eitaa logo
زَر نوشت
76 دنبال‌کننده
94 عکس
5 ویدیو
0 فایل
یه مامان در حال تحصیل👩‍🎓 روزانه نویسی/فرزند پروری/ثبت خاطرات🩷 اینجا دلیه❤ از هر دری سخنی! کپی؟؟؟نکن فور بزن!
مشاهده در ایتا
دانلود
هفته گذشته رو خونه مامانم اینا و در کنار عروس جدید خانواده گذروندم، و باید بگم فوق‌العاده خوش گذشت... 🤍 حالا دیگه احساس می‌کنم سه تا خواهریم که دور از هم افتادیم! ✨ اما در کنار این خوشگذرونی‌ها، یه نوع بی‌سابقه از بهانه‌گیری‌ها و چسبندگی‌های آلاء رو تجربه کردم! علتش رو نمی‌تونستم پیدا کنم ولی تنها چیزی که آرومم می‌کرد این بود که می‌دونستم طبیعیه... 🌱 طبیعیه که بچه تو جمع بی‌قرار باشه، طبیعیه که بچه تو نبود پدرش بهانه‌گیر باشه، طبیعیه که وقتی دورش شلوغه بخواد با جیغ کشیدن جلب توجه کنه، طبیعیه که تو سن دندون درآوردن باشه و نخواد از بغلم پایین بیاد، حتی اگه من تیزی دندون جدیدی رو حس نکنم! و خب... طبیعیه که من هم کم بیارم و خسته بشم! 🤍 و بخوام در حد چند ساعت، فقط چند ساعت برای خودم باشم... من این کارو کردم! چند ساعتی رو فارغ از مادر بودنم گذروندم و پناه بردم خونه رفیقم... 🍃 نیاز داشتم بهش... به خاطر خود آلاء... تحمل چند ساعت نبودِ یه مادر با روان سالم، خیلی بهتر از بودن دائمی مادریه که آستانه تحملش لبریز شده و هر آن ممکنه از مدار خارج شه... 🌱🤍
امروز پیرزن غرغروی درونم زودتر از خودم از خواب بیدار شد، انگار برای آلاء هم همین بود،البته بچم یه کوالای درونم داره که اونم امروز همراهش بود و سه تایی(خودش و پیرزن غرغروش و کوالای درونش)آویزون من! آلا رو خوابوندم پاشم یه چای هل دار بزارم بلکه کمتر در خدمت این ننه بزرگ غرغرو باشم!🗿
دقیقا الان و تو همین لحظه دلم میخواد برم جایی که هیچکس نباشه! دلم میخواست نه مادر بودم نه همسر خالیی از هر مسئولیتی! میفهمید چی میگم مگه نه؟؟ آیا این حس تناقضی با دوست داشتنشون داره؟؟به هیچ وجه!فقط الان دلم نمیخوادشون😶😶
چند روزیه دلم خیلیی گرفته... صبح که خبر تشییع رو خوندم ،انگار که دنبال بهونه بودم؛ نشستم به دیدن فیلم و کلیپ از آقا...قریب به دو ساعت فقط گریه کردم... اما دلم سبک نشد! امسال به طرز عجیبی منتظرم محرم برسه! بیشتر از همیشه به روضه های امام حسین محتاجم...
یه چیز دیگه که بعد خوندن خبر تشییع داره اذیتم میکنه میدونی چیه؟؟؟ روزی که به عنوان روز تدفین آقا اعلام شده، روز تولد منه... هجدهم تیر ماه🕊🖤 نمی‌دونم از این به بعد هر سال که این روز برسه چه حسی پیدا میکنم... فقط می‌دونم امسال،قطعا مثل همیشه دوستش ندارم. انگار این تاریخ، از امروز یه رنگ دیگه ای گرفت برام... 🖤
در یک حرکت انتحاری، بابای خونه تلویزیون رو جمع کرد! 🫠 ظاهراً کوچولوی خونه تصمیم گرفته بود با چند ضربه فنی، عمر مفیدش رو به پایان برسونه! 📺👊 ریسه روشن چی میگه؟؟😎
تولد آقای همسر❤️ دو روز زودتر گرفتیم چون تو محرم بود...🎂🤍
جدی جدی ۳۰ سالت شد مرد!😶
بزرگ شو😂
بچه زیر دو سال داشتن اینجوریه که... یهو وسط خیابون به خودت میای و می‌بینی شأن و شخصیت اجتماعیت رو کنار گذاشتی و داری با صدای بلند می‌خونی: 🎶 جینگلی بلا اوفینا... 🎶 تازه با حرکات نمایشی هم همراهیش می‌کنی! 🫠 بلکه دو دقیقه آروم بگیره... دلقک باباشیم انگار... 🤡🤍
🌱 پارسال محرم، آلاء ۵ ماهش بود... نگهداریش تو مراسمات کار خیلی سختی نبود؛ همین که شیرش تأمین بود و جای خوابش دیگه دغدغه ای نبود، نهایتاً یه جغجغه که همیشه همراهم بود. 🤍 اما امسال اولین سالیه که قراره با یه بچه یک‌ونیم ساله تو هیئت‌ها شرکت کنم! از صبح ذهنم درگیره که چیکار کنم حوصله‌ش سر نره، بهانه نگیره و از همه مهم‌تر، دلزده نشه از این مراسمات... شاید اگه این همه بغض فروخورده تو گلوم نبود، می‌گفتم در حد یه ساعت هم کفایت می‌کنه و هر جا بچه خسته شد برمی‌گردیم. اما الان واقعاً به این شب‌ها نیاز دارم...🖤 تلاشم رو می‌کنم که بتونم استفاده کنم، ولی در هر صورت آلاء اولویتمه. 🤍 مامان‌هایی که تجربه بیشتری دارن، بیاین بگین چیکار کنیم تو این شبا... ما مامان‌اولیا به کمکتون نیاز داریم! 🌱🥹