ضمـــــــیر
دیگران هر چه هم شدند ولی؛ من هنوز هم همان سگ نجفم... @zamiirr
یک عبارتی میخوام بگم اگر کسی اشتباه برداشت کرد پای خودش!
بنده به قدری که از وجود حضرت امیر در حیرت و بهت هستم از مقوله ی توحید و وجود ذات اقدس احدیت در بهت و حیرت نیستم.
@zamiirr
ضمـــــــیر
یک عبارتی میخوام بگم اگر کسی اشتباه برداشت کرد پای خودش! بنده به قدری که از وجود حضرت امیر در حیرت
با خواندن این جمله بعضی دوستان پیام دادند که مگر شما علی الهی و اهل حق و... هستید؟!
نه بزرگواران! شیعه ی اثنی عشری هستم.
اگر بخواهم خیلی کوتاه و ساده توضیح بدهم این جمله اشاره به عظمت و رتبه ی وجودی و معاذالله قیاس عظمت وجودی حضرتشان با خالقشان ندارد.
چه آنکه خدای متعال، کبریای احد اعظم، خالق تمام موجودات از جمله شاهکار خلقت امیرالمومنین روحی فداه هستند.
همچنین در قیاس حضرت رسول اکرم محمد بن عبدالله صلوات الله علیه، خود وجود مبارک امیرالمومنین علیه السلام فرموده باشند؛ من بنده ای از بندگان محمد صل الله علیه و آله هستم.
پس منظور بنده در آن جمله چه بوده؟
ببینید عزیزان!
درک اوصاف و مختصات کلی خدای باری تعالی به جهت واحب الوجود و کل الوجود بودن ذات سبحانٕ الله، بهت آور و البته نیل به درک کُنه و ماکانٕ ذات اقدس وجود در این دنیا نشدنی و محال است.
همچنین درک غظمت شخصیتی حضرت رسول اکرم روحی فداه و البته اوصاف وجود نازنین ایشان هم بسیار بهت آور، مبهوت کننده و برای فحول عقلای بنی آدم ثقیل و سنگین است.
همچنین درک عظمت بی بدیل شخصیت یکتای گیتی، امیر عوالم امکان، مولای زمین و زمان، همسر صدیقه ی طاهره علیها سلام، یگانه امیر مومنان حضرت علی ابن ابیطالب روحی فداه بسیار بهت آور مبهوت کننده و بسیار بسیار رازآلود و دست نیافتنی است.
اینهارا گفتم که نهایتا بگویم از دریچه ی ذهنی خود که نگاه می کنم و با توجه به مطالعات اندک و فهم ناقصی که دارم، میزان بهت و اصابت سهمگین فکری و همچنین حقارت ادراکی که در مواجه ی با ابانا امیرالمومنین صلوات الله علیه پیدا می کنم، میزان رازآلودگی و سوالات بنیادینی که پیرامون پدر خاک، ابالغوث و یعسوب دین پیدا می کنم بسیار بیشتر از دو عنوان قبلی است که البته خود خردکننده ی عقول ناقصه ای چون بنده هستند.
من هربار که در اوصاف و مختصات وجود سبحان باری تعالی و یا در مرتبه ی وجودی حضرت ختمی مرتبت سیر می کنم ولو به حد نمی از هزاران هزار اقیانوس به یک بهره و قرار و آرامش فکری می رسم.
اما خدا و رسولش شاهد هستند پیرامون صاحب منبر سلونی، اسدالله الغالب، حیدر کرار ارواحنا له الفداه به همین نم از هزاران هزاران اقیانوس بی انتها نمی رسم.
هرچه از کلام ایشان و یا پیرامون ایشان میخوانم قوه ی فکری ام بیشتر و بیشتر خرد میشود و بیشتر محضر امیر عوالم وجود احساس حقارت می کنم.
خیلی حرفها هست که نتوان گفت. اما سربسته بگوم که راز اصلی مکتوم عالم، شرح اصلی اسم اعظم وجود بسیط، مکیال خیر و شر و وجودی که توحید، نبوت و معاد فقط با آن شناخته خواهد شد، علی ابن ابی طالب صلوات الله علیه است.
بر دشمنان و غاصبان حق ایشان و محروم کنندگان خلق از فیوضات این لنگر عالم امکان هر لحظه لعنت بفرستید و نسبت به این سرّ عالم هستی هر لحظه در قلبتان اعلام خاکساری و حتی عدمیت کنید.
