eitaa logo
ḠIitcḧ|میخوام آف بزنم نفور نفورر
627 دنبال‌کننده
34 عکس
19 ویدیو
5 فایل
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ -‌ 𝗍݁ꨲ𝗌ꨲ https://eitaa.com/majhorror 𝗌ꨲ‌𖫲𝗎𝖻ꨲ𑪊‌ ‌ ‌‌ ‌
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از سکرت:
📬: سلی همزاد چیه؟ من هنوز نفهمیدم چیه
ḠIitcḧ|میخوام آف بزنم نفور نفورر
📬: سلی همزاد چیه؟ من هنوز نفهمیدم چیه
اینو تو پینترست دیدم همزاد ها در واقع یه نوع جن هستن یه نوع جنی که موقع تولد با تو به دنیا میاد و دقیقا شبیه خودته!احساساتش شبیه توعه،شکل توعه،اخلاقش شبیه توعه مثلا تو حالت بده و اونم حالش بده دیدی خیلی وقتا ماها بی دلیل حالمون بد میشه؟ خیلی وقتا ادما میتونن با همزاد خودشون ارتباط برقرار کنن که البته چیزی خوبی نیست تا حالا از بیماری همزاد پنداری چیزی شنیدی؟؟ اینجوریه که وقتی ادما خیلی استرس دارن یا اینکه زیاد افسردن یا غم دارن و.. شروع میکنن توی ذهنشون با یه نفر صحبت کردن و بعضی وقتا ادما بیشتر و بیشترر جذب این ادم توی سرشون میشن!! ولی میگن که انقد تورو توی غم خودت فرو میبرن که میتونن با جسمت یکی بشن و نمیدونم یه همچین چیزی بود
یک روز مامانم گفته بود که من میرم بیرون تو خونه باش و مامانم ۱ ساعت دیگه رفت بیرون بعد من رفتم برا خودم غذا درست کنم بعد از توی اتاقم صدای جابجا شدن وسیله ها میاد من رفتم چک کردم هیچکی نبود بعد رفتم اهنگ گذاشتم و غذا درست میکردم و دوباره اون صدا ها اومد با اینکه صدای اهنگ زیاد بود منم حسابی وحشت زده شدم و چون مامانم خیلی بیرون کارداشت رفتم توی اتاقم و به دوستام زنگ زدم و گفتم بیاین خونمون دوستام اومدن خونه ما کلا ۶ نفر بودیم بعد چون دوستام بودن پیشم من نمیترسیدم دوباره اون صداها اومد و دوستام حسابی وحشت زده شدن و این دفعه دیدیم که یچیز ها یی داره تکون میخوره بعد هم رفتم به مامانم زنگ زدم و قضیه را بهش گفتم و چون ما تو این خونه ۴ سال بودیم مامانم این قضیه رو از من مخفی کرده بود مامانم وقتی اومد خونه به ما گفت که تو این خونه یکی کشته شده و روح اون نفر اینجاست و بخاطره همین این صداها میومد و سری رفتیم خونه پیدا کردیم و اثاث کشی کردیم به اون خونه و خدارو شکر دیگه تو اون خونه هیچ ترس و وحشتی نکردم
من با رفیقم ساعت 2 شب خونه تنها بودیم هر 2 تامونم سگ داریم بعد یادمه ساعت 2 بود رفتم دستشویی دوستمم اسمش عسله بعد اونم رفت صورتش رو با دست مال مرطوب پاک کنه بعد ما یک سگه خیابونی آورده بودیم چون مریض بود ما هم اوردیم خوبش کنیم بعد ولش کنیم یک هو دیدم همون سگه داره جیغ میزنه توی تراس رفتم نگاش کردم دیدم خوبه بعد دیدم از پشت سرم صدای گریه میاد برگشتم دیدم یک چیز قد بلند و همین طور دراز با صورت خونی خون ها از صورتش میریخت و تبدیل به دود سیاه میشد یهو یک لگد با پاش زد توی دلم من افتادم جلوی در اتاق بعد سگم حمله کرد بیگیرش ولی نمیتونست بگیرش بعد عسل رفیقم امد گفت چی شدی یگ هو اون رو دید دوستم گفت یا امام سگ دوستم رو گرفت پرتاب کرد تو صورتش یک هو دیدم صورت دوستم پر خونه بعد سگمم بلند کرد زد رو ی زمین بعد من خودم رو کشیدم سمت سگم بغلش کردم بعد یک چیزی بگم این موجود سه ساله دنبال منه اومد مو هام رو بکشه شروع به ایتول کرسی خوندن کردم بعد ناپدید شد ولی رد پاش و درد لقتش هنوز که هنوزه همراهمه بعد شبش که مامانم رسید خونه همه چی رو براش توضیح دادم و اونم باور کرد چون خودش هم دیده بعد خواهرم هم که از من کوچیکتره با مامانم رفته بود بعد اون گفت انقدر دروغ نگو رفت ستاره بنچ پر رو کشید شروع به مسخره کردنش کرد
:بابام میگه وقتی کوچیک بوده همیشه ساعت ۵ صبح با پدر بزرگ و مادربزرگ اش میرفتن بیرون بعد یک روز بابام با دوچرخه ساعت شیش صبح می ره خونه مامان بزرگش هرچی در میانه در رو باز نمی کنند در خونه آهنی بوده و یک سوراخ کوچکی داشته بعد از توی اون نگاه می کنه میبینه پدر بزرگ و مادر بزرگش همه نشستن دارن صبحانه می خورند بعد میره خونه و وقتی مادر بزرگش رو میبینه میگه که من آن روز اومدم که بریم بیرون ولی مادر بزرگش میگه که من اون ساعت اصلاً خونه نبودم
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام من ۱۹ سالمه واسمم ملودی و این داستان بر می گرده به ۱۵ سال پیش یک روز مادر پدرم تصمیم گرفتن به مشهد بریم خانواده ی ما با خانواده داییم رفتیم مشهد وقتی رسیدیم مشهد ما یک خانه اجاره کردیم انجا رفتیم و استراحت کردیم بعد رفتیم بیرون ما تا شب برنگشتیم شب که برگشتیم خانه شام که خوردیم میخواستیم بخوابیم اون خانه دو تا اتاق داشت من دوست داشتم داخل یکی از اتاق ها بخوابم خلاصه در ان اتاق رو بستم و خوابیدم ساعت نزدیک ۳ بود یکی منو صدا میزد من از خواب بیدار شدم هیچکس نبود ان اتاق یک تخت داشت و من بالای ان تخت خوابیده بودم  زیر ان تخت خالی بود  به ان صدا اهمیتی ندادم و خوابیدم دوباری صدامیامد ولی اینبار نگاهی به زیر تخت کردم و از ترس دلم ریخت اما جیغ نکشیدم چیزی که دیدم یک دختر که بدون سر بود خیلی وحشتناک بود من از اون روز به بعد دیگه داخل اتاق تاریک نخوابیدم