eitaa logo
ضمـــــــیر
849 دنبال‌کننده
507 عکس
502 ویدیو
0 فایل
پراکنده نویسی های یه موجود بی حوصله و سرشلوغ... پیام ناشناس به من: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_gx4vka5&btn=ضمیر ارسال پیام عادی: @admin_po
مشاهده در ایتا
دانلود
از حدسهایی که میزنید!
تو این پیامها یه درس برای همه ی ما هست اونم اینکه بدونیم آدمها برداشتهای مختلفی از رفتارهای ما دارند. هرکسی از دریچه ی نگاه خودش شمارو نگاه می کنه و تصورات خودش رو راجع به شما داره.
ضمـــــــیر
خیلی سال پیش بود که جوانی حدودا ۳۰ ساله بودم. آنوقتها "سال" شییه حالا تعریف دقیقی نداشت. پدر پدربزرگ
هیچوقت فکر نمی کردم دریاچه ای به آن بزرگی اینقدر سریع خشک بشود. به قایق ها نگاه می کردم. قایقهایی که یک روز برای ماهیگیری و جابجایی استفاده میشد. حالا اما دریاچه به طور کامل خشک شده بود. من حتی شنیده بودم قبلا این دریاچه به دریاچه ی پایینی وصل بوده و دریاچه ی پایینی هم به دریای گرم. حالا از دریاچه ی پایینی هم چیز خاصی نمانده و آن هم به زودی خشک خواهد شد. پدرم چند روز پیش همراه با عموهام و "اَنوش" مُغ به شورای مَهان رفتند. وقتی برگشتند به مردم قبیله گفتند باید فورا کوچ کنیم. انوش مغ همراه با چند نفر دیگر می مانند و ما همگی کوچ می کنیم. انوش مغ میگفت خشک شدن این دریاچه کار "بلبان" جادوگر است. میگفت او و شاگردانش باید بمانند و این جادوی سخت را باطل کنند. به انوش گفتم من هم میخواهم پیش شما بمانم. گفت حتما باید بروی! گفتم شما بزرگترین مغ این سرزمین هستی و خودتان گفتید که من بهترین شاگرد شما هستم. چرا باید بروم؟ انوش طوری که انگار اصلا حرفهای من را نشنیده باشد گفت حتما باید بروی و حواست باشد هیچوقت از قبیله جدا نشوی. نفرین شده برای کشتن تو خواهد آمد! حتما همین روزها خواهد آمد. بلبان اصلا اینجارا جادو کرده تا راه را برای آمدن های نفرین شده باز کند! بعد از گفتن این حرفهای عجیب دست کرد توی جیب مخفی آستینش و سنگ آبی رنگ درخشانی را بیرون آورد. به من گفت این اصلی ترین سنگ از سنگ های حیات و دانش است. سنگ را به من داد و گفت این باید همراه تو باشد. دستی به ریش بلند و خاکستری رنگش کشید و گفت پاک کردن این سرزمین از جادوی بلبان خیلی طول می کشد. گفتم چقدر؟ گفت بقیه ی مغ ها میگویند هزارسال ولی من فکر می کنم حداقل سه هزارسال، چهارهزارسال! همزمان که داشت وسایلش را مرتب می کرد گفت بلبان را دست کم نگیر پسر! بلبان پسر سام، برادر مادای، پدر بزرگ پدری شماست. او خدمتگذار اصلی نفرین شده است... ده روز بعد قبیله ی ما به همراه بقیه ی قبیله ها به سمت سرزمین کاج های بلند حرکت کرد. پدرم به خاطر حرفهای انوش سه تا از عموهام را مامور کرده بود همیشه مراقب و همراه من باشند. به توصیه ی انوش روزها راه میرفتیم، قبل از غروب آفتاب جاگیر میشدیم، آتش روشن می کردیم و کندر میسوزاندیم. میانه ی راه یک جایی خوابیده بودیم. نیمه شب وقتی همه خواب بودند حس کردم آستینم سنگین شده. کار سنگ آبی رنگ حیات بود، داشت ازش آب می چکید! تمام آستینم را خیس کرده بود. سنگ را از آستینم دراوردم. داشتم نگاهش می کردم که در یک لحظه یک موجود پنهان، سنگ را از دستم قاپید. آخرین لحظه دیدمش. یک مار سیاه بود که در تاریکی با سرعت داشت فرار می کرد. با تمام توانم دنبال مار دویدم. آنقدر دویده بودم که نفسم داشت بند می آمد. به مار نزدیک شده بودم که رسیدیم به یک درخت خشکیده ی قدیمی. آنحا یک موجود عجیب ایستاده بود. بوی کوره ی آهنگرهارا میداد. بویی شبیه آتش زدن گوگرد. مار سریع خزید و رفت داخل آستینش. دیدم که آن موجود، سنگ آبی را گرفت و با شوق نگاه می کرد. من در حالی که نفس نفس میزدم روبروش رسیدم. به من نگاه کرد و گفت تو امشب میمیری! من بهت زده بودم و تنها چیزی که همراه نفس نفس زدن گفتم این بود که؛ آن سنگ برای تو نیست! رفتم سمتش که سنگ را بگیرم اما او در یک لحطه جابجا میشد بدون اینکه راه برود یا بدود جابجا میشد و دیوانه وار میخندید. بعد از چندین بار جابجا شدن ایستاد کنار درخت و گفت: "بٕلبیا ایمار خِئٕشتار جامو کَبخی گرفشی" همان لحظه احساس کردم پشت سرم طوفان شد. برگشتم و دیدم یک مرد چاق اما قد کوتاه دارد سمت من می آید و بالای سرش سه تا کلاغ پرواز می کنند. من شنیده بودم که بلبان همینطور چاق و قد کوتاه است و همیشه چند کلاغ همراهش هستند. بلبان در یک لحظه سرعت سرسام اوری گرفت و مثل باد کنار من رسید. احساس کردم دستهاش مثل یک طوفان سیاه گلوی من را گرفت و داشت خفه ام می کرد. کمی بعد من از حال رفتم و روی زمین افتادم. آن موجود اول آمد بالا سرم، کمی نگاهم کرد و گفت: "بَجتا اَرمٕخ خَوٕرکا فادی" با گفتن این جمله بلبان باز هم مثل باد حرکت کرد و احساس کردم مثل یک گردباد قوی من را از جا بلند کرد و من در آسمان معلق شدم. بعد از زمانی که نمی دانم چقدر! اولین چیزی که فهمیدم این بود که بوی گاز مرداب می آمد. من یکجایی دفن شده بودم. از لابلای سنگریزه های کوچک ولی تیزتیز به سختی نفس میکشیدم. گنگ و مبهوت بودم و نمدانستم کحا هستم. چندباری از حال رفتم و باز هوشیار شدم. تا اینکه احساس کردم یک نفر دارد سنگ ریره های روی بدنم را کنار میزند. سنگریره ها که کنار رفت دیدم یک نفر که صورتش را نمبینم با مشعل ایستاده بالای سرم و یک نفر هم دارد سنگریره های سیاه و بدبو را از روی تنم کنار میزند. کمی بعد روی دوش آن مردی بودم که سنگریزه هارا کنار زد و من را بیرون کشید و داشتیم پشت سر مرد مشعل به دست میرفتیم... @zamiirr
ضمـــــــیر
از نظرات شما