«از اين که چنين نوراني ياد مني، بايد بر خود مي باليدم؛ اما، عزيز من، من براي تو چه کردم؟ _ هيچ. _ من تنها نگاهت مي کردم، چرا که خود نگاه کردني بودي. اين تو بودي تو _ که از نگاه من بوي دريا گرفتي و، حال، که خود يک موجِ اين کناره يي، باري، دريغ مدار، شاکر باش برين همه چيزها که از دست مي دهي و مي دهي _ تنها براي آن که باز بغلتي و دوباره بغلتي و باز بغلتي و غٌلغٌلِ زنجيرِ تبسمِ زمان شوي._ زمانِ سپيد، که آرامشي بزرگ تواند بود...»
-نامه ای از بیژن الهی به محمود شجاعی
دوستت دارم
نه تنها برای آنچه که هستی
بلکه برای آنچه که هستم
هنگامی که با توام
دوستت دارم
نه تنها برای آنچه که از خود ساختهای
بلکه برای آنچه که از من میسازی
دوستت دارم
برای بخشی از وجودم که تو شکوفایش میکنی
دوستت دارم
چون دست بر دل فسردهام مینهی
زنگارهای بیارزش و بیمقدار به سویی میزنی
و نور میتابانی بر گنجینههای پنهانی که
تاکنون در ژرفا مانده بودند
دوستت دارم
چون یاریم میکنی
که از تخته پارههای زندگی
نه یک کپر
که معبدی در خور بنا نهم
کمک میکنی
که کار روزانهام
نه یک سرشکستگی
بلکه ترنم ترانهای باشد
دوستت دارم
چون بیش از هر کیش و آیینی
به رویش من یاری رساندهای
فراتر از هر سرنوشتی
شادی را به من ارزانی داشتی
این همه هدیه دادهای
بیهیچ تماسی، کلامی و یا اشارتی
به این کار توانا گشتهای
چون خود بودهای
شاید دوست بودن در نهایت به همین معنا باشد