از من ای آرام جان احوال صائب را مپرس
خاطر آسوده ای داری چه آزارم تو را
#ن_والقلم
#صائب_تبریزی
غروب میشود و جهان در بهت دوباره تاریکی اش فرو میرود.
اندکی بعد همه چیز به خواب می رود جز خیال من که نبودنت برایش تکرار میشود اما تکراری نه!!
در گوشه خلوت اتاقم همانجا که گلدانها با من پیر می شوند انتظاری سبز رو به زردی میگذارد.
چند غروب سرخ، پشت پنجره به شب رسید تا تو برگردی؟ چند بهار زنده با آمدن پاییز مُرد در حالی که چشم براه تو بود؟
مگر نه اینکه محتضر را نباید چشم براه گذاشت؟
جهانی در غربت غیبتت بارها و بارها طعم مرگ را چشیده و به امید برگشتنت زنده شده نمیخواهی برگردی؟
با این همه
"انتظار زیباترین حس جهان است وقتی که پایانش تو باشی"
#انتظار
#غروب_جمعه
#ن_والقلم