عید فطر روزی است که حتی
بدکاران هم اگر به خدا روی آوردند
و اصرار کنند، از درگاهش محروم نمی شوند
هم روز هم شب عید فطر!
میخوام بگم که هنوز که هنوز است
فرصت از دست نرفته ..
-حاجآقامجتبیتهرانی(ره)-
السلام علیک یا صاحب الزمان 🌱
ناگهان زمزمهٔ شوق ز هر جا برخاست
بوی عید آمد و "شوّال"، زمان را آراست
همه در جستجوی ماه، افق را گشتند
تو در آیینه نظر کردی و گفتی: اینجاست
#سیدهاعظم_حسینی
🌸 عید سعید فطر 🌸
بر سینه طراوت بهاران بخشند
بر دیدۀ ما صفای باران بخشند
تا عید سعید فطر اعلام شود
یکباره گناه روزه داران بخشند
ممنونِ خدائیم که بعد از یکماه
شیرینیِ وصل را به یاران بخشند
در لحظۀ پایانیِ ماهِ رمضان
عصیانِ همه گناهکاران بخشند
عید است ، وَ یا اینکه قیامت بر پاست
کین گونه هزار در هزاران بخشند
امروز دعا کنید ان شاالله
یک کرببلا به بی قراران بخشند
#مهدی_مقیمی
#عید_فطر❤️
آب و رنگ
اگر مى گيرد
اَيــــــــــــــــام
از «تـــــــــو» مى گيـرد...😍
#حسینمنزوی
نیست ممکن که دل ما ز وفا برگردد
ما همانیم اگر یار همان است که بود...
#صائبتبریزی
دیدنت منع است و مهرت در دلم در حال رشد
درک ربط بین تحریم و تورم سخت نیست...!
#محسن_حیدری
.
تولّدی دیگر
همهٔ هستی من آیهٔ تاریکی است
که تو را در خود تکرارکنان
به سحرگاه شکفتنها و رستنهای ابدی خواهد برد
من در این آیه تو را آه کشیدم، آه
من در این آیه تو را
به درخت و آب و آتش پیوند زدم
زندگی شاید
یک خیابان دراز است که هر روز زنی با زنبیلی از آن میگذرد
زندگی شاید
ریسمانی است که مردی با آن خود را از شاخه میآویزد
زندگی شاید
طفلی است که از مدرسه بر میگردد
زندگی شاید
افروختن سیگاری باشد، در فاصلهٔ رخوتناک دو هماغوشی
یا عبور گیج رهگذری باشد
که کلاه از سر بر میدارد
و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بیمعنی میگوید ”صبح بخیر”
زندگی شاید آن لحظهٔ مسدودی است
که نگاه من، در نی نی چشمان تو خود را ویران میسازد
و در این حسی است
که من آن را با ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت
در اتاقی که به اندازهٔ یک تنهایی است
دل من
که به اندازهٔ یک عشق است
به بهانهٔ سادهٔ خوشبختی خود مینگرد
به زوال زیبای گلها در گلدان
به نهالی که تو در باغچهٔ خانهٔمان کاشتهای
و به آواز قناریها
که به اندازهٔ یک پنجره میخوانند
آه...
سهم من این است
سهم من این است
سهم من،
آسمانی است که آویختن پردهای آن را از من میگیرد
سهم من پایین رفتن از یک پلهٔ متروک است
و به چیزی در پوسیدگی و غربت و اصل گشتن
سهم من گردش حزنآلودی در باغ خاطرههاست
و در اندوه صدایی جان دادن که به من میگوید:
”دستهایت را دوست میدارم”
دستهایم را در باغچه میکارم
سبز خواهم شد،
میدانم،
میدانم،
میدانم
و پرستوها در گودی انگشتان جوهریم
تخم خواهند گذاشت
گوشوارهای به دو گوشم میآویزم
از دو گیلاس سرخ همزاد
و به ناخنهایم برگ گل کوکب میچسبانم
کوچهای هست که در آنجا
پسرانی که به من عاشق بودند، هنوز
با همان موهای درهم و گردنهای باریک و پاهای لاغر
به تبسمهای معصوم دخترکی
میاندیشند که یک شب او را
باد با خود برد
کوچهای هست که قلب من آن را
از محلههای کودکیام دزدیده است
سفر حجمی در خط زمان
و به حجمی، خط خشک را آبستنکردن
حجمی از تصویری آگاه
که ز مهمانی یک آینه بر میگردد
و بدینسان است
که کسی میمیرد
و کسی میماند
هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی میریزد
مرواریدی صید نخواهد کرد
من
پری کوچک غمگینی را
میشناسم که در اقیانوسی مسکن دارد
و دلش را در یک نی لبک چوبین
مینوازد آرام آرام
پری کوچک غمگینی
که شب از یک بوسه میمیرد
و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد.
#فروغ_فرخزاد