تو اون حسینی که میون گودال بغل وا کردی واسه نیزه ها هم ؛
ما نیزه نیستیم ما تورو دوست داریم، اگه میشه محل بدی به ما هم ..
لبخندی زدیُ چشمی برق زد و آسمان سیاه دلی با وجودت نورانی شد ؛
کلمات که از دهانت بیرون میرفت در رگ های قلبم جاری میشد و در دلم گل و سبزه میکاشت ُ وجودت بر لبانم لبخندی میشد به درازای ِ شب های زمستانی که در انتظار میگذرد .
در واقع بودنت نغمه ای بود دلنشین که ناگهان قطع شد و دلم در زیر گام هایت به هنگام رفتن له شد ..
در وصف نبودن هایت، دلتنگی هایت و فراقت سخنی نیست زیرا واژه ها در برابر غمِ غروب جمعه پایان نیافتنیِ دلم سر افکنده و عاجزند .
-زد میم نوشت ؛ از 24 ِ آبان 04.