یدونه شریک میخوام که در نبودم حواسش باشه به چنل
تـ..یک تاک داشته باشه!
@silmah
#داستان_ترسناک
من پریا هستم و ۲۵ سالمه
اینروزا برام اتفاق افتاده،اتفاق های ساده برام زیاد افتاده ولی فکر میکردم توهمه تا اینبار که هم من و خواهرم و مادرم متوجه شدیم بلاخره دیدیمش
من با مادرم و خواهرم زندگی میکنم
توی خونه ما یک قسمتی از پذیرایی هستش که اگر کسی اون قسمت خونه خوابش ببره قطعا خواب ارومی نداره و اذیت میشه و همیشه هرکسی خوابیده خواب مردن یکی از اعضای خونواده و سگمون رو باهم دیده که بدون سر هستن اوایل فکر میکردیم طبیعیه اما بعد از تکرار زیاد متوجه شدیم که برای ۳تامون اتفاق میوفته و خواب های تقریبا مشابه ایی میبینیم که با سوال پرس جو گفتن شاید بختک اذیتتون میکنه.!
اما همه چی اینجا تموم نمیشه تا بعد یک سال اولین اتفاق میوفته
توی همین روزها یعنی آبان ماه
یک شب دورهم نشسته بودیم که سگمون که داخل خونست با ما شروع به پارس های خیلی عجیب میکنه اولش جدی نگرفتم گفتیم شاید صدایی از بیرون اومده
اما دقت ک کردیم دیدیم به یک گوشه زل زده به ب شدت پارس میکنه و انگار میخاد چیزیو بگیره
شاید ۱ دقیقه پشت سرهم پارس کرد یهو ساکت شد به حالت زوزه نشست و چشماش ردی دنبال میکرد انگار از اون گوشه چیزی حرکت کرده به سمت وسط خونه که دوباره شروع به پارس کرد انگار میخواد مثل وقتی که شلوار میگیره چیزیو بگیره خیلی عصبانی وحشتناک شده بود که ما بلند شدیم رفتیم سمتش یهو انگار باد خیلی سردی اومد یچیزی که هم سرده هم نم داره و بوی بدی مثل فاضلاب میده از جلومون رد شد و در باز بعدش بسته شد انگار یک چیز نامرئی در رو باز کرده باشه
ما ترسیدیم و دنبالش نرفتیم اما از اون شب کابوس های ما دیدنش و اذیت کردنمون شروع شد
#داستان_ترسناک
خب سلام خدمت همه دوستان عزیز
داستان دقیق من از اونجایی شروع شد که ما یکی از شهرهای غرب ایران زندگی میکردیم منطقه آذربایجان غربی زندگی میکردیم و خدابیامرز پدربزرگ ما کارمند آموزش و پرورش بود خودش اون زمان حالا ۴۰ ۵۰ سال پیش
یه خونه خیلی بزرگ سه طبقه که از وسط خونه راه پله داشته به هر سه طبقه که کل خونه مال خانواده خودمون بود فقط یه طبقه پدر مادرم زندگی میکردن یه طبقه پدربزرگ و یه طبقه هم خالی بوده
یه حیاط فوق العاده بزرگم داشت یه حیاطی حدود ۵۰۰ ۶۰۰ متر و پر از درخت و توی حیاط قبر پدر پدربزرگم بوده
تا سن ۱۸ سالگی که تو اون خونه زندگی میکردیم هیچ مشکلی نداشتیم من توی همون خونه به دنیا آمدم توی همون خونه زندگی کردیم و توی همون خونه کلی عمر گذروندیم
تا اینکه مشکلاتی پیش اومد که پدر مادر من مجبور شدن مهاجرت کردن من موندم و پدربزرگمو برادرام؛ سالیان سال گذشت و برادر من متاهل شد و از اون خونه رفت و من و پدربزرگ و مادربزرگم توی خونه موندیم اطراف ۱۹ ۲۰ سالم بودش که پدربزرگ مادربزرگم پشت سر هم یعنی با سه روز اختلاف داخل خود خونه به علت بالا بودن سنشون فوت کردن منم یه نوجوان ۱۹ ۲۰ ساله و سخت بود برام خب یه خونه خیلی بزرگ و هزینهها و و کلی مشکلات
