eitaa logo
زنده شاد
24.8هزار دنبال‌کننده
9.5هزار عکس
3.7هزار ویدیو
44 فایل
مدیریت کانال سید مرتضی پورعلی/متخصص حوزه نشاط اجتماعی/طلبه و دانشجوی دکتری ارتباط باما👇 @Adminzendeshad 👇👇 تبلیغات و رزرو وقت مشاوره https://eitaa.com/joinchat/4012703872C5f1b434449
مشاهده در ایتا
دانلود
روایت شماره یک بسمه تعالی شاید باورتان نشود، در همین میدان شهدایی که شرکت در تجمع آن، برنامه روتین شبانه خیلی از اهالی منطقه۱۲تهران شده است. زنانی باردار هم حضور دارند. زنانی که که شاید در خانه از محکم بسته شدن درِ حیاط خانه همسایه، بلرزند و از دلهره دست رو‌سینه بگذارند. همین چندشب پیش زنی باردار را دیدم که با فاصله‌ای از جمعیت پرچم به دست دورِ میدان شهدا لب جدول نشسته بود و با آرامش یکی یکی کاسه عدسی میخورد. همسرش چتر بالای سرش نگه داشته بود و لیمو ترشی را میان مشت می‌فشرد و قطرات لیمو به آغوش عدسی‌ها می‌پریدند. کاسه‌های خالی رویهم چیده شدند، همسر زن رفت برای آوردن چای یا شایدبازهم عدسی. خودم را به زن نزدیک کردم و پرسیدم: «ظاهرا بار شیشه‌ دارید؟ به سلامتی» باخنده گقت: «به قول مادرم بار الماسه. بچه های این دوره، نیروهای آخرالزمونی آقا صاحب الزمونه انشالله» گفتم: «انشالله، راستی از سر و صدا اذیت نمیشی؟» متظورم صدای پدافند بود. با بیخیالی گفت: «کدوم سر و صدا ؟؟ از مداحی بزن که خوب میزنی مهدی رسولی؟یا «سلام فرمانده»، یا الله اکبر ا؟» بعد خودش ادامه داد: «صدای پدافند تو صدای هیجان و شور مردم گم میشه.» من هم تائید کردم و گفتم: «راست میگید دیشب یه رعد و برقی زد آسمون که صداش از صدای موشک کروز بلندتر بود» دوتایی خندیدیم. شوهرش با کاسه عدسی و لیوان چای داشت نزدیک میشد. زود پرسیدم؛ «حالا کوچولوتون دختره یا پسر؟» _«انشالله یا آقامجیده یا آقا مجتبی» باآمدن همسرش از او فاصله گرفتم. صدای پدافند بلند شد و به دنبالش تکبیر مردم حاضر در میدان شهدا. زن بلند شد لبه جدول کنار شوهرش زیر چتر ایستاد.همانطور که با لذت عدسی می‌خوردمابینش حیدر حیدر هم می‌گفت. 📍شیدا سادات آرامی شهدای تهران رمضان ✍ارسالی مخاطبان ✔️شماهم راوی جنگ رمضان درخیابان ها ومیادین شهرخودتون باشید روایت خودتون را به آیدی زیرارسال کنید 👇 @Adminzendeshad 🇮🇷کانال زنده شاد 👇 https://eitaa.com/joinchat/2961113132Ccce4fd0170 اخبار مفیدازجنگ👆
این هم سند مظلومیت شما این دو گل دختر هم صبح در شهرک شهید محلاتی به شهادت رسیدن نورا و ضحی 🇮🇷کانال زنده شاد 👇 https://eitaa.com/joinchat/2961113132Ccce4fd0170 اخبار مفیدازجنگ👆
3.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
▪️ شهید حسن باقری: ما اومدیم بجنگیم، جنگ یه روزش پدافنده، یه روزش صبره، یه روزش مقاومته، یه روزش استقامته، یه روزش هم شوق پیروزیه! اگر ما وابسته به شوق پیروزی باشیم، معلومه که برای دنیا داریم می‌جنگیم، یعنی برای اون حساب کتابایی که خدا برامون قرار داده نمی‌جنگیم... 🇮🇷کانال زنده شاد 👇 https://eitaa.com/joinchat/2961113132Ccce4fd0170 اخبار مفیدازجنگ👆
