اگه چندبار،کاری از همسرتون خواستید،
و انجام نداد؛ تکرارش نکنید.
شاید جایی کم گذاشتید!
💢سعی کنین با واژه های دلگرم کننده
از کارهای مثبتش قدردانی کنید!
@zendegiasheghane_ma
#مهارتهای_کنترل_خشم5
اولین قربانی
در تندخویی و عصبانیـ👈ـت؛ خودِتـی!
تا خودت آتیش نگیری،
نمیتونی دیگران رو آتیـ🔥ـش بزنی!
خُلقِ بَدِت،
قبل از هر چیز عامل عذاب خودته!
@zendegiasheghane_ma
#مهارتهای_کنترل_خشم6
اگه از خُلقِ بدِت، ناراحتـ😔ـی،
تموم سعیتو بکن،
که از خودت دورش کنی!
👈وگرنه
بعد از تولدت به برزخ،
با یه چهره وحشتناکِ برزخی درگیری،
که توانِ دور کردنشو، نداری!
@zendegiasheghane_ma
#مهارتهای_کنترل_خشم7
فقـ👈ـط تمنـای درمانِ روحت،
به درمان بیماریهات ختم نمیشه!
❌ بایـد
همونطور که برای درمان بیماریهای جسمت،پیگیر میشی؛
برای درمان بیماری های روحت
وقت وسرمایه بذاری!
@zendegiasheghane_ma
⚫️💫⚫️💫⚫️💫⚫️💫⚫️
#چادرانه 🌹
می گفت: اگر میگویید الگویتان
حضرت زهرا(س) است باید
کاری کنید ایشان از شما
راضی باشند و حجاب
شما فاطمی باشد.😊😊
شهید_ابراهیم_هادی
@zendegiasheghane_ma
⚫️💫⚫️💫⚫️💫⚫️💫⚫️
#کلاس_نظم_وبرنامه_ریزی
#جلسه3
قسمت چهارم
کلاس نظم و برنامه ریزی استاد پرتواعلم
🔥در مقابل دو نفر لباس ضد حریق بپوشید
مادر شوهر😃
مادرخودت😊
هردو یک چیز میگویند ولی شما نسبت به مادر شوهر گارد ⚔داری
خودت هستی اجازه میدی زندگیت بهم بریزه یا نه🌈
@zendegiasheghane_ma
⚫️💫⚫️💫⚫️💫⚫️💫⚫️
#کلاس_نظم_وبرنامه_ریزی
#جلسه3
قسمت پنجم
کلاس نظم و برنامه ریزی استاد پرتواعلم
سومین ویژگی شب اینکه شنوایی در شب قوی هست
👂مراقب گوش هاتون باشید 👂
👇
عدم صحبت غیر ضروری با نامحرم❌
وقتی یک زن و مرد باهم تنها میشوند
شیطان
به زن میگه خودتو جلوه بده
به مرد میگه نگاه کن
@zendegiasheghane_ma
#مدافع_عشق
#قـسـمـت11
✍ مــیــم ســادات هــاشـمــے
🌹قـسـمـت یــازدهـــم
مادرم تماس گرفت:
حال پدربزرگت بد شده...مامجبورشدیم بیایم اینجا (منظور یڪےازروستاهای اطراف تبریز است)...
چندروز دیگه معطلےداریم...
بروخونه عمت!...
اینها خلاصه جملاتےبودڪه گفت وتماس قطع شد...
چادررنگـےفاطمه را روی سرم مرتب می ڪنم وبه حیاط سرڪ می ڪشم.
نزدیڪ غروب است وچیزی به اذان مغرب نمانده.تولبه ی حوض نشسته ای،آستین هایت رابالازده ای ووضومیگیری.پیراهن چهارخانه سورمه ای مشڪےوشلوار شیش جیب!
می دانستم دوستت ندارم
فقط...احساسم بتو،احساس ڪنجڪاوی بود...
ڪنجڪاوی راجع به پسری ڪه رفتارش برایم عجیب بود...
"اما چراحس فوضولےاینقدبرام شیرینه
مگه می شه ڪسے اینقدرخوب باشه؟"
مےایستے،دستت رابالا مےآوری تامسح بڪشے ڪه نگاهت بمن مےافتد.بسرعت روبرمی گردانےواستغفرالله می گویـے....
اصلن یادم رفته بود برای چڪاری اینجا آمده ام...