کاش میشد خیلی حرفهارا گفت. اما امکانش فراهم نیست چون اگر گفته و شنیده شود بسیاری افراد از شنیدنش قالب تهی می کنند، عقل و نطق را از دست داده و دیوانه و مجنون خواهند شد!
@zamiirr
من حتی اگر در چالش های خودم ببازم و سقوط کنم، از شماها جلوترم!
من صرفا با فهمیدن و انتخاب اهدافم عظمت و شرافتی را تجربه کردم که شما هیچوقت نداشتید.
خطراتی که من از تجربه کردنشان لذت بردم، حتی از حد فهم شماها بزرگتر بودند.
شجاعت و جانزدن من تا همینجا از دنیا و آخرت شما بزرگتر است.
زخمهایی که خوردم از وجود شما ارزشمندتر است.
بزرگ ترین ظلمی که به من کردید مقایسه خودتان با من بود!
@zamiirr
ضمـــــــیر
با خواندن این جمله بعضی دوستان پیام دادند که مگر شما علی الهی و اهل حق و... هستید؟! نه بزرگواران! ش
یکی دو نفر از دوستان که یحتمل از دوستان جدید کانال هستند پیام دادند که این متن رو کی نوشته یا از قول کی نوشته شده.
راستش این متن رو بنده نوشتم و از قول خودم هست. کلا متنهایی که تو کانال هست رو خودم می نویسم. اگر خودم ننوشته باشم اسم نویسنده رو میگم یا اشاره می کنم که جایی خوندم متن من نیست.
بعضی متن ها هم که خب خیلی معروف و تکراریه و مشخص میشه من ننوشتم.
10.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فرار نکنید!
با ترسهاتون روبرو بشید و همینطور حلقومشون رو بگیرید!
@zamiirr
ضمـــــــیر
به سمت داخل غار برگشتم، شمشیر را محکم در دستم گرفتم و آماده ی حمله ی بعدی بودم. اهریمن سرخ عصای آهن
هنوز گرگ و میش بود که از خانه بیرون زدم. هوا نسبتا سرد بود و من لباس مختصری پوشیده بودم. دوست داشتم خورشید طلوع کند تا هوا کمی گرم تر بشود.
از دهکده بیرون رفتم و به سمت باغ حرکت کردم. امروز خیلی کار داشتم. از بالای باغ ما یک جوی آب به سمت داخل باغ می آمد که سالها برای آبیاری باغ استفاده میشد.
پدرم میگفت قبلا جوب بسیار پرآب تر بود طوری که آب ورودی را به هفت جوی کوچک دائمی تقسیم کرده بودند و درختان همیشه از این آب مینوشیدند. من هم خاطرم هست که بسیار پر آب تر از الان بود. حالا اما آب جوی اصلی به قدری کم شده بود که حتی کفاف یکی از جوی های فرعی را هم نمی داد. تا به ورودی باغ می رسید به زمین فرومیرفت و جلوتر نمیرفت.
تصمیم گرفته بودم در همان قسمت ورودی باغ یک برکه ی کوچک درست کنم تا آب کم کم در آن برکه جمع شود و سپس با آب ذخیره شده درختان را آبیاری کنم.
همینطور که در فکر بودم احساس کردم یک نفر دارد پشت سر من می آید برگشتم و دیدم "مَتوشالح" است.
با خنده سلام کردم و گفتم پیرمرد این ساعت صبح بیرون روستا چه می کنی؟
او هم خندید و گفت پهلوان به من نگو پیرمرد. من از جوانان دهکده سرحال ترم!
بعد گفت دارم به دنبال یک گیاه دارویی می روم که الان وقت پیدا کردن و چیدن آن است.
گفتم چه گیاهی میخواهی؟
گفت گل "گیزا"!
گل گیزا یک گل کوتاه ارغوانی رنگ بود با برگهای سبز کدر و گلبرگ های چهارتایی بزرگ ارغوانی. خیلی شبیه زعفران بود ولی بلند تر و بوی مطبوعی میداد شبیه بوی خیار. با بوییدنش تمام بدنت خنک می شد. مردم مخصوصا بچه ها این گل را میخوردند. ریشه اش هم پیازی و کوچک بود.
