《بِسمِ الله الرحمانِ الرحیم》
#ژیــڪآنــ
#صـفـحــہنـوزدهـمـ
🌊🌊🌊🌊🌊🌊🌊🌊🌊
قدرت تکلممو انگار از دست داده بودم!
_وناز داری صدامو؟ الو!
نمیتونستم نفس بکشم و یقه ی لباسو چنگ زدم!
+ن...نمی..نمیخوام ببی..ببینمت!
_تو تصمیم نمیگیری ببینمت یا نه! وقتی میخوام میخوام ببینمت یعنی باید ببینمت!
+اذیتم...می..میکنی
_نمیای؟ اوکی مشکلی نیست ، خدافظ!
فکر کردم پشیمون شد ولی زهی خیال باطل!
با صدای بوقای مکرر گوشی به خودم اومدم!
حالم خوب نبود ، روحم درد میکرد!
حس کردم یه نفر رو به روم نشسته ، سرمو آوردم بالا دیدم فتحیِ!
_ک...کاری داش..داشتید؟
+حالت خوبه؟
_ب..بله!
+منظور بچه ها سر کلاس چی بود؟
سرمو انداختم پایین ، خجالت میکشیدم باهاش چشم توو چشم بشم!
صدای سام از پشت سرم بلند شد: استاد چیزی نیست ، حتما از خونه فراری شده دست به همچین کاری زده! ولی استاد بین خودمون باشه من چندباری بهش گفتم بیا پیشم خودم ولی انگار از قبل با یه نفر دیگه هماهنگ کرده بوده!
_سام ببند دهنتو!
سام: خجالت کشیدی؟ قبل از اینکه بدی باید به فکر خجالت الانشم میبودی!
کیفمو برداشتم که برم ولی با صدای آشنایی وایسادم!
طرهان: دفعه آخرت باشه جلو خانوم چرت و پرت میگی وگرنه میگم یکاری کنن به جای حرف زدن پارس کنی!
سام: پس آقایی که باعث کبودیتون شده ایشون بوده! سلیقتم خوبه ونازی!
کم مونده بود پس بیوفتم ، حماقت کرده بودم!
انگار طرهان کنترلشو از دست داد که افتاد به جونش!
حراست اومد ولی نمیتونست جداشون کنه!
بعد چند دقیقه از روش بلند شد!
طرهان: خربزه میخوری پا لرزشم هستی دیگه!
دیگه نمیتونستم اینجارو تحمل کنم ، کیفو انداختم رو دوشمو سریع از کافه اومدم بیرون ، داشتم میرفتم سمت خروجی دانشگاه که یه نفر دستمو از پشت کشید!
_ول کن دستمو شکوندی!
+وایسا میخوام باهات حرف بزنم!
_نمیخوام باهام حرف بزنی ، کم باعث عذابم شدی؟ ولم کن دیگه ، میترسم ازت میفهمی؟
+باشه باشه آروم باش! فقط وایسا باهات حرف دارم!
°•°𝙏𝘼𝙍𝙇𝘼𝙉💙🦋°•°
وناز رفته بود دانشگاه ، بخاطر حالی که داشت به بهونهی اینکه با رفیقام بیرون قرار دارم رفتم دنبال وناز!
ولی با صحنهای که دیدم خون جلو چشمامو گرفت!
از ماشین پیاده شدمو سریع خودمو رسوندم به وناز!
...
ادامه دارد...✨
《بِسمِ الله الرحمانِ الرحیم》
#ژیــڪآنــ
#صـفـحــہبـیـسـتـمـ
🌊🌊🌊🌊🌊🌊🌊🌊🌊
با صدای بلندی ونازو صدا زدم که هردو نفرشون به سمتم برگشتن ، وناز وقتی منو دید انگار تونست از دست طرهان نجات پیدا کنه!
_وناز برو توو ماشین بشین!
+باهاش کار دارم!
_وناز برو توو ماشین!
+میشنوی میگم باهاش کار دارم؟
_به من بگو
+چیکارشی؟
_خواهرشم
یه پوزخند چندشی زد و ادامه داد: مطمئنی؟
_منظورت چیه؟
خواست ادامه بده که گوشیم زنگ خورد!
_جونم مامان!
....
_آره آره پیش منه!
....
_چیز یعنی آره ولی چون ماشین نداشت گفتم خودم بیام دنبالش!
...
_باشه میایم ، خدافظ
+میزاری حرفمو بزنم؟
_نه!
+خانومی و احترامت واجبه ولی نزار یکاری کنم که هم خودت پشیمون بشی هم خودم
_چه غلطی میخوای بکنی ها؟؟ از زندگی خواهرم گمشو بیرون ، میفهمی؟؟؟ خواهرم مثل دخترای دور و برت نیست ، بفهم!!!!
وناز: ترلان ولش کن حالم داره بد میشه!
+خیله خوب ، ولی ول کن نیستم ، نذاشتی با زنم حرف بزنم!
اینو که گفت عصبی تر از قبل یه سیلی محکم زدم زیر گوشش که دست خودم گز گز شد!
_اینو زدم تا بفهمی پاتو از گلیمت دراز تر نکنی!
دست وناز و گرفتم رفتم سمت ماشین!
+ترلان...
_وناز هیچی نگو! حالم خوب نیست یچی میگم ناراحت میشی!
+باشه!
کل راه با سکوت گذشت!
وقتی مامان زنگ زد صداش شاد بود ، نمیدونم چی شده ولی امیدوارم یه اتفاق خوبی باشه که همهی اینارو بشوره ببره!
...
ادامه دارد...✨
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بارونو به یادم میاره؛)
______|🧸🎀|______
@Zhikaann
188.8K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هیچ شکی...👩🏻🦯
______|🧸🎀|______
@Zhikaann