eitaa logo
تاظهور دولت عشق و تا ابد مولایم عاشقت میمانم♥️
5.5هزار دنبال‌کننده
30.8هزار عکس
8.5هزار ویدیو
563 فایل
فعالیت کانال نشانه های ظهور اشعار مهـدویت حوادث آخرالزمان #رمان های مذهبی و شهدایی 👇👇 @Malake_at مدیر تبادل تلگرام ,ایتا,سروش eitaa.com/zohoreshgh eitaa.com/NedayQran sapp.ir/zohoreshgh #کپی_مطالب_آزاد_با_ذکر_صلوات
مشاهده در ایتا
دانلود
تاظهور دولت عشق و تا ابد مولایم عاشقت میمانم♥️
#دست_تقدیر ۸۲ #قسمت_هشتاد_دوم🎬: سرباز همانطور که دستپاچه شده بود گفت: چی خوردیم؟! خب معلومه همون که
۸۳ 🎬: فرمانده عزت محکم پای چپش را به پای راست کوبید و احترام نظامی گذاشت و با اشاره آزاد باش دستش را به جلو دراز کرد و همانطور که لبخند میزد گفت: خوش آمدید قربان و بعد رویش را به طرف فرمانده جدید کرد و گفت: شهر خوبی ست، پر و پیمان، هر چه بخواهی در انبارهای آن موجود است. امیدوارم که در خرمشهر ساعات خوبی را بگذرانید. فرمانده جدید همانطور که خاضعانه به ژنرال نگاه می کرد لبخندی زد و گفت: اگر سربازان فرمانده الباردی چیزی در انبارها باقی گذاشته باشند خوب است و با لحنی ملایم تر ادامه داد: از کمالات شما زیاد شنیدیم، من هم امیدوارم که مانند شما عمل کنم. در همین حین در اتاق را زدند، فرمانده عزت بی توجه به آن رو به مقام بعثی کرد و گفت: قربان، برنامه امروز شما چیست؟! آیا می خواهید از شهر و میدان و معابر جنگی بازدید کنید؟! اگر مایل باشید به افتخار ورود شما، یک آتش بازی زیبا راه بیاندازیم و جاده های خروجی را خمپاره باران کنیم که دوباره در را زدند و اینبار در باز شد و سربازی داخل شد و همانطور که احترام می گذاشت، سرش را بالا گرفت و گفت: قربان، همانطور که امر کرده بودید، چیزی یادم آمد و تقریبا متوجه شدم اسیران چگونه فراری شده اند. فرمانده عزت به عقب برگشت و با اشاره چشم و ابرو به سرباز فهماند که چیزی نگوید و بعد با لحنی قاطع گفت: چطور جرأت کردید بدون اجازه وارد اتاق شوید؟! سرباز که به تته پته افتاده بود گفت: آخه قربان، خودتان... ناگهان صدایی از پشت سر بلند شد: قضیه فرار زندانی ها چیست؟! و همانطور که با قدم های شمرده به سرباز نزدیک میشد گفت: بگو‌ببینم چه می خواهی بگویی؟! فرمانده عزت با التماسی در نگاهش به فرمانده جدید چشم دوخت و انگار از او کمک می خواست تا آبرویش جلوی ژنرال بعثی حفظ شود. فرمانده جدید گلویی صاف کرد و‌گفت: قربان بنده به این مورد رسیدگی می کنم، شما بفرمایید همراه فرمانده عزت الباردی به بازدید شهر... ژنرال با عصبانیت به میان حرف او پرید و رو به سرباز گفت: مگر نشنیدی چه گفتم؟!بگو قضیه از چه قرار است. سرباز سرش را پایین انداخت و گفت: ق...ق...قربان من فکر می کنم تمام داستان برمیگرده به سمبوسه های گوشتی که خانم دکتر برایمان آورد،چون...چون دیشب همون چیزی که بقیه سربازها خوردند ما هم خوردیم، فقط خانم دکتر برای ما این سمبوسه ها را آورد و چون حمود بیچاره التماس کرد تا بیشتر بخورد و از طرفی من هم آن روز سمبوسه خورده بودم، از چهار سمبوسه، سه تایش را حمود خورد و یکیش را من خوردم، شاید سمبوسه ها خراب شده بود که حمود بیچاره مرد و منم هم خواب افتادم و شاید هم بیهوش شدم و اسیرهای ایرانی فرار کردند. فرمانده عزت زیر لب تکرار کرد: نه امکان نداره ژنرال سوالی فرمانده عزت را نگاه کرد و گفت: این خانم دکتر کیست؟! همین الان او را اینجا بیاورید،من شخصا از او بازجویی می کنم. فرمانده عزت که نگاهش را به زمین دوخت و گفت: او یک پرستار ساده است، هموطن ماست، برای خدمت به سربازها و امداد رسانی نگهش داشته بودم. ژنرال با عصبانیت نگاهی به فرمانده کرد و گفت: همین الان او را به اینجا بیاورید. با اشاره فرمانده عزت، سربازی به دنبال محیا رفت. بعد از دقایقی طولانی که اتاق غرق در سکوت بود، تقه ای به در خورد و پشت سرش محیا وارد اتاق شد. ژنرال از زیر عینک نگاهی به محیا کرد و بعد انگار یکه ای خورده باشد، عینکش را جابه جا کرد و گفت:تو؟! محیا که تا آن لحظه نگاهش به زمین بود، سرش را بالا گرفت، با دیدن مرد روبه رو انگار بندی درون قلبش پاره شد و زیر لب با لحنی لرزان گفت: ابو معروف... 👈 .... ✍ نویسنده ؛ « ط _ حسینی » 🌟اللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدوَآلِ مُحَمَّد وَعَجِّل فَرَجَهُم🌟 ╔═.🥀🍃🥀.═══════╗ 👇 @zohoreshgh ♥️تاظهوردولت عشق و تاابد مولایم عاشقت میمانم♥️ ╚═══════🥀.🍃🥀.═╝