متوشلاح که گفت دنبال گیزا می گردد گفتم از این گلها درست بالای باغ ما در قسمت ورودی باغ پیدا می شود. با خنده گفت خب من هم دارم همانجا می روم.
همینطور که داشت من را نگاه می کرد و میخندید یکباره رنگ صورتش برگشت، تمام صورتش پر از اضطراب شد، ابروهای سفیدش در هم رفت و گفت: اما تو در این ساعات نباید باغ بروی، آنهم تنهایی!
گفتم پیرمرد من قهارترین شمشیر زن این سرزمین هستم. در جنگ ها کسی حریف من نمی شود. خاطرت نیست یکبار جان شما و یکبار هم جان پسرت "لَمَک" را در جنگ با وحشی های "مجوج" نجات دادم؟
گفت پسرم تو انسان دلیر و درستکاری هستی. اما بدان که نفرین شده دنبال تو می گردد و برای کشتن تو خواهد آمد. باید احتیاط کنی.
کمی بعد گفت فرزندم تو نفرین شده را نمیشناسی اما او تو را خوب می شناسد. او همیشه و هربار تورا شناخته. او می داند که تو یک روز !!
متوشالح همینجا ساکت شد. من نخواستم اصرار کنم که یکروز چه؟ ولی خب راستش از کودکی از اینطور حرفها زیاد شنیده بودم. هر پیر و کاهن خوب یا بدی که من را میدید میگفت این کودک سرنوشت عجیبی دارد. حتی یکی دوتاشان با دیدن من فریاد می زدند.
همین جای حرف بودیم که به باغ رسیدیم. هوا کاملا روشن شده بود. بهار بود اما به جز چشمه ای که به سمت باغ ما می آمد چشمه های دیگر همه خشکیده بودند. بوی گل و شکوفه نمی آمد.
به متوشالح که دنبال گل گیزا میگشت و چندتایی هم پیدا کرده بود و کنده بود گفتم چرا تمام جوی ها خشکیده؟
گفت تو نوه ی من "نوح" را میشناسی؟ پسر لَمَک. گفتم بله چندباری دیدمش. هم بازی برادرزاده های من است. گفت خدا به واسطه ی نوح این بلاها را از سر مردم دور خواهد کرد. نوح اختیار نفرین شده را کمتر و عزت یکتاپرستان را بیشتر می کند. نوح است که مقدمات غسل زمین را فراهم می کند. نفرین شده همه جا را جادو کرده. نفرین بر او باد!
متوشالح چند گل دیگر پیدا کرد، چید و از من خداحافظی کرد و رفت. من بیل و کلنگ برداشتم و شروع به کندن زمین بالای باغ کردم. کلنگ جدیدی که از لمک پسر متوشالح، پدر نوح خریده بودم هم کلنگ خوبی بود و کارم را راحت تر کرده بود.
البته خاک بالای باغ خیلی نرم بود. در یک شیب نسبتا ناملایم خاک های نرمی بود که آب داخل آنها فرو میرفت و انگار این همه خاک هارا یکی اینجا ریخته و با خاکهای اطراف فرق می کرد.
تا غروب زمین را کندم و غروب به خانه برگشتم. شب از خستگی خیلی زود خوابم برد. در خواب دیدم که دارم در قسمت ورودی باغ یک گل گیزا می کنم و گل را که از خاک می کنم به جای پیاز کوچکی که در ریشه دارد یک نخ ارغوانی رنگ درست به رنگ گلبرگهاش دارد و من هر چقدر آن نخ را از زمین بیرون می کشم بازهم انگار ادامه دارد. نخ را به اندازه ی قد یک درخت نخل بالغ که بیرون کشیدم یک گوهر ارغوانی رنگ در انتهای آن بود که بیرون آمد. گوهری که بسیار زیبا و درخشان بود. در خواب از درخشش این گوهر حیرت زده بودم. داشتم نگاهش می کردم که یک اژدهای خونرنگ بزرگ به من حمله کرد.
نزدیک صبح که با همین رویا از خواب پریدم. دیگر نخوابیدم و به سمت باغ رفتم. منتظر بودم بازهم متوشالح را ببینم اما نیامده بود.
