تو زیبا بمان و بگذار با دیدنت هررهگذر ناامیدی لبخند بزند، رو به آسمان نگاه کند و زیر لب بگوید: هنوز هم عشق پیدا میشود.
در این باغچه که خارج از تصور و خیال
آدمیزاد است، تنها چیزی که وجود دارد کشتار بیدلیل، اعدام های ساده، حتی سادهتر از در آمدن آفتاب و یا ریزش برگ است.
بدین ترتیب اگر از احوالات ما خواسته باشی،
خود بهتر میتوانی حدس بزنی، گوش به رادیو
و انتظار اینکه دیاگرام مرگ روی چه خط و
چه رنگی در نوسان است.»
نزدیک تو میآیم، بوی بیابان میشنوم:
به تو میرسم، تنها میشوم.
کنار تو تنهاتر شدم.
از تو تا اوج تو، زندگی من گسترده است.
از من تا من، تو گستردهای.
جدی جدی امشب بعد از یک ماه تازه چرخه طبیعت متوجه شد که باید هوا سرد و پاییزی بشه.
و شد. دیش دیری دیرین دیش دیییش.
خواستم بنویسم که چنین و چنان نکن. به فلان آدم اعتماد نکن. شش دونگ حواستو بده به دور و بریات. از بیصار آدمها بترس و فرار کن. اون کتاب و برا اونجور آدم بخون؛
یهو دیدم مولانا خودش تمام این پراکندگیِ حرفهای منو تو ی بیت جمع کرد:
هرکسی را همدم غم و تنهایی مدان
سایه هم راه تو میآید ولی همراه نیست.
آره دیگه آدمیزاد. با خودت تکرار کن، اینقدر بنویس تا یادت بمونه و عمل کنی بهش؛
هرکسی را همدم غم و تنهایی مدان
سایه هم راه تو میآید ولی همراه نیست.
هرکسی را همدم غم و..
هرکسی را همدمِ...ⁿ.
نمیدونم چرا امشب همش این جملهٔ عربی عظیم و ترسناک اومد تو ذهنم:
أَفَهِمتَ یا فُلان اِبنِ فُلان.
و خب آره دیگه. حواسمون باشه دیگه نوبت ماهم میرسه. نه؟
"رافـائِل
وقتِ آب دادن به گلهای رو میز،مرتب کردن و گردگیری کردن قفسههای کتابخونه،جارو کشیدن اتاق،وقت خیالباف
...mariage_damour.mp3
زمان:
حجم:
13.4M
وقتِ آب دادن به گلهای رو میز،مرتب کردن و گردگیری کردن قفسههای کتابخونه،جارو کشیدن اتاق،وقت خیالبافیِ گوشه ذهنت به جآنانت،و راه رفتن تو خیابون ولیعصر و تماشا کردن لبخندهای مردم؛شاید به کارِت بیاد،نه؟!