دیگر مطمئنم که اهل زمین مرا از دیوانگان میخوانند. میگویند عاشق خالقی هستی که نمیبینی و انتظار کسی را میکشی که نمیدانی اصلا میآید یا نه! میگویند هیچ کدامتان صدای لرزانم را نمیشنوید و اشکهایم روانم را نمیبینید؛ دیگران میگویند قرار نیست بیایی و دست مرا بگیری. میدانم دروغ است. من ناجی بزرگتر و والامقامتری از آن شبهانسانها دارم. ای عزیزترین، ما را از نعمت ظهور محروم نگه ندار. پناهم بده و مرا از شیاطین انس و جنِ این عالم آخرالزمانی، حفظ کن.
«نوشتهها دیگر رنگ و بوی گذشته مرا نمیدهند؛ » غریبی میکنم در میان کلمات خودم. این سرزمینِ من است؟ چگونه چنین آوارهای را درونم جای دادهام؟ اجساد در سراسر این سرزمین جای خوش کردهاند و همگی چهرههایشان آشناست؛ آشنایانی از گذشته که گهگداری زخمِ حضورشان درد میکند. جای دستانشان دور قلب این سرزمین مانده و سوزانده است.
اما چرا این سرزمین همچنان از درون ویرانهایست غمزده؟ چرا صاحبش به داد درد دلش نرسیده و خود به تیمارش مشغول نشده؟ مردمانی که بعدها به این سرزمین راه دادی، در این آواره چگونه زندگی کنند؟ نمیگویی میروند و جسدی از خاطرات برایت میگذارند؟ آیا تو چنین سرنوشتی را بار دیگر میپسندی؟ دیگر نفسهای آخر کودکی عقلت است. تو میدانی چه اشتباه و چه درست است. پس چرا نه؟
آیا جز ترس دلیل دیگری داری؟
تو میدانی اگر بخواهی میشود، لیک چه شد که هرگز نخواستی...
💌𓂃 #حرفدل ✦
بر خون کودکان دبستانی میخواهید رقص انقلاب خود را سر دهید؟ شما از حیوانات هم پستترید. حداقل در میان حیوانات، همنوعان هزاران بار از متجاوزان به قلمرو باارزشتر هستند...
ڪُلبـهٔ جَنـگلے .
اَللهم اِنّا لانَعلَمُ مِنهُم اِلّا خیراً .
اَللهم اِنّا لانَعلَمُ مِنهُم اِلّا خیراً .
ناجی اشکهایتان را آن روز دیدند.
اینبار شهدا را از اول مجلس چیدند.