بعد از فوت پدربزرگ و مادربزرگ شروع کردیم خونه رو تمیز کردن و کارا رو به راه کردن با خانواده خونه و اتاق ریختیم بیرون یه سری کتابها از اتاق من در اومد یکیشون هیچ وقت یادم نمیره اون صحنه رو روش نوشته بود تقریرات جن و انس کتابو نگاه کردم همینطوری ورق زدم کلاً توش دست نوشته بودش یعنی چاپ نبود شکلهای عجیب غریب و نمیدونم موجودات عجیب غریب و مثلاً یه عکس خورشید بودش یا ستاره سلیمان دیدین دیگه وسط پرچم اسرائیله دورش کلمات عجیب غریب نوشته بود افلح همچین چیزهایی عجیب غریبی دورش نوشته بود کتابو نشون دادم پدرم با یه حالت خیلی ترسیده و رنگ پریده و با من من کردن کتاب با زور یه حرص عصبانیت که من تو عمرم ندیده بودم پدر من عصبانی بشه ازم گرفت کتابو گفتش که کاریت نباشه
یکی دو هفته بعد مراسما گذشته بود و یکم تازه این حالت عذا از رومون رفته بود از مادرم پرسیدم مادرم برگشت گفتش که پدربزرگت احضار و نمیدونم تسخیر و اینو بلد بوده اتفاقاتی افتاده و ترسیده و مجبور شده که اینجور کارا رو بذاره کنار من مادربزرگم یه دستش قطع شده بود بعدها این جریان رو تعریف کردم و مادرم برگشت بهم گفتش که یه روزی اتفاق عجیبی افتاده و مادربزرگت یه موجود پریده روش این بلا سرش اومده مادرم که تعریف کرد همه چی خیلی عادی بودش همینجوری خیلی نرمال داشت پیش میرفت فقط من ترسیده بودم تا اینکه روزای اولی بودش که من توی اون خونه تنها بودم
روزهایی بودش که من تازه تازه تو اون خونه تنها بودم و خیلی دلم تنگ شده بود نشستم تو خونه کمی گریه کردم یک دفعه یک صدای خیلی وحشتناکی صدای خیلی عصبانی و با حنجره خیلی کلفت برگشت گفتش که گریه نکن
این جریان رو که به خانوادم گفتم اصلاً اهمیت ندادن گفتن که عزاداری و حالت روحیت خوب نیست و اینا حالا بگذریم؛
یه مدت اتفاقات عجیب غریبی تو خونه میافتاد نصف شب مثلاً میدیدی به چندین هزار بار سرم اومده بود یکی تو خونه میگشت اوایل فکر کردیم دزده و افتادیم دنبالش و تو خونه سگ نگه میداشتیم و اینا دیدیم نه این دزد نیست اصلاً یه چیز دیگه است انسان نیست این حتی چون غیب میشه یهو اتفاقات عجیب غریب میفته و وسایل تو خونه میشکنه و و کلی اتفاقات عجیب غریب دیگه
این اتفاقات ادامه داشت یه روز تا اینکه برادرم اومد بمونه خونه من و مدتها بود همون ندیده بودیم قرار بود سه روز چهار روزخونوادگی بمونن پیش من یعنی با خانومشو بچه کوچیکش نمیخواستن من معذب بشم از یه شهر دیگم اومده بودن رفتن طبقه بالا
روز اول بودش اطراف شب ساعت ۲ الی ۳ این اینا حدوداً که جیغ زن داداشم کل خونه رو گرفت اون صحنه هیچ وقت یادم نمیره که داداشم بچهشو بغل کرده بود تو بغلش بدو بدو اومد پایین با یه حالت گریه لکنت زبون گرفته بود نمیتونست حرف بزنه واقعا مونده بود آب دادم بهشون و نشستیم برگشت گفتش که خواب بودن یهو دیدن که یه شخصی در اتاقشون رو باز میکنه میره تو میبینن که پدربزرگمه ولی کل بدنش توی خونه و کفن روشه
اونجوری شدش که باور کردن که بله تو این خونه اتفاقاتی داره پیش میاد و مشکلاتی هستش گذشت اون روز دیگه تصمیم گرفتن که برن چون بچه کوچیک داشتن
#داستان_ترسناک
سلام
داداشم ۴ ساعت پیش از سر کار با حال بد به همراه داییم اومد. خونه
و وقتی از داییم توضیح خواستیم گفت انگار داداشم. چیزی دیده
