از فئودور به عزیزترین عزیز زندگیام.
ریشهی حیات من سلام
زندگی در غربت و سردی پاریس را در امید بازگشت به پترزبورگ و نزدیک بودن به روشنی روح شما میگذرانم.
مادر، احساس میکنم اینجا بیش از تمام مردم از سرما میلرزم. حقیقت این است که نزدیک بودن به شما، قلبم را گرم و تنم را از لرزش مصون میداشت اما اکنون که از شما و پدر دورم، گاه و بیگاه میلرزم.
چقدر دلم برایت تنگ است عزیز دلم و چقدر بدون حضورت، زندگی بیارزش و بیمعنی است. وقتی که نزدیکم نیستی، انگار زندگی در اطرافم جریان ندارد و هیچچیز، بوی زندگی نمیدهد. آسمان همان آسمان است و هوا همان هوا اما تحمل آسمان و هوا و همهچیز بدون شما برایم سخت است. تنها دلم را به این خوش کردهام که شما با نگاه چشمان ظریفت به این دنیا ارزش زندگی کردن میبخشی.
به کارهایم شتاب بخشیدهام تا همهچیز را به پایان برسانم و به امید آنم که زودتر از نامه به شما برسم.
آرزو و دعایی جز دیدار هرچه زودتر از شما نمیخواهم.
خاک پای شما و پدر، فئودور.
برای آنچه که اعتقاد دارید، ایستادگی کنید؛ حتی اگر هزینهاش تنها ایستادن باشد.
آلبر کامو