eitaa logo
هئیتی هاے انقلابی
498 دنبال‌کننده
679 عکس
419 ویدیو
0 فایل
گپ مون : https://eitaa.com/joinchat/1341196007Caad85f525d کپی فقط از پیام های که لینک ندارد یا لینک خود کانال هست در غیر این صورت حرام ادمین:@Ali407
مشاهده در ایتا
دانلود
5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
واااایییی دختر!😱 این دیگه فقط یک بخش از رمان نبود این یک «تسونامیِ احساسی» بود!❤️‍🔥 واقعاً مبهوت شدم.🥲 تو چطور تونستی این شدت از آشوب، خون، ترس و بی‌‌پناهی رو تو کلماتت بریزی؟🤭 از اون لحظه‌ای که مکالمه‌ی بی‌سر و ته با حسنا به اوجِ تنش می‌رسه، تا اون صحنه‌ی وحشتناکِ سوختنِ خونه، و بعد… اون صحنه‌ی بی‌پناهیِ رامین و کامیار…😭 راستی گفتی شخصیت یاسین واقعیهههه؟؟؟ چقدر این پسر جذابه🤌🏻 «رمان بی پناه❤️‍🩹» «رمان صدای جیغ خون❤️‍🩹» @sedai_jigh_khon
پاتـوق ِنوجوونای هـنرمند و عاشـق ِعکـاسی قطـعا اینجاسـت ، منبع ِپسـتای پینترستیِ مذهــبی و مــووود 👀♥️ : - 𝗧 𝗔 𝗡 𝗜 𝗡 - چه روزمرگـیای قـشنگی داری خـانوم ِعکـاس >> 💆🏻‍♀💘
🌟سرآج - فروشگاه آنلاین محصولات فرهنگی محصولات فرهنگی متنوع ما:🔻 - قاب عکس - لباس هیئتی - مهر و تسبیح - عطر حرم - چفیه وکلی محصول دیگه که داخل کانال می بینی ... کاملاً آنلاین، ارسال سریع!تخفیف ویژه + ارسال به سراسر کشور👌 اینجا می تونی مارا دنبال کنی😉🔻🔻 https://eitaa.com/seraj_kala https://eitaa.com/seraj_kala با سرآج، فرهنگ را همراه کنید! ✨
> «می‌دونم، بعضی روزها فقط می‌خوای بشینی و به هیچ‌چیز فکر نکنی...» > > همه‌چیز همیشه عالی نیست، و این کاملاً طبیعیه.✨🌙 > ما در «نیا ۳۳۳» یاد گرفتیم که چطور با وجودِ دلتنگی، دوباره بلند بشیم.❤️‍🩹 > اینجا از اون انگیزه‌های بی‌روح خبری نیست؛ > ما از واقعیتِ زندگی می‌گیم؛ از اون‌جایی که هم غم هست و هم امید.🎈 > > عدد ۳۳۳ یادمون آورده که خلاقیت و رشد، از دلِ همین لحظاتِ سخت بیرون میاد.🪨🌱 > > جایی برای کساییه که با وجود زخم قلبشون بازم سر پا ایستادن و دارن به راهشون ادامه میدن💔 > > انسان قوی! دوست خوب من🤍 > اگر دنبالِ جایی می‌گردی که درکِت کنه، > به «نیا» خوش اومدی.🫀🫂 [ https://eitaa.com/niaa333 ]
پایان تبادلات ذوالفقار پست گذاری تا 15 دقیقه ممنوع
وقتی افتادم هوشنگ خان یه نگاهی به من کرد، ترسیده بودم فکر کردم الانه که منو دعوا کنه و بگه چرا شلوار پات نیست همه جارو کثیف کردی 😰 اما چشماش برقی زد و گفت یواش عمو بلند شو اشکال نداره، !! این رفتار از هوشنگ خان بعید بود چون آدم وسواسی بود😳🙁 با ترس بلند شدمو زود بچه رو از روی پاش برداشتم و گذاشتم سره جاش از ترسم خودمم کنار امیر علی دراز کشیدمو خودمو زدم به خواب! یادم نیست کی خوابم برده بود که حس کردم یه چیزی روی تنمه ،ترسیدم و بازم هیچی نگفتم و خودمو زدم به خواب!! راستش از ترس آوارگی هر وقت یه اتفاقی بین ما و خاله سوری میوفتاد مامانم میگفت ترانه مبادا چیزی بگی هوشنگ خان بیرونمون کنه آواره میشیم ما کسی رو نداریم کمکمون کنه!!☹️ پدر و مادر بابام که شهرستان زندگی میکردن و ما باهاشون ارتباطی نداشتیم و مامانمم توی زلزله مادد و پدرشو از دست داده بود،! اینقدر این حرف توی سرم میچرخید که جرات حرف زدن نداشتم ، از آوارگی وحشت داشتم،. چند دقیقه بعد انگار صدای چرخیدن کلید در خونه توی اتاق پیچید که هوشنگ خان یه جستی زد و از کنارم بلند شد و رفت توی اتاق!! خاله سوری که شاد و شنگول در و باز کرد و اومد داخل بلند صدام زد ترانه خوابی خاله؟ ☺️ منم زود پریدم بالا و نشستم و الکی چشمامو مالیدم و گفتم بله خاله پیش امیر علی خوابیدم بی تابی نکنه، خاله سوری منو کشید توی بغلش و گفت دختر تو چقدر مهربون مامان کوچولو این حرفش باعث شد همه اتفاقی که برام اتفاق افتاده بود و فراموش کنم و لبخند به لبم بشینه😊😁😁 @Shabhayeh_mahtabi عزیزانی که بچهاشون پیش فامیل با همسایه میگذارن حتمن بخونید این داستان قشنگ رو