هدایت شده از جوین شو
#داستان_ترسناک
:خونه مادربزرگ من توی مشهد یه خونه قدیمی نه قدیمی ساده خیلی قدیمی یک روز من و دختر داییم به همراه مادر و پدرمون به خونه مادربزرگم رفتیم شب اونجا موندیم من دختر داییم تنها کنار آشپزخونه آینه خوابیده بودیم خونه مادربزرگم تقریباً ۲۰۰ متره من و دختر داییم جدا از مادر و پدرمون یه گوشه خون خوابیدیم اما تنها بعد وقتی که همه خوابیدیم ما بیدار موندیم تصمیم گرفتم که دختر داییمو بترسونم هی می گفتم سلام دوستم به در و دیوار بعد از چند دقیقه یه صدای تیک تیک اومد و یک چیز قد بلند سیاه جلوی من ظاهر شد دختر داییم همون چیزی که گفتم توی آینه دید رفتیم زیر پتو من نفس نفس می زدم بعد از چند روز اتفاقایی افتاد که غیر قابل گفتن مثلاً رفته بودیم پارک هوا خیلی گرم بود ولی یکی از درختا خود به خود تکون خورد خیلی من و دختر دایییم ترسییدیم رفتیم ببینیم چه خبره دیدیم هیچیشون پشت نبود و دیگه تکون نخورد
#داستان_ترسناک
یه شب داشتم با دوستام تو خیابون فوتبال بازی می کردم منو اونا خیلی راحت و با آرامش به بازی ادامه دادیم ولی تا زمانی که من توپ و به دوستام پاس دادم و اونا به من که من نتونستم بگیرمش و توپ رفت پشت سرم دیدم بچه ها با تعجب و ترس دارن بهم نگاه میکنن گفتم الان میارم نگران نباشید وقتی چرخیدم دیدم یه چیزه سیاه پشتم وایساده و خیلی قدش بلند بود هی داشت بهم نزدیک میشد دوستام فرار کردن منم همینطور ولی این داستان تموم نمیشد و نشد الانم که الانه میبینمش
#داستان_ترسناک
:هرموقع قراره یه کار اشتباه انجام بدم یکی اسمم رو صدا میزنه و قشنگ متوجه میشم که داره میگه حنا ..حنانه .. ترسناک نیست برام چون همین الان متوجه این موضوع شدم یعنی همین الان دقت کردم ک کار اشتباهی که میخام انجامش بدن یکی اسمم رو صدا میزنه انگار ک میخاد جلومو بگیره و بعضی اوقات وقتی بابام نیستش و سرکار ه صداش رو می شنوم انگار تو مغزم هی تکرار میشه حتی صداهای نفرات دیگ هم می شنوم ولی اونا پیشم نیستن
#داستان_ترسناک
:سلام نمیدونم باور میکنید یا نه ولی من مامانبزرگ مامانم زنده بود تو دوران زندگیش وقتی مامانمینا میرفتن خونشون میگفتن که رفتارای عجیب داره و با ینفر حرف میزنه و خب اونا یه اتاق داشتن مثل انبار بود که میوه و چیزای دیگه اونجا میزاشتن بعد مریض شدن شوهرش مامان بزرگم اونارو میاره خونشون (دوتا خونه داشتن یکی پایین بود به شکل انبار) مامانم تعریف میکرد یروز که رفتیم خونشون برمیگرده به ما میگه اون بچه هه که روی مبل میپره بچه کدومتونه و خب مامانم و خالم میترسن و میرن بیرون
و خب مامانم میگه شاید بخاطر اینکه پسراشو تو جوونی از دست داده و توهم میزنه
#داستان_ترسناک
