#داستان_ترسناک
#داستان_ترسناک_شما
درباره خودم که نیست درباره مامانمه و فعک نکنم اونقدرام ترسناک باشه ولی جالبه
من مامانم یروز خیلی رندم ی خواب دیدو برام تعریفش کرد که تو خوابش تو ی حیاط بزرگ که جای مخفی داشت بی دلیل راه میرفت منم از بیکاری رفتم تعبیرشو دیدم و زده بود یکی از نزدیکان شما میمیره فردای اون رو شوهر همسایمون بخاطر سکته قلبی مرد درحالی که وقتی دیروزش به دیدنش رفتیم سالم بود
ḠIitcḧفور آزاد
#داستان_ترسناک #داستان_ترسناک_شما درباره خودم که نیست درباره مامانمه و فعک نکنم اونقدرام ترسناک ب
دقیقا یکی از فامیلای ما ، گفته بود بچه ای چند ماهش تو خواب داشت تشنج میکرد، بعد شب بردنش دکتره و کلی ماجرا دو روز دیگه برگشتن خونه ، بعد فهمیدن همسایه ای نزدیکشون که یه خانوم 40ساله ای تنها بود فوت شده به علت سکته ای قلبی ، و جالبه بدونید دکترا گفتن اون سالم ترین ، خانوم دربین ِ همسنایی خودش تااون لحظه بوده .
قسم میخورم داستانم واقعیه .
#داستان_ترسناک
#داستان_ترسناک_شما
سلام ، این داستان برا خودم نیست برای ِ یکی از دوستامه که اهل ِ افغانستان هستش، از زبون اون میگم ::
(این خونه تو افغانستان هست)، تصمیم گرفتم یه مدتی تو یه ، محله ای خلوت باشیم خونه ای که اجاره کرده بودیم، روبروی ِ یه خونه ای خیلی بزرگ دو طبقه بود ، شب اول عالی بود راحت خوابیدم اما حدود یه هفته بعد از پنجره سایه ای یه دختربچه ، بودش چون خابالوه بودم توجه هی نکردم و خوابیدم فکر کردم توهم بوده ، بعد یه ماه مامان و بابام به دلایلِ نامعلومی ، گفتن باید از اینجا بریم قبل رفتن ، من رفتم نون وایی قبل برگشت به خونه دیدم چنتا پیرزن دارن صحبت میکنن جلوی اون خونه ، منم پرسیدم چیشده گفتن ما میدونیم چرا میخوایین برین ، و اینا من گفتم من نمیدونم به منم بگید ، بعد گفتن حدود ِ 100سال ِ پیش اینجا خونه ای یه تاجر بوده ، که بعد از سفر 3ماه اش برمیگرده ، و زنش یه دختر ازش حـ.امله شده بوده .
ولی اون تاجر دختر نمیخواسته برابر آیت دختر رو زنده به گور میکنه ، و گفته میشه کسایی که بعد از اون به اون خونه رفته بودن ، از ترس زیاد سکته کردن .
#داستان_ترسناک
سلام سپیده هستم ۱۶ سالمه زمانی که این اتفاق افتاد ۱۳ سالم بود ما تازه اسباب کشی کرده بودیم به خونه جدید همسایه ها میگفتن قبلا اونجایی که خونمون ساخته شده قبرستون بود ولی بعدش قبرستون خراب کردن خونه ساختن اتفاق های زیادی می افتاد مثلا تلویزیون خودش روشن میشد نصفه شب یا شیر آب باز میمیشد خلاصه خونه ما حیاط پشتی نسبتا بزرگ داره که من دوستام میرفتیم توش بازی میکردیم یکی از دوستام خیلی سنش کم بود میگفت که وقتی میاد خونمون حس میکنه کسی تو گوشش پچ پچ میکنه اهميت نمینمیدادم تا اینکه یک شب از خواب بیدار شدم ساعت حدود ۳ شب بود تشنم بود تصمیم گرفتم برم تو آشپز خونه آب بخورم که صدای عجیبی شنیدم صدا شبیه این بود که یک عالمه زنجیر دارن بهم میخورن ترسیدم رفتم از پنجره نگاه کنم صدای چیه خشکم زد یک مرد قد بلند بود که یک پارچه مشکی روی سرش بود یک عالمه زنجیر دور گردنش بود دویدم رفتم گوشی بابام آوردم که فیلم بگیرم وقتی پنجره باز کردم دیدم هیچ چیزی نیست دویدم رفتم تو اتاقم درو محکم بستم تو تختم دراز کشیدم چشمام بستم خوابم برد صبح بیدار شدم داستان برای مامان بابام آبجیم تعریف کردم مامان بابام باورم نکردن گفتن خیالاتی شدم وای آبجیم گفت که صدا رو شنیده ولی اهميت نداده...
