زیتون سبز🌿
حسِ امضا زدنش قابل توصیف نیست :))
:)
واقعا برای بانوشبگرد خوشحالم:)
این لحظه برای همه ی نویسنده هایی که برای نوشته هاشون وقت میذارن ارزو میکنم...!:))
زیتون سبز🌿
اگه دعا کنید زبان ازم نپرسه همتون کیک خیس شکلاتی مهمون من🎀
مرسی که دعا کردید نپرسید🦦👀
بسم او
شعر در ایران زمین از زمانهای بسیار بسیار دور رواج داشته.
از آن قدیمندیمها تا به حال، این فرهنگ ایرانی بوده که شعر را پاس داشته، محترم کرده، عرج نهاده و باعث پیشرفت و ازدیادش بوده.
مادربزرگهای ما با بیت و ضربالمثل بچههایشان را خواب کردهاند و پدربزرگها در پای سفره و کنار سماور، یک بیت را طوری معنا کردهاند که انگار عمری در آن زیستهاند. در قهوهخانهها شاهنامه خوانده میشد و مردم، از بزرگ و کوچک، دور هم مینشستند و جان میدادند به شنیدن. شب یلدا و سفرهی هفتسین بیدیوان حافظ کامل نمیشد و فال گرفتن از او برای ما یک رسم نبود، یک میراث زنده بود.
در کل، شعر ورد زبان مردمان سرزمین پارس بوده.
شاعر را میتوان مهندسی در نظر گرفت که بر تمام احساسات و عواطف و جملات ما جامهی نظم میپوشاند؛ کلماتی را که شاید هر روز در مغز ما میگردند اما خب هرچه میکنیم بر زبان ما نمیچرخند.
شاعر همان مهندسی است که این جملات را میگوید، آن هم با زبانی که ما را محو خود میکند.
اما آیا واقعا در این زمانه ما به شعر کمک میکنیم؟؟
ما به ساختمانی که شاعر برایمان ساخته توجه کردهایم؟
پاسخ این پرسش همچون نوری مبین واضح و روشن است..!
خیر؛
اگر مهندسی همینطور خانه بسازد اما کسی به خانهی ساختهشده نرود و هیچکس اهمیت ندهد، باز هم بسازد، قطعا دلسرد میشود.
شاعر هم همینطور؛ وقتی ببیند شعری که سروده را کسی نه بخواند و نه اهمیت بدهد، قطعا دلسرد میشود.
امروزهروز با توجه به پیشرفت تکنولوژی و مشغولیِ بسیار به تلفنهای همراه و وقت گذراندن زیاد و بیشازحد، به طور معمول کتابخوانی با کاهش بسیار و عدم استقبال عموم مردم روبهرو شده و بهویژه شعرخوانی نیز از این قاعده مستثنی نبوده.
راستش را بخواهید، ما دیگر حوصلهی ایستادن پای یک بیت را نداریم. انگشتمان روی صفحه میلغزد و میلغزد و هر چیزی که بیشتر از چند ثانیه ما را نگه دارد، «طولانی» حساب میشود. شعر اما همان چیزیست که باید ایستاد و نفس کشید و دوباره خواند، و شاید همین است که با شتابِ این روزگار جور درنمیآید. چیزی که قرنها دوام آورده، حالا دارد زیر پای ما از بیتوجهی کمرنگ میشود.
نهایت خوانش شعر ما به چند کانال در تلگرام و پست و ریلزی در اینستاگرام تقلیل یافته.
باید بدانیم این روشی که پیش روی ماست بهترین راه برای نابودی شعر فارسیست!
اما خب چه باید کرد؟؟
یکی از بهترین و راحتترین راهها برای رواج بیشتر شعر فارسی، خوانش آن است؛ خوانش شعر.
شعر فارسی یکی از زیباترین، شیواترین، شیرینترین و دلنشینترین کلماتیست که شما میتوانید پشتسر هم بخوانید.
شعر را برای زبان و گوش ساختهاند، نه فقط برای چشم. وزنش، آهنگش، مکثهایش و آن لحظهای که قافیه میرسد و دل جابهجا میشود، همه وقتی کامل میشوند که بلند خوانده شوند.
برای شروع، یک بیت را در خلوت با صدای بلند بخوانید؛ آنوقت میفهمید من چه میگویم. کلمات انگار جان میگیرند، انگار از روی صفحه برمیخیزند و در اتاق راه میافتند.
و این کار نه سواد خاصی میخواهد، نه ابزار خاصی؛ فقط کمی وقت و کمی دل.
بسیاری این عقیده را دارند، یا بهتر بگویم برای نخواندن شعر این بهانه را میآورند، که در این زمانه شاعر خوب نداریم!
با تمام احترام میتوانم بگویم حقیقتا نظرتان به احتمال زیاد تحت تأثیر عدم خوانش شعرهای امروز است،
چرا که در زمان معاصر بسیارند شعرایی که گویی دُرّ از دهانشان میبارد.
من به شخصه زیاد شعر نخواندهام اما تا همینجا هم میتوانم بگویم که واقعا هیچ شاعری در هیچ جای دنیا نمیتواند به پای ایرانیها برسد.
این جمله را به پای ایرانی بودنم ننویسید که نام مبالغه بگیرد؛
این جمله را تماما از لحاظ ادبی و آرایهای میگویم.
آیا واقعا کسی همچون حافظ هست تا عشق را به این زیبایی، همچون حلوا، در دهانتان بگذارد؟
یا کسی مثل فردوسی را میشناسید که برای کشورش این همه سال از عمرش را بگذارد؟
مثل سعدی پند بدهد،
و مثل وحشی از تنهایی بگوید؟
آیا کسی را میشناسید که مثل نظامی برایتان داستان بسراید؟
کسی را میشناسید همچون صائب؟ و صائب... چه بگویم من از صائب!
اصلا چرا به گذشته برویم؟ بیایید به همین نزدیکیها.
آیا کسی را میشناسید که همچون پروین اعتصامی مناظره برگزار کند؟
همچون فروغ از زن بگوید،
همچون فریدون مشیری از غم بگوید،
مثل موسوی گرمارودی از مذهب بسراید،
و همانند فاضل از عشق بگوید،
و مثل ابتهاج؟ آیا واقعا کسی مثل ابتهاج را میشناسید؟
هر کدام از این نامها یک دنیاست؛ یک دنیای کامل با آسمان و زمین و آدمهای خودش. کافیست یکی از آنها را باز کنید تا ببینید چطور ساعتها میگذرد و شما هنوز همانجا نشستهاید، لبخند به لب یا اشک به چشم، بیآنکه بدانید کی وقت گذشت. این ثروت را اجدادمان برایمان گذاشتهاند و ما، با همهی دسترسیمان، کمتر از هر نسلی سراغش رفتهایم. چه حیف! و صد حیف.