#داستان_ترسناک
این داستان مال من نیست مال زن عموی مامانمه اسمش مریمه
(از زبون مادربزرگم میگم)
ی روز مریم ی کتری آب جوشو خالی می کنه تو حیاط بدونه اینکه بسم الله بگه از قضا بچه های جن هم تو حیاطشون بازی میکردن یهو با اون آب جوش پای یکی از بچه های جن آسیب میبینه و مریم می ره پیش دعا نویس دعا نویس میگه اگه نری معذرت خواهی نکنی از جن هر بچه ی که بخوای به دنیا بیاری و اگه اون بچه پسر باشه یا به دنیا نیومده میمیرن یا بعد از به دنیا اومدنشون ی اتفاقی براشون میوفته مریمم همون موقعه حامله بوده چند روز بعد از این اتفاق ها یهو میبینن مریم به طرز عجیبی کله بدنش باد می کنه حالش بد میشه بیهوش میشه میبرنش بیمارستان پرستارا میگن بچه ی داخلش شکمش خفه شده و مرده مجبور میشن بچه رو به دنیا بیارن و بعد از اینکه به دنیا آوردن دیدن بچه پسر بوده (چون اون موقع سونوگرافی نبوده) و ی جای دست رو گلوی بچه بوده و میفمهن همون جن بچه رو خفه کرده بعد کلی دعا و اینا تا بالاخره جن راضی میشه اینارو ببخشه و دیگه کاری با اینا نداشته باشه
من فکر میکردم دروغه تا اینکه از کله فامیل پرسیدم و همه اینو تایید کردن
#داستان_ترسناک
این ماجرا مال ۴ سال پیشه ... .
مامانم یه هفته میشد فوت کرده بود ، اومده بودیم خونه مادربزرگم چون فلجه نمیتونه راه بره ..
ساعت نزدیک ۳ نصف شب بود داشتم با نامزدم چت میکردم یکی تو حیاط صدام کرد رفتم تو حیاط دیدم بابام و مامان بزرگم ایستادن بهم گفتن برو یه لیوان آب بیار اومدم تو آشپز خونه آب بیارم دیدم مامان بزرگم خوابه (مامان بزرگم فلجه)خیلی اصرار داشتن و منو صدا میکردن که بیا سریع ...وقتی رفتم تو پذیرایی بابام خواب بود اون صدا کردن ها همچنان ادامه داشت تو سریع رفتم زیر پتو خونه مادربزرگم طوری هست که راه بری سرامیک ها صدا میده وقتی قائم شدم انگار اومدن تو خونه صدای پاشون داشت میومد دنبالم میگشتن از ترس زیر پتو از حال رفتم
#داستان_ترسناک
یه شب حالم خیلی بد بود
خیلی زیاد
در اتاق قفل بود و منم با گریه خوابم برد « حالم جوری بود که فقط یه آغوش گرم میتونست خوبش کنه که نداشتم » پنجره باز بود و تقریباً نصف شب شده بود ، پتو افتاده بود رو زمین و سردم شده بود به خودم پیچیده بودم
تا اینکه گرمای تن یکی رو حس کردم که از پشت محکم بغلم کرده بود حتی دستاش هم گرفتم ، اون موقع تو حالت خواب و بیداری بودم متوجه نشدم
ولی صبح که بیدار شدم فهمیدم چی شد دیشب
بعد مدت ها متوجه شدم که همزادم عاشقم شده بوده
ḠIitcḧ
📬: من چنل اعترافات ترسناک دارم هیچ کاری هم نمیتونین بکنین هع!
سکرتی؟؟🤣🤣
بیا پی تا نشونت بدم میتونم چیکار کنم @silmah
ḠIitcḧ
﹫⎯۫⎯݂
اینو نمیدونم از کدوم چنلی برداشتم مالکش هرکی هست بیاد پی منبع بزنم که اسکی نشه.
ḠIitcḧ
📬: خیلی سخته بخوام بیام اینجاا(میدونم گشادم🦦) ادیت از گروه های ک//ی پاپ و بل.ک پینک و میو بزار پروف
ناناز نمیتونم از ک//یپاپ بزارم ایتا همه ی چنلایی که از ک//یپاپ میزارن رو ف//یل میکنه