"رافـائِل
نیاز نیست که بگم این منم،نه؟
طرف میگه سلام
من اینطوریم که:سلام ممنون شما خوبی؟
یعنی چی.؟)))))))))
_پیدا کردنِ کتابهایی که تو پستوهای خونه قایم شدن و حتی شاید تغییر ظاهر دادن اما همه چیزشون همونقدر جذاب و دوستداشتنیه یا اصلا رو یک سریشون چسب زده شده که جلای خودشون و از دست ندن فوق العاده لذت بخش و جذابه؛حتی اگه تو کتابخونت جایی نمونده باشه،حتی اگه اونارو خونده باشی،حتی اگه جلدهاش عوض بشن همونن هیچ فرقی نمیکنن حتی بوی تک تک صفحاتشون و حس هایی که درون تک تک حروف هاش جا شدن.
بنظرم شاید کتاب تنها چیزی باشه که هیچوقت تغییر نمیکنه حتی اگه مترجمش متفاوت باشه یا بجای چاپ اول چاپ صد و دهمش باشه.
ذوقش هیچ فرقی نداره با موقعی که تازه خریدیش و آوردیش تو خونه و با شوق دنبال جا برای کتابی؛تازه شاید ذوقش بیشتر باشه چون کتاب قدیمیش هم اگه پیدا کنیم حکم عتیقه برای ی آدمِ دوستدارِ کتابه،نه؟
[اگر تا آخر عمر کتاب بخونم حس میکنم بازهم کلی کتاب نخونده دارم و ذره ای از علاقم بهش کاسته نمیشه،مطمئنم.]
"رافـائِل
-
نامه ات را هنوز میخوانم گفته بودی بهار میآیی)))
مینویسم قطار اما تو . . .
با کدامین قطار میآیی؟!
تا زمانی که نمیشه به راحتی ب مبل لم داد و پای گوشی نشست،بدون عقب رفتن مبل و صدای دلخراشش از پیشرفت سخن نگویید.
هر کانالی و باز میکنم دختره ۱۸ سالشه نامزدی هم کرده.
منظورشون چیه جدا:/ مگه خونه باباتون چشه(؟)
"رافـائِل
-
شاید اگر تو نیز به دریا نمیزدی؛
هرگز به این جزیره کسی پا نمیگذاشت . . .