▪️آیت‌الله محمدتقی جنتی امام جماعت مسجد امام حسن عسکری(ع) واقع در محله هفت حوض تهران در پی بمباران رژیم صهیونی امریکایی به شهادت رسیدند. ▫️ایشان سهواً با آیت الله احمد جنتی بدلیل تشابه فامیلی اشتباه گرفته شده است. بیانیه از سوی شورای نگهبان نیز ساختگی می‌باشد 🇮🇷کانال زنده شاد 👇 https://eitaa.com/joinchat/2961113132Ccce4fd0170 اخبار مفیدازجنگ👆
ایران چیکارش می‌کنه؟ بی برق و گازش می‌کنه!😁 🇮🇷کانال زنده شاد 👇 https://eitaa.com/joinchat/2961113132Ccce4fd0170 اخبار مفیدازجنگ👆
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔻موج بیست و هشتم حماسه خیابان/ مردم میدان شهدا: بزن که خوب میزنی 🇮🇷کانال زنده شاد 👇 https://eitaa.com/joinchat/2961113132Ccce4fd0170 اخبار مفیدازجنگ👆
راستی می‌دونستی شاعر شعر باحال این حاج آقاست؟!! خلاصه آخوندا هر جا ورود می‌کنند پرقدرت وارد می‌شوند💪💪 🇮🇷کانال زنده شاد 👇 https://eitaa.com/joinchat/2961113132Ccce4fd0170 اخبار مفیدازجنگ👆
نمونه ای از همدلی مردم ایران مغازه ایران تفال میدان شهدای تهران 🇮🇷کانال زنده شاد 👇 https://eitaa.com/joinchat/2961113132Ccce4fd0170 اخبار مفیدازجنگ👆
زنده شاد
#روایت_جنگ_رمضان روایت شماره یک بسمه تعالی شاید باورتان نشود، در همین میدان شهدایی که شرکت در تجم
روایت شماره دو "نذر حضور" طبق برنامه شبانه ،هر شب ساعت ۷ونیم پسرم می پرسد:مامان نمیریم میدون شهدا؟ برنامه ثابته هر شب ،تجمع مردمی ،میدان شهدا هرشب ضلع شرقی میدان شهدا ،ابتدای خیابان پیروزی ،مرد میانسالی را می بینم که ماسک زده وبا شور وهیجان وصف نشدنی، ماشین ها را هدایت می کند به سمت خروجی های میدان ، در میدان برای میدان داری رفته بودم ولی ،دقت نظر و جدیت این مرد توجهم را به خود جلب کرد. می شناختمش، سالها پیش، آنروزها که پسرم را مهد کودک می بردم ،او هم پسرش را به مهد می آورد.اسمش را هم نمی دانم ولی هر که بود هم محلی ما بود . با تمام وجود ماشین‌ها را هدایت می کرد و نمی گذاشت خیابان بسته بماند وترافیک ایجاد شود .حتی در سوار وپیاده شدن مسافران همکاری می کرد،گاهی چنان با شور وقدرت به سمت ماشین ها می رفت که فکر می کردم الان ماشین را بلند می کند وجای دیگری مي گذارد. در قرار گرفتن صحیح پرچم ها از پنجره ماشین کمک می کرد وبا تمام وجودش تلاش می کرد کاری برای انقلاب بکند . تمرکزم از مردم و شعار دادن روی این مرد جمع شده بود که با تمام وجودش در میدان بود و با خود فکر می کردم اگر نبود ،خیابان قفل می شد. شب بعد وقتی به میدان رفتم قبل از هر چیز دنبال او بودم آن شب نبود ، وهمانطور که فکر می کردم در نبود او خیابان دچار بی نظمی شده بود وترافیک سنگین تر. اینجا بود که متوجه اهمیت حضور شبانه در میادین شهر،شدم . امشب ، دوباره دیدمش ،خدا رو شکر آمده بود با همان شور وهیجان غیر