eitaa logo
زَر نوشت
76 دنبال‌کننده
94 عکس
5 ویدیو
0 فایل
یه مامان در حال تحصیل👩‍🎓 روزانه نویسی/فرزند پروری/ثبت خاطرات🩷 اینجا دلیه❤ از هر دری سخنی! کپی؟؟؟نکن فور بزن!
مشاهده در ایتا
دانلود
میگن خود قهوه هم وقتی اعصابش خورده چای میخوره👩‍🦯
ما از سفر یه هفته ایمون برگشتیم با یه چمدون باز نشده و کلییی لباس چرک و ناهاری که پخته نشده!!! بعد اینکه آلاء خوابید خواستم موتور و روشن کنم و برم سراغ کارا منتهی اون خودِ شل بگیرم زد تو سر اون خودِ کمال طلبم و حالا داریم با هم یه قسمتی از سریال می‌بینیم 😎
باز ما برگشتیم اصفهان...اومدم برای بار هزارم استارت پروسه جدا کردن جای خواب آلاء رو بزنم جنگ شد!!!
انقدررر حرف نگفته تو سینمه...که اگه میشد شبونه میرفتم تا مشهد و برمیگشتم... صلواتاتونو فوت میکنید اینجا؟...:(
میخواستم امروز یه روز طوفانی باشه و پاشم به جون خونه و تمییز کاری اول صبح کلی لیست کار برا امروز نوشته بودم اما حالا که جوجه خوابه و خونه ساکت ترجیح میدم زیر باد خنک کولر لم بدم و به دیدن سریالم بسنده کنم 😌✨ البته اینکه از شدت کمردرد هم نمیتونم پاشم شاید دلیل خوبی باشه:/
يه سرى چيزا مهمتر از عشقه؛ مهمه كه چطورى باهات حرف ميزنه وقتی عصبيه! مهمه چطورى برخورد ميكنه وقتی تو اشتباه كردى! مهمه چطور مرهم میشه برات وقتی حالت خوب نیست! مهمه چطوری مسائل و حل میکنه وقتی اختلاف نظر دارین! مهمه چطورى بهت واكنش ميده وقتی لباس قشنگ پوشیدی و به خودت رسیدی! مهمه چطورى توجه ميكنه بهت وقتی سرش شلوغه! همه ى اين چطورى ها مهمه و جمله ى دوست دارم به تنهايى كافى نيست.
هیچی سلامتی، تو آتش‌بس بیشتر حمله داشتیم تا تو جنگ!
میومد وایمیستاد جلو در تراس به آسمون نگا میکرد🥺 با خودم گفتم حالا که نشده بیرون بریم امروز، حداقل از اینجا استفاده کنیم پاشدم تراس و براش شستم ،زیرانداز ضد آبشو پهن کردم،که تایم کیفی عصرمونو اینجا بگذرونیم...🍃🐥
هفته گذشته رو خونه مامانم اینا و در کنار عروس جدید خانواده گذروندم، و باید بگم فوق‌العاده خوش گذشت... 🤍 حالا دیگه احساس می‌کنم سه تا خواهریم که دور از هم افتادیم! ✨ اما در کنار این خوشگذرونی‌ها، یه نوع بی‌سابقه از بهانه‌گیری‌ها و چسبندگی‌های آلاء رو تجربه کردم! علتش رو نمی‌تونستم پیدا کنم ولی تنها چیزی که آرومم می‌کرد این بود که می‌دونستم طبیعیه... 🌱 طبیعیه که بچه تو جمع بی‌قرار باشه، طبیعیه که بچه تو نبود پدرش بهانه‌گیر باشه، طبیعیه که وقتی دورش شلوغه بخواد با جیغ کشیدن جلب توجه کنه، طبیعیه که تو سن دندون درآوردن باشه و نخواد از بغلم پایین بیاد، حتی اگه من تیزی دندون جدیدی رو حس نکنم! و خب... طبیعیه که من هم کم بیارم و خسته بشم! 🤍 و بخوام در حد چند ساعت، فقط چند ساعت برای خودم باشم... من این کارو کردم! چند ساعتی رو فارغ از مادر بودنم گذروندم و پناه بردم خونه رفیقم... 🍃 نیاز داشتم بهش... به خاطر خود آلاء... تحمل چند ساعت نبودِ یه مادر با روان سالم، خیلی بهتر از بودن دائمی مادریه که آستانه تحملش لبریز شده و هر آن ممکنه از مدار خارج شه... 🌱🤍
امروز پیرزن غرغروی درونم زودتر از خودم از خواب بیدار شد، انگار برای آلاء هم همین بود،البته بچم یه کوالای درونم داره که اونم امروز همراهش بود و سه تایی(خودش و پیرزن غرغروش و کوالای درونش)آویزون من! آلا رو خوابوندم پاشم یه چای هل دار بزارم بلکه کمتر در خدمت این ننه بزرگ غرغرو باشم!🗿
دقیقا الان و تو همین لحظه دلم میخواد برم جایی که هیچکس نباشه! دلم میخواست نه مادر بودم نه همسر خالیی از هر مسئولیتی! میفهمید چی میگم مگه نه؟؟ آیا این حس تناقضی با دوست داشتنشون داره؟؟به هیچ وجه!فقط الان دلم نمیخوادشون😶😶
چند روزیه دلم خیلیی گرفته... صبح که خبر تشییع رو خوندم ،انگار که دنبال بهونه بودم؛ نشستم به دیدن فیلم و کلیپ از آقا...قریب به دو ساعت فقط گریه کردم... اما دلم سبک نشد! امسال به طرز عجیبی منتظرم محرم برسه! بیشتر از همیشه به روضه های امام حسین محتاجم...