۱/۳
@zamiirr
ضمـــــــیر
هنوز گرگ و میش بود که از خانه بیرون زدم. هوا نسبتا سرد بود و من لباس مختصری پوشیده بودم. دوست داشتم
وارد باغ شدم و شروع به کندن کردم. درختها را که میدیدم دلم برایشان میسوخت. اول بهار بود اما به جای سرسبز و شاداب بودن انگار افسرده و غم زده بودند. انگار داغ دیذه و مصیبت زده هستند.
آنروز خیلی بیشتر کندم. نزدیک غروب آفتاب که هوا گرگ و میش بود و داشتم کلنگ های آخر قبل از رفتن به خانه را میزدم احساس کردم کلنگم به یک چیز توخالی خورد. شبیه دیواره ای که زیرش خالی باشد صدا داد. از سر کنجکاوی خاکهای نم دار اطراف را سریع خالی کردم. این قطعا سنگ نبود. به یک دیواره ی ساجین رسیده بودم. بازهم از سر کنجکاوی و با تمام توان با کلنگ ضربه میزدم. اصلا حواسم به تاریکی هوا نبود فقط خیلی سریع مشعلی که در باغ داشتم را روشن کردم که زمین و اطراف را ببینم.
آنقدر کلنگ زدم که بلخره دیواره شکست. به محض شکستن دیواره بوی تند و بدی که گرم و مرطوب هم بود از محیط زیر دیواره خارج شد و کمی خاک داخل ریخت.
بازهم کلنگ زدم تا دیواره به اندازه ای باز شود که بتوانم داخل بروم. مشعل و کلنگ را برداشتم و داخل پریدم. ارتفاع خیلی هم کم نبود و کمی اذیت شدم.
آنجا یک اتاق سه گوش بزرگ بود که سقف هرمی شکل داشت. من یک سوراخ در یک وجه از هرم ایجاد کرده بودم و داخل آمده بودم. از سقف هرم یک زنجیر آهنین آویزان بود که یک هرم سفالین از نوک به آن وصل شده بود و روی هوا معلق بود. روی زمین از ذغال خرد شده پوشیده شده بود و خاک اصلا پیدا نبود.
ذغالها انگار کمی حرارت داشتند و آبی که نم نم از بالا میچکید بخار میشد و اصلا به خاک نمی رسید.
درست روبروی من یک درب آهنین بود که از سمت داخل یعنی داخل هرم با یک قطعه ی الوار مانند آهنی چفت شده بود. و چند قفل هم به چندجای درب بسته بود!
خدای من!
این هرم راه خروجی دیگری که نداشت. پس این قفل ها چطور این سمت چفت شده بودند؟
ذهنم درگیر همین سوال بود که بازهم حواسم به هرم کوچک معلق رفت. این هرم سفالی کوچک چیست که اینجا آویزان شده؟
در نهایت شوق و کنجکاوی با کلنگ هرم را شکستم! هرم با یک ضربه ی کلنگ متلاشی شد.
هرم که متلاشی شد کلی خاکستر روی زمین ریخت. لابلای خاکستر ها هم تعداد زیادی دندان!
دندانهایی که مشخصا دندان آدمیزاد بودند اما نه آدمیزاد بالغ. مشخص بود دندان کودکان هستند. موقعی که هرم را که حدودا سه وجب ارتفاع داشت شکستم و خاکسترها و دندانها میریخت متوجه صدای افتادن یک چیز سنگین تر هم شدم. لابه لای خاکسترها که گشتم خیلی زود پیداش کردم!
یک گوهر ارغوانی رنگ! همانی که دیشب خوابش را دیده بودم. عجب گوهر زیبایی بود. از خاکستر که تمیزش کردم میدرخشید. انگار از خودش نور داشت.
گوهر را برداشتم. کمی دور و برم را نگاه کردم. به خاطر شکل و ارتفاع هرم برگشتن از مسیری که پایین پریده بودم تقریبا غیر ممکن بود.
شعله ی مشعل و گرد و غبار خاکسترها به سمت درب مرموز آهنین کشیده میشد. میلی به رفتن به سمت درب نداشتم ولی چاره ای هم نداشتم.
نزدیک درب شدم. روی در که آهنین و سیاه رنگ بود با فلزی سرخ رنگ و به خطی که نمیشناختم چیزهایی نوشته شده بود.
لابلای آنهمه خطوط نامفهوم یک کلمه یه چشمم آشنا بود. قبلا در یک لوح جادو دیده بودمش. پدرم می گفت این نام واقعی نفرین شده است که جادوگران سیاه برای قدرت گرفتن از او به گردن خود می آویزند.
