« هيچ كس بار گناه ديگرى را بر دوش نكشد. و اگر گرانبارى كسى را به حملكردن بار خود فرا خواند، هر چند خويشاوند او باشد، از حمل آن سرباز زند. تو فقط كسانى را مىترسانى كه از پروردگارشان، ناديده، بيمناكند و نماز مىگزارند. و هر كه پاك شود براى خود پاك شده. و سرانجام همه به سوى خداست. » ︶︶ فاطر ؛ ۱۸
"You can't drink caffeine and then take a nap!"
Me: You underestimate my power?!
«آدم ضعیفی نبود؛ اما دیگر حوصله سختیها را نداشت. میل عجیبی به گریز پیدا کرده بود، به ندیدن، ندانستن، رفتن برای همیشه...»
« نامه شماره ۰۰۱ »
برای نیکمنظر نقاشِ ۶۰ ؛
قلم در آغوش انگشتانت هستند و خطها را چنان در کنار هم میگذراند که بشر در حیرت مانده. واحیرتا که چنین خلقتی از دستان مخلوق خدا برآمده؛ بی شک برای آن خطوطِ روی کاغذ، تو خدایی.
صادقانه میگویم، قلم در دستان من سالها پیش جای خوش کرده تا تنها کلمات را بنویسد. از زخمهایم جوهری خونین میجوشد، قلم در آن قدمی برمیدارد تا بر کاغذ برقصد. کلمات را میبینی؟ شکوفههای آوارهٔ درونم هستند که چنین میدرخشند.
تماما برای توست. از آن تو. گویی از اول با نام الله نیت و به مهر تو نوشتن نامهها را آغاز کردهام. امید من به دیدن لبخند تو در رویایی سرآبگونه، گواه صداقت این نامههاست. بخوان و بخند و بگذار کمی این فاصله کوتاهتر به نظر بیاید.
داعی شادی بیانتهای تو از خداوند عز و جل؛
ناچیز محررِ ۶۹ .
ڪُلبـهٔ جَنـگلے .
او ست جانانهٔ من کین همه جانانه از او ست ... 🌿 ؛
این گوشهٔ ویرانه از او ست ؛
خواه ناخواه متوجه میشوی. تو میفهمی و نمیخواهی. تو چگونه موجودی هستی که به درمان زخمهای خود نمیپردازد؟!
یعنی چندین بار باید یک اشتباه رو تکرار کرد تا بالاخره فهمید نمیشه با اشتباه زندگی کرد؟
هدایت شده از - قرین -
امامحسیـن در شب عاشورا یکجور سخن گفت و در روز عاشورا جوری دیگر . شب عاشورا سخن از بیعتم را برداشتم ، بروید و احتیاج ندارم بود و روز عاشورا سخن از هل من ناصرٍ ینصرني ؟ آیا مرا یاوری هست ؟ حُسیـن شب بیعت برمیدارد تا مبادا خبیثی در بین طیبها باشد و روز سخن میگوید تا مبادا طیبی در میان خبیثان باقی مانده باشد ! حُسیـن شب غربال میکند تا صالحان بمانند و روز غربال میکند تا فقط اشقیاء در مقابل او ایستاده باشند . منتقم حُسیـن ، به گمانم عاشورای جهانیست ؛ غربالمان میکنی ؟..
دیگر مطمئنم که اهل زمین مرا از دیوانگان میخوانند. میگویند عاشق خالقی هستی که نمیبینی و انتظار کسی را میکشی که نمیدانی اصلا میآید یا نه! میگویند هیچ کدامتان صدای لرزانم را نمیشنوید و اشکهایم روانم را نمیبینید؛ دیگران میگویند قرار نیست بیایی و دست مرا بگیری. میدانم دروغ است. من ناجی بزرگتر و والامقامتری از آن شبهانسانها دارم. ای عزیزترین، ما را از نعمت ظهور محروم نگه ندار. پناهم بده و مرا از شیاطین انس و جنِ این عالم آخرالزمانی، حفظ کن.