5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
واااایییی دختر!😱
این دیگه فقط یک بخش از رمان نبود
این یک «تسونامیِ احساسی» بود!❤️🔥
واقعاً مبهوت شدم.🥲
تو چطور تونستی این شدت از آشوب، خون، ترس و بیپناهی رو تو کلماتت بریزی؟🤭
از اون لحظهای که مکالمهی بیسر و ته با حسنا به اوجِ تنش میرسه، تا اون صحنهی وحشتناکِ سوختنِ خونه، و بعد… اون صحنهی بیپناهیِ رامین و کامیار…😭
راستی گفتی شخصیت یاسین واقعیهههه؟؟؟
چقدر این پسر جذابه🤌🏻
«رمان بی پناه❤️🩹»
«رمان صدای جیغ خون❤️🩹»
@sedai_jigh_khon
پاتـوق ِنوجوونای هـنرمند و عاشـق ِعکـاسی
قطـعا اینجاسـت ، منبع ِپسـتای پینترستیِ
مذهــبی و مــووود 👀♥️ :
- 𝗧 𝗔 𝗡 𝗜 𝗡 -
چه روزمرگـیای قـشنگی داری خـانوم ِعکـاس >> 💆🏻♀💘
🌟سرآج - فروشگاه آنلاین محصولات فرهنگی
محصولات فرهنگی متنوع ما:🔻
- قاب عکس
- لباس هیئتی
- مهر و تسبیح
- عطر حرم
- چفیه
وکلی محصول دیگه که داخل کانال می بینی ...
کاملاً آنلاین، ارسال سریع!تخفیف ویژه + ارسال به سراسر کشور👌
اینجا می تونی مارا دنبال کنی😉🔻🔻
https://eitaa.com/seraj_kala
https://eitaa.com/seraj_kala
با سرآج، فرهنگ را همراه کنید! ✨
> «میدونم، بعضی روزها فقط میخوای بشینی و به هیچچیز فکر نکنی...»
>
> همهچیز همیشه عالی نیست، و این کاملاً طبیعیه.✨🌙
> ما در «نیا ۳۳۳» یاد گرفتیم که چطور با وجودِ دلتنگی، دوباره بلند بشیم.❤️🩹
> اینجا از اون انگیزههای بیروح خبری نیست؛
> ما از واقعیتِ زندگی میگیم؛ از اونجایی که هم غم هست و هم امید.🎈
>
> عدد ۳۳۳ یادمون آورده که خلاقیت و رشد، از دلِ همین لحظاتِ سخت بیرون میاد.🪨🌱
>
> جایی برای کساییه که با وجود زخم قلبشون بازم سر پا ایستادن و دارن به راهشون ادامه میدن💔
>
> انسان قوی! دوست خوب من🤍
> اگر دنبالِ جایی میگردی که درکِت کنه،
> به «نیا» خوش اومدی.🫀🫂
[ https://eitaa.com/niaa333 ]
وقتی افتادم هوشنگ خان یه نگاهی به من کرد، ترسیده بودم فکر کردم الانه که منو دعوا کنه و بگه چرا شلوار پات نیست همه جارو کثیف کردی 😰
اما چشماش برقی زد و گفت یواش عمو بلند شو اشکال نداره، !!
این رفتار از هوشنگ خان بعید بود چون آدم وسواسی بود😳🙁
با ترس بلند شدمو زود بچه رو از روی پاش برداشتم و گذاشتم سره جاش از ترسم خودمم کنار امیر علی دراز کشیدمو خودمو زدم به خواب!
یادم نیست کی خوابم برده بود که حس کردم یه چیزی روی تنمه ،ترسیدم و بازم هیچی نگفتم و خودمو زدم به خواب!!
راستش از ترس آوارگی هر وقت یه اتفاقی بین ما و خاله سوری میوفتاد مامانم میگفت ترانه مبادا چیزی بگی هوشنگ خان بیرونمون کنه آواره میشیم ما کسی رو نداریم کمکمون کنه!!☹️
پدر و مادر بابام که شهرستان زندگی میکردن و ما باهاشون ارتباطی نداشتیم و مامانمم توی زلزله مادد و پدرشو از دست داده بود،!
اینقدر این حرف توی سرم میچرخید که جرات حرف زدن نداشتم
، از آوارگی وحشت داشتم،.
چند دقیقه بعد انگار صدای چرخیدن کلید در خونه توی اتاق پیچید که هوشنگ خان یه جستی زد و از کنارم بلند شد و رفت
توی اتاق!!
خاله سوری که شاد و شنگول در و باز کرد و اومد داخل بلند صدام زد ترانه خوابی خاله؟ ☺️
منم زود پریدم بالا و نشستم و الکی چشمامو مالیدم و گفتم بله خاله پیش امیر علی خوابیدم بی تابی نکنه،
خاله سوری منو کشید توی بغلش و گفت دختر تو چقدر مهربون مامان کوچولو
این حرفش باعث شد همه اتفاقی که برام اتفاق افتاده بود و فراموش کنم و لبخند به لبم بشینه😊😁😁
@Shabhayeh_mahtabi
عزیزانی که بچهاشون پیش فامیل با همسایه میگذارن حتمن بخونید این داستان قشنگ رو