داشتم میخوابیدم که یادم افتاد قرار فردابا دوستم رو کنسل کردم ،یه خدایاشکرت بلند گفتم.(قراری که خودم برنامه ریزی کرده بودم براش)
من هنوز یاد نگرفتم که همهچیز گذراست و میگذره و هیچچیز موندگار نیست.من زندگی رو هنوز در جریان نمیبینم.هنوز دلم میخواد رودخونه ی زندگی یه جاهایی جریانش متوقف شه وچیزهایی که دوست دارم نگذرن و تموم نشن.گذشتنها خیلی وقتها باب میل من نبود.تجربههای جدید،مکانهای جدید،آدمهای جدید جالبن.اما دلتنگی برای قدیم،برای روز قبل،برای سال قبل،برای آدمهایی که من رو بلد بودن،جالب نیست.توضیح دادنِ خودم برای آدمهای جدید جالب نیست.راستش هر چقدر گذشت،آدمهای خوبی هم اومدن.شاید حتی آدمهای بهتر؛اما دیگه هیچ رابطه و دوستیای،" عمیق و معنادار" نشد.همه ی ما فقط خسته بودیم؛خستهی گذشته.میخواستیم که دوباره شروع کنیم،اما خسته بودیم.از همیشه خستهتر.
ما که اول تابستون افسرده بودیم وسطش هم که گرم بود برای شهریور میخوام باکتلیست درست کنم.
هدایت شده از ࣪ ˖ آبیِ مهآلود ☽
خوشحالم که یه جهان دیگه تو مغزم هست که هروقت حال نکردم اینور برم اونور.