دیشب جایی بودم که سری قبل برای اینکه برم شب تاصبح نخوابیدم ساعت پنج صبح اونجا بودم از استرس و حال خوب هیچی نخوردم...
همه نامید بودن از اینکه میای ولی یهو پرده از وسط گشوده شد صندلی گذاشته شد
شوقش رو میخوام
ذوقش رو میخوام
گریه های اون لحظه ام رو میخوام