eitaa logo
بانویِ شرقی
75 دنبال‌کننده
54 عکس
14 ویدیو
3 فایل
2 آبان 1403
مشاهده در ایتا
دانلود
‌ در دنیای امروز : فقر آتشی است که خوبیها را می سوزاند. و ثروت پرده ایست که بدیها را می پوشاند. و چه بی انصافند آنانکه یکی را می پوشانند به احترام داشته هایش. و ""دیگری را می سوزانند به جرم نداشته هایش... - علی شریعتی
من چه گویم که کسی را به سخن حاجت نیست خفتگان را به سحر خوانی من حاجت نیست این شب آویختگان را چه ثمر مژده ی صبح؟ مرده را عربده ی خواب شکن حاجت نیست ای صبا مگذر از اینجا ، که در این دوزخ ِروح خاک ما را به گل و سرو و سمن حاجت نیست در بهاری که بر او چشم خزان می گرید به غزل خوانی مرغان چمن حاجت نیست لاله را بس بود این پیرهن غرقه به خون که شهیدان بلا را به کفن حاجت نیست قصه پیداست ز خاکستر خاموشی ما خرمن ِ سوختگان را به سخن حاجت نیست سایه جان! مهر وطن کار وفاداران است بادساران هوا را به وطن حاجت نیست - هوشنگ ابتهاج
نشین با من، با من منشین تو چه دانی که چه افسونگر و بی‌پا و سرم؟ تو چه‌دانی که پس هر نگه ساده‌ی من چه جنونی، چه نیازی، چه غمی‌ست؟ یا نگاه تو، که پر عصمت و ناز بر من افتد، چه عذاب و ستمی‌ست؟ دردم این نیست ولی دردم این است که من بی تو دگر از جهان دورم و بی‌خویشتنم -اخوان ثالث
از فئودور به عزیزترین عزیز زندگی‌ام. ریشه‌ی حیات من سلام زندگی در غربت و سردی پاریس را در امید بازگشت به پترزبورگ و نزدیک بودن به روشنی روح شما می‌گذرانم. مادر، احساس می‌کنم اینجا بیش از تمام مردم از سرما می‌لرزم. حقیقت این است که نزدیک بودن به شما، قلبم را گرم و تنم را از لرزش مصون می‌داشت اما اکنون که از شما و پدر دورم، گاه و بی‌گاه می‌لرزم. چقدر دلم برایت تنگ است عزیز دلم و چقدر بدون حضورت، زندگی بی‌ارزش و بی‌معنی است. وقتی که نزدیکم نیستی، انگار زندگی در اطرافم جریان ندارد و هیچ‌چیز، بوی زندگی نمی‌دهد. آسمان همان آسمان است و هوا همان هوا اما تحمل آسمان و هوا و همه‌چیز بدون شما برایم سخت است. تنها دلم را به این خوش کرده‌ام که شما با نگاه چشمان ظریفت به این دنیا ارزش زندگی کردن می‌بخشی. به کارهایم شتاب بخشیده‌ام تا همه‌چیز را به پایان برسانم و به امید آنم که زودتر از نامه به شما برسم. آرزو و دعایی جز دیدار هرچه زودتر از شما نمی‌خواهم. خاک پای شما و پدر، فئودور.
برای آنچه که اعتقاد دارید، ایستادگی کنید؛ حتی اگر هزینه‌اش تنها ایستادن باشد. آلبر کامو
بیا که در غم عشقت مشوشم بی‌تو بیا ببین که در این غم چه ناخوشم بی‌تو
شب از فراق تو می‌نالم ای پری‌رخسار چو روز گردد گویی در آتشم بی‌تو