#داستان_ترسناک
سلام من زینبم و ۱۵ سالمه
این اتفاق ماله زمانیه که ۱۰ سالم بودم یه شب به خونه مادربزرگم رفته بودیم و ساعت تغریبا سه و نیم صبح بود با بچه های فامیل نشسته بودیم و جرعت حقیقت بازی میکردیم ما تو خونه تنها بودیم البته مادر بزرگم یه باغ بزرگ داره که خیلی تاریکه و همیشه اتفاق های ماورایی رخ میده و صداهای عجیبی از اونجا میاد خلاصه ما شروع کردیم به بازی کردن من چون خیلی بچه بودم از ساناز دختر خالم که جرعت رو انتخاب کرده بود خواستم تنها بره تو باغ مادربزرگم و یه ده دقیقه اونجا بمونه خلاصه ما همه منتظرش بودیم تا برگرده اما خبری ازش نشد ساعت ها منتظر بودیم اما برنگشت به پلیس و خانواده هامون زنگ زدیم و اوناهم پیداش نکردن الان ۵ سال از اون اتفاق میگذره و هنوزم ساناز پیدا نشده ، حتی جسدی هم ازش پیدا نشده هنوزم خودمو مقصر میدونم که اگه نمیگفتم اون کارو انجام بده الان اینطوری نمیشد
#داستان_ترسناک
خب راجب یه داستانیه که چندین ساله در گیرشم من ۱۴ سالم بود عـ..اشق یه دختری شدم که همسایمون بعد بعد چند وقت رفتن با دوستاش رودخونه اینا یه جایی میرن تو آب نمیدونن باتلاقه بعد ۷ نفر بودن همشون تو باتلاق غرق میشن بعد من چند شب بود میرفتم اونجا گریه میکردم خودمو خالی میکردم یه شب خیلی حالم بد بود زیاد مـ...ست بودم بعد دیدم یکی صدام میزنه فک کردم توهم میزنم بعد دیدم نه یکی اون طرف روخونه مثل همون دختره وایساده صداش زدم یهو دیدم گفت بیا سمتم نمیتونم بیام اون طرف منم بدو بدو رفتم سمتش وقتی نور ماه افتاد روش دیدم یه دختره با لباس سفید موهای بلند جلوی صورت بود نه روی زمین بود نه روی هوا بینشون بود فرار مردم تا یه جایی دیدم دیگه صدایی نمیومد وایسادم در مدرسه دخترونه خراب شده ماله زمان جـ..نگ اونجا بود وایسادم نفس بکشم یهو پشتمو نگا کردم دیدم داره میدوعه تا جایی که میتونستم دویدم باور من تو عمرم اونجوری نترسیده بودم از اون روز به بعد دیگه هیچ وقت به اون سمت نرفتم من الان ۱۸ سالمه ولی توی این مدت سال از تنهایی خیلی میترسم حتی جاهای تاریک حتی دعام گذاشتم بهم گفتن روح همون دختره
#داستان_ترسناک
من اون موقع تقریبا 16 سالم بود که به روستا رفتیم و در خانه یه کوچک وخیلی قدیمی که از پدربزرگم که تازه فوت شده بود به ما رسیده بود رفتیم مادربزرگم گربه سیاهی داشت با چشمان آبی روشن که پدربزرگم از آن گربه متنفر بود و بعد از فوت پدربزرگ ماهم به پیش مادر بزرگ رفتیم شبی زمستانی که برف به شدت می وزید تقریبا ساعت 2 بود رفتم لب پنچره دیدم پدربزرگم جلوی پنچره ایستاده اولش گفتم چون ها بالو هستم به خاطر همین این جوری شدم بعد رد نگاه پدر بزرگم را دنبال کردم که به گربه مادربزرگ ختم شد و گربه مداوم میو میو می کرد و تکان تکان می خورد همه اهالی خانه خواب بودند و خیلی ترسیده بودم پدربزرگ به من لبخند کم رنگی زد برام عجیب بود چون پدربزرگم هیچ لباسی به تن نداش و گربه از دست و پا افتاد و پدربزرگ غیب شد وحشت زده شده بودم برام قابل باور نبود سرانجام فهمیدم پدر بزرگ روح گربه را باخود برده