_ ببخشید!...زهراخانوم گفتن بهتون بگم مسجدرفتید به آقا سجاد گوشزد ڪنید امشب زود بیان خونه...
همانطور ڪه آستین هایت راپایین می ڪشے جواب میدهے:بگیدچشم!
سمت درمی روی ڪه من دوباره می گویم:
_ گفتن اون مسئله هم ازحاجـے پیگری ڪنید...
مڪث میڪنـے:
_ بله...یاعلــے!
زهراخانوم ظرف را پراز خورشت قرمه سبزی میڪند ودستم میدهد
_ بیادخترم...ببربزار سرسفره...
_ چشم!...فقط اینڪه من بعد شام میرم خونه عمه ام!...بیشترازین مزاحم نمیشم.
فاطمه سادات ازپشت بازوام را نیشگون میگیرد
_ چه معنےداره!نخیرشماهیچ جانمیری!دیروقته...
_ فاطمه راس میگه...حالافعلا ببرید غذاهارو یخ ڪرد..
هردوازآشپزخانه بیرون و به پذیرائےمیرویم.همه چیزتقریباحاضراست.
صدای یاالله مردانه ڪسےنظرم راجلب میڪند.
پسری باپیرهن ساده مشڪے،شلوارگرم ڪن،قدی بلند وچهره ای بینهایت شبیه تو!
ازذهنم مثل برق میگذرد_اقاسجاد_!
پست سرش توداخل می آیے وعلےاصغر چسبیده به پای تو کشان کشان خودش رابه سفره می رساند.
خنده ام میگیرد!چقدراین بچه بتو وابسته است...
نکند یک روز هم من ماننداین بچه بتو....
ادامه دارد...
@zendegiasheghane_ma
#مدافع_عشق
#قـسـمـت12
✍ مــیــم ســادات هــاشـمــے
🌹قـسـمـت دوازدهـــم
پتوراڪنارمی زنم،چشمهایم راریزوبه ساعت نگاه میڪنم."سه نیمه شب!"
خوابم نمی برد...نگران حال پدربزرگم..
زهراخانوم آخرکارخودش را کرد ومراشب نگه داشت...
بخود می پیچم...
دستشویـےدرحیاط ومن ازتاریڪـےمی ترسم!
تصورعبورازراه پله ورفتن به حیاط لرزش خفیفـےبه تنم می ندازد.بلندمی شوم ،شالم راروی سرم میندازم وباقدمهای آهسته ازاتاق فاطمه خارج می شوم.دراتاقت بسته است.حتما آرام خوابیده ای!
یڪ دست راروی دیوار وبااحتیاط پله هاراپشت سرمیگذارم.
آقاسجادبعدازشام برای انجام باقـےمانده ڪارهای فرهنگےپیش دوستانش به مسجدرفت.تووعلےاصغردریڪ اتاق خوابیدید و من هم همراه فاطمه.
سایه های سیاه،ڪوتاه وبلنداطرافم تڪان میخورند.قدمهایم راتندترمیڪنم ووارد حیاط میشوم.
چندمترفاصلس یاچندکیلومتره؟؟
زیرلب ناله میڪنم:ای خداچقد من ترسوام!...
ترس ازتاریڪےراازڪودڪےداشتم.
چشمهایم رامی بندم و می دوم سمت دستشویـےڪه صدایـےسرجا میخڪوبم می ڪند!
صدای پچ پچ...زمزمه!!...
"نکنه...جن!!!"
ازترس به دیوارمی چسبم وسعےمی ڪنم اطرافم رادرآن گنگـےوسیاهـےرصدڪنم!
اماهیچ چیزنیست جزسایه حوض ،درخت وتخت چوبـے!!
زمزمه قطع می شودوپشت سرش صدایـےدیگر...گویـےڪسےداردپاروی زمین میڪشد!!!
قلبم گروپ گروپ میزند،گیج ازخودم می پرسم:صدا ازچیهه!!!!
سرم رابـےاختیاربالامیگیرم..روی پشت بام.سایه یڪ مرد!!!
ایستاده و بمن زل زده!!نفسم درسینه حبس میشود.
یڪ دفعه می نشیند ومن دیگر چیزی نمی بینم!!بـےاختیاربایڪ حرکت سریع ازدیوارڪنده می شوم وسمت درمی دوم!!
