روزی روزگاری دختر نوجوانی داشت به خانه برمی گشت .
شب بود و خیابان ها خلوت .
متوجه شد کسی دارد دنبالش میکند، مردی سیاه پوش که حتی چهره اش معلوم نبود.
دخترک میترسد ، اما به راه خودش ادامه میدهد.
کم کم مرد جلو می آیدو سوال میکند :(ببخشید ، شنیدم دخترم همسایه شماست ، امروز میخواهم به دیدنش بروم .میشه آدرس خیابانش را بدهی ؟؟)
دخترک ساده باور میکند و ریز به ریز آدرس خانه خودش را میدهد .
وقتی به خانه میرسد کسی در را باز نمیکند.
خودش با کلید در را باز میکند و میبیند برق ها رفته ...
میرود و تا شمع را روشن میکند...
اولین تصویری که میبیند...
سر قطع شده یک مرد است.
جیغ میزند و برمیگردد که ناگهان پشت سرش دختری با چهره بی جان و لباسی پاره پاره میبیند که دارد به سمتش می آید .
او نمیتواند حرکت کند و با وحشت به دختر خیره شده .
بقیه اش دیگه قابل تایپ نیست خودتون میدونید وقتی یه موجود ترسناک بیاد سمتتون بعدش چیکارتون میکنه ...🫣🫣🫣🫣😱😱😱😭😭😭😭😨😨😨