"رافـائِل
_
آن روی دامن چهارخانهی ماریلا نشست با دو دستش صورت چروکیده ماریلا را گرفت،جدی و بامحبت چشم در چشمش دوخت و گفت:((ماریلا، من یک ذره هم عوض نشدم.... واقعا نشدم. فقط هرسم کرده اند و رشد کرده ام. منِ واقعی همانیست که همیشه بودم، هرجا بروم یا ظاهرم هر چقدر هم که عوض شود، در دلم همیشه آن کوچولوی شما باقی میمانم، همانی که تو و متیو و گرین گیبلز عزیز را روزبهروز بیشتر دوست دارد.))
_
امروز رفتیم هیئت سخنران میگفت حضرت یعقوب غمِ نبود یوسفش رو برد پیش بنده ی خدا
فرشته نازل شد ک یعقوب خدا میفرماید چرا غم خودتو میبری پیش بندش؟ کی بهتر از خدا؟ غمتو ببر پیش خدا
بعد گفت که هیجوقت غم هاتون و پیش خلق خدا نبرید اول اینکه اگه ببری پیش دوستت خب اون ناراحت میشه و غم تو هم اضافه میشه به غم هاش
گفت اگرم ببری پیش دشمنت ک خب قطعا از غم تو خوشحال میشه. پس فقط غم هاتو ببر پیش خدا هم سبک میشی هم خدا به حرفت گوش میکنه هم آروم میشی و خدا هواتو داره.
خیلی حرفش به دلم نشست..
پائولو کوئیلو میگه:
ما آدما دو تا سبد بهمون آویزونه
یکی پشتمون.. یکی جلومون
خوبیهامونو میندازیم تو سبد جلویی
و بدیهامون تو سبد پشتی..
و وقتی تو مسیر زندگی راه میریم..
فقط دوچیز می بینیم
خوبیهای خودمونو
و عیبهای نفر جلویی...