کلید اصلاً آسان نیست.»
او به سمت قصر کریستالی اشاره کرد.
ناگهان دروازهی قصر با صدایی آرام شروع به باز شدن کرد...
اما درست قبل از اینکه آوین وارد شود، سایهای سیاه از بالای برج قصر عبور کرد.
دو چشم بنفش در تاریکی برق زدند...
لونا آرام گفت:
«نه... او زودتر از چیزی که فکر میکردم بیدار شده...»
آوین با نگرانی پرسید: «او کیه؟»
لونا فقط یک جمله گفت:
«کسی که نمیخواهد هفت کلید هیچوقت کنار هم قرار بگیرند...»
در همان لحظه، صدای خندهای مرموز در سراسر قصر پیچید...
🤔 《آوین داخل قصر چه چیزی پیدا میکند؟ آن سایهی مرموز دوست است یا دشمن؟ پارت بعدی را از دست ندهید...》
🗝⭐️ پایان پارت دوم...
بزن رو پیوستن تا بقیه داستان رو بخونی😉🫂❤️
🍧https://eitaa.com/yyyy709
🍧
امسال میرم هفتم🌱
اگه میخوای بیشتر باهامون آشنا بشی سنحاق شده ی دربارهی من رو بخون🎀
#ناشناس
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مریضا🤣☝️🏼
ヾ𝖩𝖮︎𝗂𝖭 ፧ https://eitaa.com/yyyy709 🎀 ׅ ֹ ៸៸