بالاخره درب را باز کردم!
یک دالان باریک و کاملا تاریک که انگار بوی بد و تند از انتهای همین دالان می آمد. با اضطراب به سمت انتهای دالان حرکت کردم. اصلا نمی دانستم چه چیزی در انتظار من است. شمشیرم هم همراهم نبود.
شاید حدود شصت قدم برداشته بودم که به یک درب دیگر رسیدم. این یکی کوچکتر و ساده تر بود و چفت ساده تر و سبک تری هم داشت. میخواستم بازش کنم که احساس کردم از درز درب نور آتش و صدای یک زمزه ی ناشناس می آمد.
درب را بسیار آرام و آهسته باز کردم. بسیار عجیب بود. یک هرم بزرگ دیگر اما این یکی خالی نبود. وسط هرم یک آتش بزرگ روشن بود.چند نفر دور آتش نشسته بودند. یک نوزاد بالای آتش از دو پا به یک زنجیر که از نوک هرم آمده بود آویزان بود. گلوی نوزاد تیغ خورده بود و خونش داشت قطره قطره روی آتش میریخت.
شش نفر دور آتش نشسته بودند و همزمان که به جلو و عقب تکان تکان میخوردند مدام می گفتند:
" اُ لٕ لٕ اینگا کیو "
" اُ لٕ لٕ لینگا کیو "
با احتیاط کمی نزدیک تر و دقیق تر شدم. اول از همه یکیشان را شناختم.
او "تامور" بود!
تامور به نوعی ثروتمندترین مرد دهکده ی ما و دهکده های اطراف بود. بازار برده فروشی تماما مال او بود.
یک نفر دیگر را هم شناختم، "اوسخار" بود. اوسخار هم ثروتمند و از اشراف بود. تنها آسیاب دهکده برای او بود. هر دو اشخاص ناپاک و خبیثی بودند. همیشه از هر دو بدم می آمد.
۲/۳
@zamiirr
ضمـــــــیر
وارد باغ شدم و شروع به کندن کردم. درختها را که میدیدم دلم برایشان میسوخت. اول بهار بود اما به جای سر
بقیه را درست نمی دیدم. یک نفر بالای جمع نشسته بود که مشخصا از بقیه متمایز بود. خیلی میخواستم او را ببینم. اما چهره اش مشخص نبود. اطراف او چندین و چند مارمولک سیاه رنگ و براق راه میرفتند و گاهی از بدن او هم بالا میرفتند. با دقت و تمرکز بالا داشتم او را نگاه میکردم که یک آن احساس کردم یک صدای مهیب از دالان پشت سرم آمد، یک هوای سهمگین مثل یک پتک که اندازه یک دیوار باشد به من اصابت کرد و من پرت شدم داخل هرم دوم.
من پرت شدم داخل هرم، درست کنار آتش و بین همان شش نفر افتادم!
از شدت ضربه کمی مدهوش و گنگ بودم اما دیدم یک موجود عجیب از دالان به سمت من می آید. یک موجود که انگار بدنش شبیه پارچه ی سرخی بود که با آن آهن های سیاه را تمیز کرده باشی.
با آمدنش به هرم بوی دیگ آهنی که روی آتش تند گذاشته باشی همه جا پیچید. یک طور تابه تایی راه میرفت. انگار یکی از پاهاش از دیگری کوتاه تر هستند. فرم رانهاش انگار شبیه بزی بود که دارد راست قامت راه می رود. اما خس می کردم سبک و در عین حال پوست پوست و لایه لایه است و پوست های بیرونیش مدام دارد آهسته آهسته میسوزد.
به محض اینکه به دالان آمد تمامی آن شش نفر به غیر از همان سردسته ی مرموز به سجده افتادند. سر دسته ی مرموز هم در مقابلش ایستاد. یک مرد میانسال قد بلند که نیمه لباسی پوستین از پوستی شبیه پوست سگ پوشیده بود.
روی پیشانیش یک علامت مثلث با سوختگی حک شده بود و در وسط مثلث یک نقطه بود که با خط به بالای مثلث وصل شده بود.
یادم آمد متوشلاح و چندتای دیگر از پیرمردها می گفتند "بَواش" جادوگر، نشان بندگی نفرین شده را روی پیشانیش داغ گذاشته و فهمیدم که او بواش است.