:یک روز رفته بودم خونه ی یکی از فامیلامون من اونجا شب خوابیدم فامیلامون یک دختر داشتن که ۱۱ سالش بود و ما با هم خیلی صمیمی بودیم ما تا ۵ صبح بیدار بودیم فردا صبح تا ۱۲ ظهر خواب بودیم و وقتی که پا شدیم مامانش بهمون غذا داد و رفتیم داخل گوشی تا ۵ مامانش و باباش میخواستن برن سر کار وقتی که رفتن اسم دخترشون الناز بود من و الناز تصمیم گرفتیم که سیب زمینی سرخ کنیم من مشغول سرخ کردن بودم که الناز گفت میخوام برم دسشویی گفتم باشه برو من داشتم سیب زمینی ها رو سرخ میکردم که دیدم الناز اومد موهاش رو باز کرده بود و ریخته بود دور گردنش و با یک لبخند خیلی خیلی ترسناک داشت نگام می کرد من نادیده گرفتمش و دوباره که نگاه کردم اونجا نبود بعد دوباره الناز اومد موهاش این دفه گیس بود گفتم الناز تا چند دقیقه پیش چرا داشتی اونجوری میخندیدی من رو ترسوندی گفت که من که الان از دسشویی اومدم اصلا نیومدم پیش تو گفتم پس اون کی بود گفت که هرکی بود من الان از دسشویی اومدم بعد گفتم ولش کن سیب زمینی ها که سرخ شد من رفتم داخل اتاق که دیدم یک دختر با مو های باز و با چهره ی ترسناک داره نگام میکنه سر تا پا هم خونی بود بعد صدای الناز زدم تا بیاد وقتی که اومد اون دختر دیگه اونجا نبود بعضی موقع که میرم خونشون اون دختر رو میبینم
#داستان_ترسناک
سلام من هستی ام الان 18 سالمه نمیدونم باور میکنید یا نه ولی
راستش همیشه یه چیزی از من محافظت میکرد یعنی هیچ وقت اجازه نمیداد اتفاقی برام بیوفته ، پارسال یه خواستگار داشتم که کلا هدفش از ازدواج فقط ر/اب/طه ج////ن///سی بود بعد خب بهشون گفتیم که صبر کنن تا فکر کنیم و جواب بدیم من اون شب خواب دیدم یه صدایی صدای یه دختر بود بهم گفت اونو از زندگیت بنداز بیرون منم که صبح دیگه فکر کردم یه خواب عادیه ولی اینطور نبود ساعت 8 صبح بود مامانم بیدارم کرد گفت خواستگارت با خانوادش اومدن چون هوا خیلی خوب بود انگار ظهر بود واسه همین دعوتشون کردیم واسه صبحونه و ناهار
بعد دور میز توی حیاط نشسته بودیم و دیدم خواستگارم زل زده به اتاق من چون خونمون ویلایی بود اتاق من طبقه دوم میشد و پنجره باز بود
بدون اینکه پلک بزنه داشت به پنجره نگاه میکرد همه ترسیده بودن چند بار زدن تو گوشش چایی داغ ریختن رو صورتش ولی بازم تکون نمیخورد بعد یهو دهنش تکون خورد و گفت من بخاطر ت//ج//ا//وز به دخترتون اومدم خواستگاری همه اولش تعجب کردن بعد هم بابای خودم هم باباش زدن تو صورتش بعد پلک زد گفت چی شده چرا منو میزنید بابام گفت مرتیکه تو واسه ب.دن دخترم اومدین بعد گفت چی میگین و فلان و اینا و..
و دیگه تموم شد
#داستان_ترسناک
:من یه ایرانی بودم مامانم ایرانی بود ولی بابام امانی. بود ما کنار خونمون یه خونه داریم خالی بود و یع پلیس میاد اونجا و ساکن میشه من اتاقم طرف پنجره ی اون پلیس بود و دیدم عکس من وقتی داشتم راه میرفتم گرفته بود پ منم ترسیدم چند روز گذشت پی ندادم و شب بود ساعت 3شب بود دیدم دارع اشغال منو که توش خون بود رو می دید عصبانی شدم. و گفتم فردا به مامانم میگم فرداش دیدم صدای پلیش اومد و مامان بابامو دستگیر کردن فهمیدم که اونا مامان بابای واقعیم نبودن و منو دزدیه بودن
#داستان_ترسناک
:با دوستام تقریبا ساعت 11 شب بود تصمیم گرفتیم به یک کوچه باغ متروکه بریم با موتور یکم که نزدیک اون محوته شدیم چراغ موتور داشت هی چشمک چشمک میزد همون لحظه بود که جن ها دیدم حدود100 تا جن از جلوم به اون طرف کوچه باغ می رفتند و نگاه که میکردم نمی تونستم تکان بخورد.