روزی روزگاری دختر نوجوانی داشت به خانه برمی گشت .
شب بود و خیابان ها خلوت .
متوجه شد کسی دارد دنبالش میکند، مردی سیاه پوش که حتی چهره اش معلوم نبود.
دخترک میترسد ، اما به راه خودش ادامه میدهد.
کم کم مرد جلو می آیدو سوال میکند :(ببخشید ، شنیدم دخترم همسایه شماست ، امروز میخواهم به دیدنش بروم .میشه آدرس خیابانش را بدهی ؟؟)
دخترک ساده باور میکند و ریز به ریز آدرس خانه خودش را میدهد .
وقتی به خانه میرسد کسی در را باز نمیکند.
خودش با کلید در را باز میکند و میبیند برق ها رفته ...
میرود و تا شمع را روشن میکند...
اولین تصویری که میبیند...
سر قطع شده یک مرد است.
جیغ میزند و برمیگردد که ناگهان پشت سرش دختری با چهره بی جان و لباسی پاره پاره میبیند که دارد به سمتش می آید .
او نمیتواند حرکت کند و با وحشت به دختر خیره شده .
بقیه اش دیگه قابل تایپ نیست خودتون میدونید وقتی یه موجود ترسناک بیاد سمتتون بعدش چیکارتون میکنه ...🫣🫣🫣🫣😱😱😱😭😭😭😭😨😨😨
☁️ ☁ 🛸
☁ 🪂 ✈ ☁ ☁
🏢🏨_🏢🏬_🌴_🏠🏡🏠🏥🏫__
🌲 /🚖🚔 \🌲🌴🌳🌲
🌴 / 🚘 🚖 \🌳🌲🌲🌳
🚦 / 🚔🚘 🚔\ ︎🚏🌲
https://eitaa.com/RezinFaks
﷽
تنها یک خواب
پارت ۸
اما احساسم این بود که هیچ وقت از اینجا بیرون نمیایم.
خسته شدم.
چرا تمام نمیشوند ؟
ارکیده با شتاب به سمت در دویید و گفت :«بجنبید ،اونارو ول کنید، بیایدبیرون...
من و مروارید به سرعت خارج شدیم .
صدای انفجار ، لرزه بر انداممان انداخت و دوییدیم به سمت خیابان های خلوت شهر.
ارکیده خیلی باهوش است .
یک بمب دستی خیلی کوچک را انداخت داخل و فرار کرد .
کمی که دور شدیم ایستادیم تا نفسی تازه کنیم .
کاش العان بهاره اینجا بود .
یعنی کجان ؟
مامانم، بابام، بهاره، مامان مروارید، پدرمروارید ، برادر کوچکش همه اینها کجا رفته اند ؟؟ ما چرا رفتیم داخل آسانسور؟ اصلااز کجا آدرس خانه را بلدبودیم ؟ اصلاچرا خواستیم به ارکیده کمک کنیم ؟
اصلا مگه ما همسایه پایینی داشتیم که اسمش ارکیده باشد؟
همه چیز خیلی عجیب بود..
دیگر بغضم داشت میترکید.
باید جواب همه این سوال ها را پیدا کنم.
اصلا تا کی ما باید اینجا بمانیم...
این داستان ادامه دارد...