هدایت شده از شیعه مَہد؎🌱
#پروندهیغریبهایاشنا
#part40
~\ ماهرخ /~
به صفحه لپتاب پوزخندی زدم و رفته رفته پوزخندم تبدیل به قهقهه شد.
همزمان کف میزدم و میخندیدم.
اووووخــــی
کوچولووووووی ترسوووووو
به خندهی افسانه ایم پایان دادم و ماگ سیاه رنگمو از روی میز برداشتم. تکیمو دادم به صندلی و با لبخند خبیث متن پیام دوباره خوندم.
[امروز راس ساعت ۶ شهربازی متروک...]
جواب بهش ندادم و لپتاب رو بستم. جرعه ای از قهوه داخل ماگ خوردم و دوباره زدم زیر خنده.
کسی حق مخالفت با شبح رو نداشت!
هیچ کس!
میدونستم جکسون دیگه اون آدم قبل نمیشه؛ در این باره اصلا احساس بدی نداشتم!
چون اون با من مخالفت کرده بود! من!
حالاام که فهمید سزای مخالفت با شبح چیه!
آدرس شهربازی متروکه که از یه ناشناس برام فرستاده بودو دوباره خوندم.
تقریبا میشه گفت نزدیک بود!
شک نداشتم خود ادوارد این پیام رو برام فرستاده! خودِ خودِ خودش!
صبح بود و وقتی بیدار شدم شاهرخ نبود. لپتابو بستم و نگاهی به ماگ انداختم. لبخند شرورانه ای زدم و انگشتامو رو لبهی ماگ کشیدم.
هوووم! دیدار با جناب کارسن!، کجا؟! یه شهربازی متروکه!
قبلا به اونجا رفته بودم واقعا وحشت آور بود و البته؛
مورد علاقه من!
از روی صندلی بلند شدم و سمت کمد رفتم، لباس و حوله تن پوشمو درآوردم و آماده گذاشتم.
یه دوش کوتاه میتونست مغزمو برای یه نقشه خفن آماده کنه!
...
مشغول خشک کردن موهام بودم که به ساعت نگاه کردم. عقربه ها روی ۴ و خورده ای درجا میزدن!
باید میرفتم مقر!
ادامه دارد....
بهقلم: رازا
₊✧──────✧₊ ☆ ₊✧──────✧₊
گفتم: بله. گفتند: خوب معلوم است، حاج ابراهیم بهت گفته باید آنجا بروی!
دل تو دلم نبود کلاس درس که تمام شد بلافاصله خودم را به در آن خانه رساندم. همه شواهد و جزییات مو به مو در خاطرم بود و این خانه دقیقا همان خانه بود، با آشوبی در دل و دستی لرزان زنگ خانه را زدم. پسر جوانی دم در آمد، با ابروهایی برداشته و موهایی ژولیده گفت: بله کاری دارید؟!
با عجله گفتم: شما با حاج ابراهیم همت کاری داشتی؟
نام حاج ابراهیم را که شنید ناگهان رنگش عوض شد و بدون مقدمه شروع به گریه کرد. شانههای نحیف و استخوانیاش میلرزید و گلوله گلوله اشک بر محاسن نداشتهاش میلغزید.
حال او را که دیدم بی اختیار اشکم روان شد و دست او را گرفتم و یک یا الله گفتم و داخل خانه شدم. در میان اشک و هق هق گریه گفت: چند وقت هست می خواهم خودکشی کنم. دیشب آخرای شب داشتم تو خیابون راه می رفتم و فکر می کردم، که یک دفعه چشمم افتاد به تابلو اتوبان شهید همت. گفتم: می گن شماها زنده اید، اگر درسته یک نفر رو بفرست سراغم که من رو از خودکشی منصرف کنه. الآن هم که شما اومدید اینجا و می گید از طرف شهید همت اومدید.
او را در بغل گرفتم، تنها بود تنهای تنها! شانههای او میلرزید و قلب مرا هم میلرزاند. ذراتی از اشک که از حدقه چشمم جوشیده بود بر روی عینکم ریخت و دیدم را کم میکرد اما دید باطنیام را زیاد.
تا دیشب معنای آیه قرآن را که میفرماید: شهیدان زنده هستند و عند ربّهم یرزقوناند را نمیفهمیدم اما حالا ..واقعا شهیدان زندهاند
سامانه سجام قوه قضاییه
برای ثبت شکایت از وضعیت پوشش در جامعه
در قسمت ثبت گزارش
لینک
https://sajam.eadl.ir/
‼️‼️‼️‼️‼️
با سلام با پیگیری های بعمل آمده تنها راه برخورد با پوشش بسیار بد زنان در جامعه شکایت مردم به دادگستری است...
چون دستور کشوری ندارند
فقط با شکایت مردمی مقامات قضایی میتوانند ورود کنند.
جامعه مذهبی خواهشمندیم به پا خیزید ......
قبلا از اینکه دیر شود .....
از شهرهای مختلف پیام بدید🙏
آنقدر شکایت ثبت کنید. که تمام دستگاههای قضایی و اجرایی مجبور بشوند بیان وسط میدان و ان شاالله کشف حجاب ها به دعای امام زمان عج جمع شود
اگر عکس هنجارشکنانه هم دارید ارسال کنید
#نشر حداکثری به نیت زمينه سازی ظهور حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف
5.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥امیرعلی جداوی، دومین جاویدالاثر مدرسهٔ میناب
🔹علت اینکه تا به الان اسمی از این شهید منتشر نشده بود، درخواست پدر او برای باخبرنشدن مادر باردارش بود.
#میناب۱۶۸ 😭😭💔
عزیزانی که کربلا مشرّف میشن، حتماً حتماً تعداد زیادی عکس امام سید مجتبی خامنهای همراه خودتون ببرید.
خیلیها اونجا میخوان ولی ندارن. عراقیها، ایرانیها و زائرانکشورهای دیگه؛ خیلیخواهان عکس امام سید مجتبی خامنهای و امام شهید هستند. حتما چاپ کنید تعداد زیاد یا بخرید و با هر سختی که باشه، با خودتون چندهزارتا ببرید و اونجا به همه هدیه بدید. باید کلّ جهان پر بشه از عکس آقامون. همه باید سردست بگیرن توی لنز دوربینهای رسانهها.