« نامه شماره ۰۰۱ »
برای نیکمنظر نقاشِ ۶۰ ؛
قلم در آغوش انگشتانت هستند و خطها را چنان در کنار هم میگذراند که بشر در حیرت مانده. واحیرتا که چنین خلقتی از دستان مخلوق خدا برآمده؛ بی شک برای آن خطوطِ روی کاغذ، تو خدایی.
صادقانه میگویم، قلم در دستان من سالها پیش جای خوش کرده تا تنها کلمات را بنویسد. از زخمهایم جوهری خونین میجوشد، قلم در آن قدمی برمیدارد تا بر کاغذ برقصد. کلمات را میبینی؟ شکوفههای آوارهٔ درونم هستند که چنین میدرخشند.
تماما برای توست. از آن تو. گویی از اول با نام الله نیت و به مهر تو نوشتن نامهها را آغاز کردهام. امید من به دیدن لبخند تو در رویایی سرآبگونه، گواه صداقت این نامههاست. بخوان و بخند و بگذار کمی این فاصله کوتاهتر به نظر بیاید.
داعی شادی بیانتهای تو از خداوند عز و جل؛
ناچیز محررِ ۶۹ .
ڪُلبـهٔ جَنـگلے .
او ست جانانهٔ من کین همه جانانه از او ست ... 🌿 ؛
این گوشهٔ ویرانه از او ست ؛
خواه ناخواه متوجه میشوی. تو میفهمی و نمیخواهی. تو چگونه موجودی هستی که به درمان زخمهای خود نمیپردازد؟!
یعنی چندین بار باید یک اشتباه رو تکرار کرد تا بالاخره فهمید نمیشه با اشتباه زندگی کرد؟
هدایت شده از - قرین -
امامحسیـن در شب عاشورا یکجور سخن گفت و در روز عاشورا جوری دیگر . شب عاشورا سخن از بیعتم را برداشتم ، بروید و احتیاج ندارم بود و روز عاشورا سخن از هل من ناصرٍ ینصرني ؟ آیا مرا یاوری هست ؟ حُسیـن شب بیعت برمیدارد تا مبادا خبیثی در بین طیبها باشد و روز سخن میگوید تا مبادا طیبی در میان خبیثان باقی مانده باشد ! حُسیـن شب غربال میکند تا صالحان بمانند و روز غربال میکند تا فقط اشقیاء در مقابل او ایستاده باشند . منتقم حُسیـن ، به گمانم عاشورای جهانیست ؛ غربالمان میکنی ؟..
دیگر مطمئنم که اهل زمین مرا از دیوانگان میخوانند. میگویند عاشق خالقی هستی که نمیبینی و انتظار کسی را میکشی که نمیدانی اصلا میآید یا نه! میگویند هیچ کدامتان صدای لرزانم را نمیشنوید و اشکهایم روانم را نمیبینید؛ دیگران میگویند قرار نیست بیایی و دست مرا بگیری. میدانم دروغ است. من ناجی بزرگتر و والامقامتری از آن شبهانسانها دارم. ای عزیزترین، ما را از نعمت ظهور محروم نگه ندار. پناهم بده و مرا از شیاطین انس و جنِ این عالم آخرالزمانی، حفظ کن.
«نوشتهها دیگر رنگ و بوی گذشته مرا نمیدهند؛ » غریبی میکنم در میان کلمات خودم. این سرزمینِ من است؟ چگونه چنین آوارهای را درونم جای دادهام؟ اجساد در سراسر این سرزمین جای خوش کردهاند و همگی چهرههایشان آشناست؛ آشنایانی از گذشته که گهگداری زخمِ حضورشان درد میکند. جای دستانشان دور قلب این سرزمین مانده و سوزانده است.
اما چرا این سرزمین همچنان از درون ویرانهایست غمزده؟ چرا صاحبش به داد درد دلش نرسیده و خود به تیمارش مشغول نشده؟ مردمانی که بعدها به این سرزمین راه دادی، در این آواره چگونه زندگی کنند؟ نمیگویی میروند و جسدی از خاطرات برایت میگذارند؟ آیا تو چنین سرنوشتی را بار دیگر میپسندی؟ دیگر نفسهای آخر کودکی عقلت است. تو میدانی چه اشتباه و چه درست است. پس چرا نه؟
آیا جز ترس دلیل دیگری داری؟
تو میدانی اگر بخواهی میشود، لیک چه شد که هرگز نخواستی...
💌𓂃 #حرفدل ✦
بر خون کودکان دبستانی میخواهید رقص انقلاب خود را سر دهید؟ شما از حیوانات هم پستترید. حداقل در میان حیوانات، همنوعان هزاران بار از متجاوزان به قلمرو باارزشتر هستند...