قابل وصفش ، ودوباره ترافیک کم شده بود به یمن حضورش. هر کدام از ما به نوعی در جریان جنگ رمضان،مسئولیم. باید باشیم تا باری از دوش کشور برداریم . این مرد نذر حضور در خیابان داشت و من نذر حضور برای کوری چشم دشمن. برای پیروزی باید دست به دست هم بدهیم وهمه با هم باشیم . تا پیروزی راهی نمانده و به این همراهی ادامه می‌دهیم انشاالله . نصرمن الله وفتح قریب قریب قریب شهربانو میرزایی ۲۶ اسفند ۱۴۰۴ ✔️شماهم راوی جنگ رمضان درخیابان ها ومیادین شهرخودتون باشید روایت خودتون را به آیدی زیرارسال کنید 👇 @Adminzendeshad 🇮🇷کانال زنده شاد 👇 https://eitaa.com/joinchat/2961113132Ccce4fd0170 اخبار مفیدازجنگ👆
زنده شاد
#روایت_جنگ_رمضان روایت شماره دو "نذر حضور" طبق برنامه شبانه ،هر شب ساعت ۷ونیم پسرم می پرسد:مامان
روایت شماره ۳ دیشب حوالی نیمه‌شب، وقتی از اطراف میدان شهدا رد می‌شدم، چشمم به پیرمردی افتاد که بساط کوچکی کنار پیاده‌رو پهن کرده بود. یک چراغ زرد کم‌نور بالای سرش آویزان بود و زیر نور همان چراغ، چند تا استکان کمرباریک و یک کتری قدیمی روی شعله کوچک گاز می‌جوشید. کنجکاو شدم. نزدیک‌تر رفتم. پیرمرد آرام و بی‌عجله چای می‌ریخت؛ طوری که انگار سال‌هاست همین‌جا همین کار را می‌کند. چند نفر از جوان‌هایی که از میدان برمی‌گشتند، جلو آمدند و استکان برداشتند. پرسیدم: حاج‌آقا، چای می‌فروشید؟ لبخندی زد و گفت: نه پسرم، امشب مهمان من‌اند. گفتم: همه‌شون؟ با دست به جمعیت دورتر اشاره کرد و گفت: اگر برسن اینجا، بله. نشستم روی لبه جدول کنارش. صدای جمعیت از دور می‌آمد؛ گاهی صلوات، گاهی الله اکبر و مرگ بر آمریکا، گاهی همهمه. پیرمرد با حوصله قندها را توی یک ظرف می‌چید. گفتم: خسته نمی‌شید این وقت شب؟ گفت: من سال‌ها راننده اتوبوس بودم. نصف عمرم توی شب گذشته. این که چیزی نیست. یکی از جوان‌ها آمد، استکان چای گرفت و تشکر کرد. پیرمرد فقط سری تکان داد. وقتی جوان رفت، آرام گفت: آدم بعضی شب‌ها دلش می‌خواهد سهم کوچکی از حال خوب مردم داشته باشد. کتری دوباره قل‌قل کرد. بخار چای بالا رفت و در هوای خنک شب پخش شد. پرسیدم: از کی اینجا می‌آیید؟ گفت: از هفته اول جنگ. تا وقتی این جمع‌ها هست، من هم می‌آیم. استکان چایم را گرفتم و بلند شدم بروم. پشت سرم صدا زد: اگر برگشتی، باز هم چای هست. ✔️شماهم راوی جنگ رمضان درخیابان ها ومیادین شهرخودتون باشید روایت خودتون را به آیدی زیرارسال کنید 👇 @Adminzendeshad 🇮🇷کانال زنده شاد 👇 https://eitaa.com/joinchat/2961113132Ccce4fd0170 اخبار مفیدازجنگ👆
زنده شاد
#روایت_جنگ_رمضان روایت شماره ۳ دیشب حوالی نیمه‌شب، وقتی از اطراف میدان شهدا رد می‌شدم، چشمم به پیر
📝ما منتظر روایت های شما هستیم از شهر و دیارخودتان روایت کنید حیفه هاااا یقین دارم تک تک شماها روایت های شیرینی دارید که قابل گفتنه ولی متاسفانه حوصله نمیکنید بنویسید لطف کنید قلم به دست بشید نقل این روایت ها خیلی مهمه