اخرشم وقتی سنم بره بالا تر و بالا تر و بالا تر و و خطها و چروکهای نامنظم بیفتن روی صورتم،باید تک و تنها برم روی نیمکتهای پارک بشینم.(البته که الانم باید بدم تک و تنها بشین-)
من حس خوبی به امروز دارم.اغلب اوقات حس خوبی ندارم.یه بار میخوام حس خوب داشته باشم ببینم چی میشه🍜.
خواب دیدم بارون میبارید،زمینها خیس شده بود،حتی بوی سرما و خنکی رو حس میکردم،آسمون کلی ابر تیره داشت و بارون میبارید.دلم برای پاییز و زمستون تنگ شد.
دلم میخواد زبانای جدید یاد بگیرم،چیزای جدید درست کنم،غذاهای جدید و عجیب غریب رو درست کنم،جاهایی که نرفتم رو برم،درس بخونم،فیلم ببینم،کتابای مختلف رو بخونم.ولی؟به جای همه اینکارا سر گوشیم =))بعدم میگم وااا🗣🗣 چرا حالم بده؟چرا اینجوریم چرا اونجوریم؟
زنده.
روز هفتمᥫ᭡ :زبان،استرس،سردرگم،شنبه ای که شنبه نبود.
روز هشتمᥫ᭡ :خنکتر شدن هوا،سریال مورد علاقهم،گوجههای ریز و کوچولو،کلاسور خوشگل،ادامه دادن،لاک زرشکی.
چه کسی می داند که تو در پیله تنهایی خود تنهایی
چه کسی می داند که تو در حسرت یک روزنه در فردایی
پیله ات را بگشا
تو به اندازه پروانه شدن زیبایی
-سهراب سپهری