صدای خفه درگلویم رارهامیڪنم:
دززززدددد...دزد رو پشت بومهه..!!!دزدد..!!
خودم راازپله هابالامیڪشم !گریه وترس باهم ادغام می شوند..
_ دزد!!!
دراتاقت باز میشود وتوسراسیمه بیرون مـےآیـے!!!
شوڪه نگاهت رابه چهره ام می دوزی!!
سمتت می آیم ودیوانه وارتڪرارمیڪنم:دزددد...الان فرااارمیڪنههه
_ کو!!
به سقف اشاره میکنم وبا لکنت جواب میدهم:رو...رو...پش...پشت...بوم..م..
فاطمه وعلـےاصغرهردوباچشمهای نگران ازاتاقشان بیرون مـےایند..
وتو باسرعت ازپله ها پایین میدوی...
ادامه دارد...
@zendegiasheghane_ma
#مدافع_عشق
#قـسـمـت13
✍ مــیــم ســادات هــاشمــے
🌹قـسـمـت ســیــزدهـــم
دستم راروی سینه ام می گذارم.هنوزبشدت می تپد.
فاطمه ڪنارم روی پله نشسته وزهراخانوم برای آروم شدن من صلوات می فرستد.
اماهیچ کدام مثل من نگران نیستند!
بخودم که آمدم فهمیدم هنگام دویدن و بالا آمدن ازپله هاشالم افتاده و تو مرا با این وضع دیده ای!!!
همین آتش شرم به جانم میزد!!
علےاصغرشالم راازجلوی درحیاط مےآوردودستم مےدهد.
شالم راسرم میڪنم وهمان لحظه توبامردی میانسال داخل می آیـے...
علےاصغرهمینڪ اورا میبیند بالحن شیرین میگوید: حاچ بابا!!
انگار سطل آب یخ روی سرم خالےمی ڪنند...
مردباچهره ای شکسته ولبخندی که که لابه لای تارهای نقره ای ریشش گم شده جلو مےاید:
_ سلام دخترم!خوش اومدی!!
بهت زده نگاهش می کنم بازم گند زدم!!!
آبروم رفت!!!
بلند می شوم،سرم راپایین می ندازم...
_ سلام!!...ببخشید من!..من نمی دونستم که..
زهراخانوم دستم رامی گیرد!
_ عیب نداره عزیزم!ماباید بهت می گفتیم که اینجوری نترسی!!حاج حسین گاهـےنزدیڪ اذان صبح میره روی پشت بوم برای نماز..وقتی دلش میگیره ویاد همرزماش میفته!
دیشبم مهمون یکی ازهمین دوستاش بوده.فک کنم زود برگشته یراست رفته اون بالا
باخجالت عرق پیشانی ام راپاک می کنم،بزورتنهایڪ ڪلمه می گویم:
_ شرمنده...
فاطمه به پشتم می زند:
_ نه بابا!منم بودم می ترسیدم!!
حاج حسین بالبخندی که حفظش کرده می گوید:
_ خیلےبد مهمون نوازی ڪردم!مگه نه دخترم!!
وچشمهای خسته اش را بمن می دوزد
نزدیک ظهراست
گوشه چادرم را بایک دست بالامی گیرم وبادست دیگرساڪم رابرمی دارم.زهراخانوم صورتم رامی بوسد
_ خوشحال می شدیم بمونی!اماخب قابل ندونستی!
_ نه این حرفاچیه؟؟دیروزم ڪلـےشرمندتون شدم
فاطمه دستم رامحکم می فشارد:
رسیدی زنگ بزن!!
علےاصغرهم باچشمهای معصومش میگوید:خدافس آله
خم میشوم و صورت لطیفش رامی بوسم..
_ اودافظ عزیزخاله
خداحافظـےمی ڪنم،حیاط راپشت سرمی گذارم ووارد خیابان می شوم.
تو جلوی درایستاده ای ،کنارت که می ایستم همانطور که به ساکم نگاه می کنے می گویـے:
خوش اومدید...التماس دعا
قراربود تومرابرسانےخانه عمه جان.
اماڪسـےڪه پشت فرمان نشسته پدرت است.
یڪ لحظه ازقلبم این جمله میگذرد.
دلم برایت....
وفقط این کلمه به زبانم می آید:
محتاجیم...خدانگهدار
ادامه دارد...
@zendegiasheghane_ma