اون کیه که پایان نامه اش کف زمین مونده ولی در به در دنبال سریال و انیمیشنه؟؟؟
آفرین من🦦
بند بند وجودم ازم تقاضای یه چیز شیرین رو میکنه
ولی متاسفانه هرچی میگردم چیز در خوری براش پیدا نمیکنم☹️☹️☹️
#زَر_نوشت
شب هشتاد و نمیدونم چندم ...
از صبح زمزمه های توافقات توی تمام کانالای خبری وغیر خبری پیچیده...با خوندن بعضی هاش چنان ته دلم خالی میشه که انگار این ما نبودیم که هشتاد شب توی خیابون مطالبه کردیم...بماند
سعی کردم تا خبر موثقی در نیومده نه اظهار نظر کنم نه قضاوت...فعلا خودم رو منع کردم از خوندن هر چی خبره...
امروز اما تایم کیفی نداشتم با آلاء!
تازه چندباری هم طول روز صدام براش بالا رفت!!!
و الان عذاب وجدان های آخر شب مادرانه به سراغم اومده!
چندوقتیه یاد گرفته میره محکم میکوبه روی صفحه تلوزیون جوری که نور از صفحه میپره!
و چون حساسیت ما رو میدونه؛
چشم تو چشمم نگاه میکنه و میکوبه...
دروغ چرا انگار روش های مسالمت آمیز روانشناسی
گاهی اوقات هم جواب نمیده
چندباری سعی کردم بشینم و هم قدش بشم،
و با تحکم توی صدام خط قرمز رو براش مشخص کنم
اما فایده نداشت...
هر بار سعی میکنم حواسش رو به
طریقی پرت کنم اما امروز دیگه از دستم در رفت
و صدام بالا رفت😔😔😔
حالا از شدت عذاب وجدان دلم میخواد گریه کنم!
اما بجاش خودم رو تنبیه کردم و فردا عوض یه ساعت دوساعت رو باهم بازی میکنم!
تنها نکته مثبت روزم این بود که از تایم خواب آلاء استفاده کردم و نشستم اهداف خرداد ماهم رو نوشتم ...
#ایده_بازی
یه شیشه عناب داشتم و یه ظرف خالی شیر خشک که روی درشو سوراخ کرده بودم
پس میشد باهاش بازی کرد:))
یه ساعت باهاش سرگرم بود👌
نبودم!
چون اومدیم قم خونه مامانم🌱🤍
درگیر مهمونی بازی و عروس پاگشا:)))💍👰♀
یه مشغولیت جدید دیگه هم دارم که حالا شاید بعدن در موردش بگم!
امروزم که خونه مادرشوهر😌
#زَر_نوشت
صبحمون رو با نق های بی سابقه آلاء خانوم شروع کردیم!
به حدی بد خلق و بهانه گیر بود که چند باری شک کردم نکنه مریض شده!
اما نه تب داشت نه هیچ علائم دیگه ای!
حتی دندوناشم چک کردم خبری از وجود مروارید جدیدی نبود!
صبحانه هم نخورد!تو بغلم نمیموند و خودش رها میکرد کف زمین و گریه!!!
پا رو استانداردهای مادریم گذاشتم و گفتم شاید با تلوزیون سرگرم شه!بازم فایده نداشت!
تا بلاخره لابلای نق زدناش چندباری ازش کلمه "بابا" رو شنیدم و شصتم خبردار شد!
باورم نمیشد دختر خونه رسیده به سنی که از نبود پدرش دلتنگ شده و بهانه گیر!
سعی کردم با یه تماس تصویری کمی از دلتنگیشو التیام بدم،
اما اتفاقی که افتاد هر دومون رو متعجب کرد!
آلاء حتی به تصویر پدرش نگاه هم نکرد!و بلند شد و از بغل من رفت...
دقیقا برخلاف دیروز که صفحه تلفن رو میبوسید
و از شنیدن صدای پدرش خنده روی لباهاش نشسته بود
دخترکم قهر کرده بود!!!
کوچولوی من توی دنیای کودکانه خودش حتی بلد نبود چطوری هیجاناتش رو نشون بده!
اما به طور غریزی فهمیده بود که با این کار میتونه اعتراضشو از نبود پدر به ما نشون بده!!!
بغلش کردم و شروع کردم به لالایی خوندن تا خوابش ببره... بغضم ترکید... آلاء آروم شده بود، اما دل من به یاد دختران شهدا، دیگه آروم نمیشد...🕊🌱
ما از سفر یه هفته ایمون برگشتیم
با یه چمدون باز نشده و کلییی لباس چرک و ناهاری که پخته نشده!!!
بعد اینکه آلاء خوابید خواستم موتور و روشن کنم و برم سراغ کارا
منتهی اون خودِ شل بگیرم زد تو سر
اون خودِ کمال طلبم و حالا داریم با هم یه قسمتی از سریال میبینیم 😎
باز ما برگشتیم اصفهان...اومدم برای بار هزارم استارت پروسه جدا کردن جای خواب آلاء رو بزنم جنگ شد!!!