*
شبِ تاریک و بیمِ موج و گِردابی چنین هایل
کجا دانند حالِ ما سبکبارانِ ساحلها؟
*
چمدان بسته ای ُ برگ های نارنجی را با خود میبری ؟!
مسافر عزیز من ..
ما غم های بی کران را به دست غروب های حزناکت میسپاریم،
بغض های ِ عظیم را به دستانِ باد سردت میسپاریمُ،
در نبودت به جایِ برگ های نارنجی،
نا امیدی هایمان را به لگد رهگذران میسپاریم .
و اما شما مانند همه ی مسافران،
پندی دارید آن هم اینکه:
روئیدنُ سبز بودن، دائمی نیست..
خزان هم می آید، درست در همان لحظه که گمان میکنی، سبز بودن جاودان است .
سبز میشوی و با سختی های بی کران رشد میکنی ُ ناگهان بی خبر، زرد میشوی و زیر پا میوفتی..
اما نگران نباشید،
دوباره سبز میشوید، در بهار ُ تابستان بعدی، درست در همان زمان که باید..
و اما من؛
از شما پاییز عزیز، بابت ِ خاطرات زیبا که به ما هدیه کردید سپاسگزارم🤍.
-دوستدار شما، زد میم..
#زد_میم_نوشت
*
پا انداختم رو پا کَلِمم تو گوشی و دارم از خودم خواهش میکنم برم کارامو انجام بدم انگار تو گوشیم ککه تقسیم میکنن🗿.
؛
بخشی از روح من متعلق به خطاطی و صدایِ خش خش قلمه..
مثل مسکن روحم عمل میکنه☕.
#خطاطی
*
بابا مسخره ای؟!
فقط میخوایم بگیم چه وسایلی بیارن چه وسایلی نیارن!
وضعیت گالریم:
ولی طراحی اون آیکونا خیلی چسبید.