بانویِ شرقی
در جامعهای که معیار سنجش ارزش انسان، نه اخلاق، شعور یا عمق شخصیت، بلکه میزان دارایی و میزان شهرت او
انسان های چندشآور و غیرقابل تحمل جامعه شاید کسانی هستند که به هر روشی دنبال جلب توجه و دیده شدن هستند شاید با تخریب دوستی هایشان شاید با انتشار تصاویر برهنه یا نیمه برهنه و یا با روش های کثیف تر، این دسته از افراد تنها شبیه به یک نمایش خندهدار هستند و در آخر تنها کسانی که با آنها باقی میمانند انسان های سطحی و بیارزش هستند.
در اصل یک انسان باید برای اولین گام خود به این باور برسد که احترام به خود، مرز داشتن و شخصیت واقعی داشتن چیزی است که توجه درست رو به ارمغان میاره نه این خودنماییهای بیمعنی.
کسی که سهراب را دوست داشته باشد، شاملو را احساس کند، فروغ را بستاید، و هر شعر خوب را آیهیی زمینی بپندارد، چنین کسی، به درستی زندگی خواهد کرد.
کسی که به کیارستمی شگفتزده نگاه کند، به زرینکلک با نهایت احترام، به صادقی با محبت، و آثار مخملباف را دوست داشته باشد، چنین کسی به درستی زندگی خواهد کرد.
کسی که در برابر باخ، بتهوون، و موتزارت، فروتنانه سکوت اختیار کند، به تار جلیل شهناز، عود نریمان، آواز شجریان و ترانهی "اندک اندک" شهرام ناظری عاشقانه گوش بسپارد، چنین کسی به درستی زندگی خواهد کرد.
کسی که مولوی را قدری بشناسد، حافظ را قدری بخواند، خیام را گهگاه زیر لب زمزمه کند، و تکبیتهای ناب صائب را دوست بدارد، چنین کسی به درستی زندگی خواهد کرد.
کسی که زیبایی نستعلیق و شکسته، اندوه مناجات سحری در ماه رمضان، عظمت خوفانگیز کاشیکاریهای اصفهان، و اوج زیبایی طبیعت را در رودبارک احساس کرده باشد، چنین کسی به درستی زندگی خواهد کرد.
شاید سخت، شاید دردمندانه، شادی در فشار؛ اما بدون شک به درستی زندگی خواهد کرد.
ارسالی از سمفونی گربه ها تلگرام
بانویِ شرقی
ریشه در اعماق اقیانوس دارد شاید این گیسو پریشان كرده بیدِ وحشیِ باران یا نه دریاییست گویی واژگونه
من
پری کوچکی غمگینی را میشناسم
که در اقیانوسی مسکن دارد
و دلش را در یک نیلبک چوبی مینوازد
آرام آرام
پری کوچک غمگینی
که شب از یک بوسه میمیرد
و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد
- فروغ فرخزاد
در دنیای امروز :
فقر آتشی است که خوبیها را می سوزاند.
و ثروت پرده ایست که بدیها را می پوشاند.
و چه بی انصافند آنانکه
یکی را می پوشانند به احترام داشته هایش.
و ""دیگری را می سوزانند به جرم نداشته هایش...
- علی شریعتی
من چه گویم که کسی را به سخن حاجت نیست
خفتگان را به سحر خوانی من حاجت نیست
این شب آویختگان را چه ثمر مژده ی صبح؟
مرده را عربده ی خواب شکن حاجت نیست
ای صبا مگذر از اینجا ، که در این دوزخ ِروح
خاک ما را به گل و سرو و سمن حاجت نیست
در بهاری که بر او چشم خزان می گرید
به غزل خوانی مرغان چمن حاجت نیست
لاله را بس بود این پیرهن غرقه به خون
که شهیدان بلا را به کفن حاجت نیست
قصه پیداست ز خاکستر خاموشی ما
خرمن ِ سوختگان را به سخن حاجت نیست
سایه جان! مهر وطن کار وفاداران است
بادساران هوا را به وطن حاجت نیست
- هوشنگ ابتهاج