eitaa logo
بانو زد 🎀
103 دنبال‌کننده
142 عکس
11 ویدیو
0 فایل
سلااام🎀 من زهراهستم 💗🖐🏻 شایددد دختری توی مسیر پیشرفت محسوب شم 💪🏻🌱 من اینجام🧚‍♀️👀 بده به دوستات لینک رو تا اوناهم بیان وبیشتر شیم ❤ https://eitaa.com/zhmhus کپی از محتویات خودم اصلاااا😊✋🏻 ولی بقیش ؟حلالت😉
مشاهده در ایتا
دانلود
اشداء علی الکفار ، رحماء بینهم ..
سلام دخترااا👀💅🏻 ببخشید این 2،3روز فعالیتم کم بود 🌱🌚 لِه لِه لِهَم... ولی دست پر اومدم 💆🏻‍♀💪🏻
2شب براتون داستانم رو نذاشتم پس الان جبران می کنم 🤌🏻🕺
داستان قسمت ششم 🕶🌵 بعد ۱ ،۲ روز موفق شد تا درون مغازه ای گه ازش بستنی خریده بود بره و دوربینش رو چک کنه .. چون ماشینش جلوس همون مغازه پارک بود .. همینطور که داشت نگاه می کرد دید یه ماشین سیاه کنار ماشینس وایستاد و در ماشین رو باز کرد و دتترش کیارا رو گرفت و انداخت داخل ماشین و خیلیی سریع ماشین رو روشن کرد و راه افتاد امااا متاسفانه پلاک ماشین نیوفتاد و همینطور چهره مرد هم پوشیده بود و دیده نمی شد ناراحت و با غصه سوار ماشین شد و به عرویک دخترش نگاه می کرد و گریه می گرد .. ۲ یا ۳ بار داخل اون مغازه رفت و خبر گرفت و هربار گریه می افتاد مغازه دار دلداریش می داد و بهش می گفت هر کمکی از دستم بر بیاد برات می کنم ...نگران نباش اما کار غصه دار بود آقای کار هم توی این شهر تنها بودو فقط یه مادربزگ ۶۰ ساله داخل کشور فرانسه داشت به اون زنگ زد و گفت اگه می شه بیا پیش گری ..چون اون خیلی از طرف من نیاز داره درسته خواهرش و مادرش پیششن اما از ماهم نیاز داره لطفا بیا پیشش .. و مادربزرگش امد قبل از امدنش و وقتی خبر دار شده بود مادر بزرگش خیلی خیلی زنگ می زد به کار و گریه می کرد ۳هفته از گم شدن کیارا گذشت ...هم آقای کار و هم خانم گری همون وضعیت رو داشتن اقای کار بعد ۴ ،۵ باز زنگ زدن به گری که جواب نمی داد بالاخره موفق شد ارتباط بگیره اقای کتر گفت من نمی دونستم قراره این اتفاق بیوفته گری گریه افتاد و گفت دلم براش تنگ شده برای شانه کردن موهای طلایی زیبایش ..
قضاوتی که همراه با ظن و گمان باشد عادلانه نیست ✨🌱 ازامام علی (ع)
خیلی تند ساعت ۱۰ ونیم آماده شدیم برای تجمات...🌱🕺
بیایم به زمان حال ... الانم درتجمعات حضورداریم ...👀🌿