آن موجود عجیب از دالان به سمت من آمد. بالای سر من ایستاد و گفت:
من میخواستم پیدات کنم. تو مرا پیدا کردی؟
من از آن موجود بدم می آمد. نمی دانم چرا اینقدر از او بدم می آمد اما از متنفر بودم. انگار به من ظلم بزرگی کرده باشد، انگار من را کشته باشد و من میخواستم با تمام وجود از او انتقام بگیرم. با همین نفرت مبهمی که داشتم و با عصبانیت به او گفتم:
"نفرین بر تو! طاعون سیاه گرفتی یا اهریمنی؟"
این را که گفتم خندید اما مشخص بود از حرف من عصبانی هم هست.
بعد عصای آهنینش که بسیار پیچ و خم داشت را رو به من گرفت و گفت:
"بَوایا مَکتَخ خٕئٕشتا کَتوخ"
این را که گفت بواش به سمت من آمد. دیدم که چند مارمولک همراهش ناگهان خیلی بزرگ شدند. یکیشان سرخ رنگ و آتشکونه شد. به سمت من آمد و با آرواره اش تمام سر من را گاز گرفت و فشرد. احساس کردم جمجمه ام خرد شد و در هم شکست. چندین بار دهانش را باز و بسته کرد و سرم را به چپ و راست تکان میداد طوری که حس کردم گردنم هم شکست.
به یکباره من را رها کرد و عقب رفت. من نیمه جان روی زمین افتاده بودم. یکی از مارمولک ها آمد با دهانش لباس من را پاره کرد و گوهر ارغوانی را به دهان گرفت و خیلی تند رفت.
آن پنج نفر دیگر همانطور که در سجده بودند و هنوز همان ورد عجیب را تکرار می کردند زیرچشمی و دزدکی من را هم میدیدند اما انگار جرات و یا اجازه ی دیدن آن اهریمن را نداشتند و مشخص بود ترسیده بودند.
آن موجود اهریمنی هم من را نگاه می کرد و کمی بعد با صدای خس خس خودش گفت:
"کَگوخا دَگخامٕخ شٕلخ آسو"
با گفتن این جمله دوتا مارمولک های بواش به سمت من آمدند و هر کدام یک پای من را گاز گرفتند و به سمتی کشیدند. من همینجا از هوش رفتم!
نمی دانم کجا و نمی دانم چقدر بعد بود که به هوش آمدم. بدنم خیلی درد می کرد. احساس می کردم استخوان سالمی در بدنم نمانده و همه جای بدنم خرد شده. متوجه شدم که یکجایی دفن شدم. نه زیر خاک بلکه زیر سنگریزه های سیاه رنگ و بدبویی که از تیز بودنشان بدنم را آزار میدادند. از لابلای همین سنگریزه ها می توانستم نفس بکشم اما بوی بد سنگریره ها هربار با نفسم وارد ریه هام میشد. فکر می کردم قرار است به زودی همینجا بمیرم تا اینکه احساس کردم یک نفر دارد سنگ ریره های روی بدنم را کنار میزند. سنگریره ها که کنار رفت دیدم یک نفر که صورتش را نمبینم با مشعل ایستاده بالای سرم و یک نفر هم دارد سنگریره های سیاه و بدبو را از روی تنم کنار میزند.
کمی بعد روی دوش آن مردی بودم که سنگریزه هارا کنار زد و من را بیرون کشید و داشتیم پشت سر مرد مشعل به دست میرفتیم...
۳/۳
@zamiirr
ضمـــــــیر
بقیه را درست نمی دیدم. یک نفر بالای جمع نشسته بود که مشخصا از بقیه متمایز بود. خیلی میخواستم او را ب
یکی از کاربرها که احتمالا نوجوان هم باشه تحلیلش رو از داستانها فرستاده.
رمزگشایی و تطبیق های نسبتا خوبی که تونسته از داستان ها اعم از اسطوره شناسی، تحلیل نام شخصیت ها، نمادشناسی، تحلیل وقایع تاریخی، زبانشناسی و... بگیره برام جالب بود.
البته ممکنه از هوش مصنوعی کمک گرفته باشه😁
یه نکته هم چون سوال کردید بگم اونم اینکه مسیر زمانی داستانها خطی و متوالی نیست. حالا با نوشتن قسمتهای بعدی کاملا مشخص میشه