داییم ۳۶سالشه و داداشم۲۳
و هردو نما کار ساختمانن
داداشم حدود یک ساعت یا نیم ساعت قبل شروع کرد به حرف زدن
از زبان داداشم:
محل کارمون تو دشت بود و دورو برمون باغ و کوه صاحب کار رفته بود نون بگیره برا صبحونه
و دایی مشغول درست کردن آتیش بود برای دیدن اطراف رفتن سمت باغ ها تا اکه الوچه یا چاقاله ای دید بچینم یکی از باغ ها دورو برس با چوب پوشونده شده بود نه حالت حصار بلکه درختای خشک شده رو انداخته بودن رو هم از تو باغ صدا میومد رفتم ببینم اگه خونواده ای یا صاحب باغ هست ازش اجازه بگیرم از بین چوب ها تونستم توباغ و ببینم وسط باغ یک حالت مثل برکه یا چشمه بود که دورو برش گیاه رشد کرده بود و اطرافش پر گل بود از پشت درخت کنار چشمه صدای پا اومد درخت گردو بزرگی بود و نمیتونستم پشتشو ببینم برای همین جا به جا شدمتا از زاویه دیگه ای ببینم
همین حین پیرمردی با موتور رد شد و مشغول احوال پرسی بودم و ازش پرسیدمصاحب این باغ کیه؟ و پیرمرد گفت صاحبش تهرانیه و کم میاد این اطراف و ابیاری باغ توسط همین پیرمرد انجام میشه از پیرمرد اجازه خواستم تا برم تو باغ ولی پیرمرد گفت اجازه نداره و میتونم از باغ اون الوچه بچینم
ازش تشکر کردم و پیرمرد رفت و بهم گفت مواظب سگ های نگهبان باشم
در باغ و پیدا کردم در چوبی که به سبک قدیمی قفلش با چوب بودو میشد بازش کرد رفتم داخل رو به روم همون درخت گردو بود از گوشه درخت داشتمباغو میدیدم تا اگه سگی داره برم بیرون
ولی یک خانم لـ..خت دیدم لـ..خت مادرزاد
قد بلند و به شدت سفید پشت خانومه سمت من بودو همینجوری داشت روبه رو نگاه میکرد
قفل شده بودم و نمیتونستم تکونبخورم وناخاسته خانم رو نگاه میکردم که خانمه خم شد و داشت چیزی میشست ترسیده بودم که الان صاحب باغ میاد و بابت ورود بی اجازه به باغش و دیدن خانمش دعوای بزرگی میشه
اما نمیتونستم حرکت کنم وقتی به دستای خانمه نگاه کردم دیدم جنین دستشه بچه ناقص خیلی کوچیک شاید اندازه یه توله سگ ناقص بود نمیتونم قطعا بگم بچه ادم بود ولی صدای گریه اش مثل بچه ها. بود از پشت باغ صدا پارس سگ اومد و خانمه با سرعتی باور نکردنی رفت سمت درختای اونور باغ و لای درختا کم شد و تونستم تکون بخورم دیگه نمیدونم چجوری فقط خودمو رسوندم سر ساختمون و لکنت گرفته بودم بقیه داشتن باهام صحبت میکردن که ببینن چی شده که دیدم خانمه از جلوی در سریع دوید سمت باغا و تموم مدت داشت حرفای مارو میشنید و اونجا نتونستم حرفی بزنم انگار خانمه پیشم بود
بابام میگه همچین چیزای و افرادی که تو روستا زندگی میکنن زیاد میبینن حقیقت دار
#داستان_ترسناک
سلام میخوام داستان و اتفاقاتی که برای خودم خواهرم رخ داده رو تعریف کنم
منو خواهر دوقلوم خیلی وقته که درگیر یه سری مسائل شدیم که تازگیا برامون تبدیل به کابوس شده و داره به خانوادم سرایت پیدا میکنه
داستان از اونجایی شروع شده که منو خواهرم از هر روابـ.طی چه عاشقانه و حتی اجتماعی و خانوادگی دوری میکنیم حتی هر خواستگاری که برامون میاد نمیتونیم اون آدم رو بپذیریم برای مادرم سخت بود که هر دوی دختراش با این وضعیت دارن سر میکنن تا اینکه خالم یه نفر و معرفی کرد که دعا مینویسه واسه همه چی گفت که من خودم انجام دادم برای روزی و اینطور چیزا خیلی خوب بوده توام بیا و بخاطر دخترا باهاش تماس بگیر شاید بهتر شدن و تونست کاری بکنه
