درسته که عصبانیام.درسته که آسیب دیدهام.درسته که خیلی اذیت شدم.اما پشیمونی،شجاعتِ معذرت خواهی کردن،باادب بودن رو نمیتونم نادیده بگیرم.هر آدمی میتونه کار بد بکنه.اما،واقعا،هر آدمی،نمیتونه از ته دل معذرت خواهی کنه.میبخشم.بخشیدن با برگشت به نقطهی صفر فرق داره.من میبخشم.هیچچیز مثل قبل نمیشه.اما میبخشم.میبخشم.
من همیشه ادمای پر تلاش رو تحسین میکنم.برام مهم نیست که ممکنه بقیه چه دیدی نسبت بهشون داشته باشن.مهم نیست که خیلی جاها،تلاششون بد دیده میشه،و کسی از موفقیتشون خوشحال نمیشه.اما من خوشحال میشم و تحسینشون میکنم.
نمیگم چیزای مفیدی ندارم توی گوشی.دارم میگم،مغز من هم تا یه حدی توانایی پردازش این اطلاعات رو داره،چه مفید و چه غیر مفید.اینا که از حد زیاد تر میشن،بعد از یک مدتی میبینم حتی نمیتونم یه نوشته ی بلند رو بخونم.چون همیشه توی این گوشی،از این شاخه به اون شاخه داشتم میرفتم.همیشه تمرکز من دست محتواهای زیاد از حد،در گردش بوده.
برای نوجوونیم متاسفم که اینجور گذشت و داره میگذره.هر چقدر هم برای آینده تلاش کنم و سعی کنم به این روند پایان بدم،ذرهای از دیدن نتایج کارهای قبل کم نمیکنه.به قول یکی،انتخابت این بوده.نتیجهش هم میبینی.مسئولیتش هم باخودته.
زنده.
روز اولᥫ᭡ :سریال دیدن،تبریک روز به یه آدم خاص،پیدا شدن کتابم،بیرون رفتن،خنده های بلند بلند و عجیب غر
روز دومᥫ᭡ :مدرسه،کولر مدرسه،دوستام،هنگدرام،حرف زدن،خنده های بلند توی حیاط مدرسه،صدای نینی از پشت تلفن.