مامان منم قبول کرد و تماس گرفتیم وقتی که اول شروع کرد به فال گرفتن به منو خواهرم گفت که قبلا توی یه خونه قدیمی زندگی میکردید گفتیم که بله گفت اونجا یه شخصی شما دوتارو طلسم کرده و نسبت به زندگی و آدما و حتی خانوادتون سرد شدید و خیلی چیزای دیگه که شک منو به این آدم تبدیل به یقین کرد و من مطمئن شدم که واقعا توانایی خاصی توی این زمینه داره بعد این صحبتا گفت که براتون یه دعا مینویسم میفرستم انجامش بدید انشالله که اوضاع خوب میشه
بعد چند روز بسته به دستمون رسید و همه چیو مو به مو انجام دادیم بعداز چند وقت که همه چی داشت بهتر میشد دوباره تمام اون حسایی که قبلا داشتیم تکرار میشد
تا اینکه یه روز صبح بیدار شدم و کل خونرو جارو کشیدم و بعدش رفتم جلوی بخاری دراز کشیدم که یهو دیدم یه سوزن به صورت عمودی جلوی بخاری بود و این خیلی شوکه کننده بود که من چند لحظه پیش همونجارو جارو برقی کشیده بودم و بدتر اینکه ما اصلا همچین سوزنی نداشتیم اونم سوزنی که انگار با حرارت سیاه شده بود
چند روز بعدش یه سنجاق کنار فیوز برق خونمون پیدا شد جایی که خودم اکثر مواقع اون اطراف و دستمال میشکم چند وقت گذشت و خبری نبود یه شب که میخواستیم بخوابیم یهو خواهرم گفت که انگار یه چیزی توی بالشتمه دست زد گفت انگار سنگی چیزیه مامانمم یه چاقو و قیچی برداشت و بالشت و شکافت دید که یه تیکه سنگ توی بالشت خواهرم بود
دوباره زنگ زدیم به اون خانم و ماجرارو براش تعریف کردیم گفت که اون سوزن طلسم سیاهه که هرکسی برای هر چیزی انجامش نمیده نمیدونم کیه که دست از سر شما بر نمیداره و هرکسی که هست متوجه میشه شما باطل سحر انجام میدید و دوباره طلسمتون میکنه
من خودم فکر میکنم که یه شخصی یه موکل یا هر چیز دیگه ای که شاید یه اسم دیگه ای داشته باشه میاد توی خونمون و این طلسم هارو میزاره توی خونمون وگرنه مطمئنم که گذاشتن اونا توی خونمون کار انسان نیست
الانم چند وقته که انگار یه چیزی داره اذیتمون میکنه آبجیم یه شب توی خواب و بیداری دونفر و دیده بود که بالای سرش حرف میزنن ،مامانم چند شب پیش شنیده بود که در یخچال باز شده و یه نفر آب خورده و لیوانشو گذاشته روی سینک وقتی نگاه انداخته دیده هیچکی نیست ،خودم یه شب از خواب پریدم و وقتی میخواستم دوباره بخوابم انگار یکی اومد کنارم دراز کشید و کنار گوشم زمزمه کرد و رفت ، حتی بعضی وقتا که میخوام آشپزی کنم میرم سراغ قابلمه انگار یه نفر توش آشپزی کرده نشسته و کثیف اونو گذاشته کنار بقیه ظرفا بعضی وقتا که دراز میکشم یه نفر از پشت موهامو میکشه دیگه واقعا نمیدونیم چیکار کنیم حتی همین امروز که داشتم صبحانه میخورم یهو قاشق مربا از توی ظرفش پرت شد اونور
فقط امیدوارم که بفهمیم این اتفاقات کار کیه و اینکه اوضاع بهتر بشه
باید بگم که تمام این چیزایی که گفتم حقیقته و اینکه کسی بگه دروغه و واقعیت نداره شاید براش اتفاق نیوفتاده الان که دارم این داستانو مینویسم واقعا ترس توی وجودمه
ممنون که داستان من رو خوندید