eitaa logo
شـعـــــرنـاب
4.1هزار دنبال‌کننده
6.2هزار عکس
1.2هزار ویدیو
6 فایل
خامش نشسته شـعرم ، در پیش دیدگانت ای شیوه ی نگاهت،از #شعرناب خوش تر زیبـــاترین و نـــاب تــــــرین اشعار کلاسیک ومعاصر در #کانال‌شـعــــرناب. آیدی جهت تبلیغات : @sherijat_tab پل ارتباطی ما: @Fatemeh_t287
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
عید فطر روزی است که حتی بدکاران هم اگر به خدا روی آوردند و اصرار کنند، از درگاهش محروم نمی شوند هم روز هم شب عید فطر! میخوام بگم که هنوز که هنوز است فرصت از دست نرفته .. -حاج‌آقا‌مجتبی‌تهرانی(ره)-
السلام علیک یا صاحب الزمان 🌱 ناگهان زمزمهٔ شوق ز هر جا برخاست بوی عید آمد و "شوّال"، زمان را آراست همه در جستجوی ماه، افق را گشتند تو در آیینه نظر کردی و گفتی: اینجاست
🌸 عید سعید فطر 🌸 بر سینه طراوت بهاران بخشند بر دیدۀ ما صفای باران بخشند تا عید سعید فطر اعلام شود یکباره گناه روزه داران بخشند ممنونِ خدائیم که بعد از یکماه شیرینیِ وصل را به یاران بخشند در لحظۀ پایانیِ ماهِ رمضان عصیانِ همه گناهکاران بخشند عید است ، وَ یا اینکه قیامت بر پاست کین گونه هزار در هزاران بخشند امروز دعا کنید ان شاالله یک کرببلا به بی قراران بخشند ❤️
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
  آب و رنگ اگر مى گيرد اَيــــــــــــــــام از «تـــــــــو» مى گيـرد...😍
نیست ممکن که دل ما ز وفا برگردد ما همانیم اگر یار همان است که بود...
:))
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
دیدنت منع است و مهرت در دلم در حال رشد درک ربط بین تحریم و تورم سخت نیست...!
. تولّدی دیگر همهٔ هستی من آیهٔ تاریکی است که تو را در خود تکرارکنان به سحرگاه شکفتن‌ها و رستن‌های ابدی خواهد برد من در این آیه تو را آه کشیدم، آه من در این آیه تو را به درخت و آب و آتش پیوند زدم زندگی شاید یک خیابان دراز است که هر روز زنی با زنبیلی از آن می‌گذرد زندگی شاید ریسمانی است که مردی با آن خود را از شاخه می‌آویزد زندگی شاید طفلی است که از مدرسه بر می‌گردد زندگی شاید افروختن سیگاری باشد، در فاصلهٔ رخوتناک دو هماغوشی یا عبور گیج رهگذری باشد که کلاه از سر بر می‌دارد و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی‌معنی می‌گوید ”صبح بخیر” زندگی شاید آن لحظهٔ مسدودی است که نگاه من، در نی نی چشمان تو خود را ویران می‌سازد و در این حسی است که من آن را با ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت در اتاقی که به اندازهٔ یک تنهایی است دل من که به اندازهٔ یک عشق است به بهانهٔ سادهٔ خوشبختی خود می‌نگرد به زوال زیبای گل‌ها در گلدان به نهالی که تو در باغچهٔ خانهٔ‌مان کاشته‌ای و به آواز قناری‌ها که به اندازهٔ یک پنجره می‌خوانند آه... سهم من این است سهم من این است سهم من، آسمانی است که آویختن پرده‌ای آن را از من می‌گیرد سهم من پایین رفتن از یک پلهٔ متروک است و به چیزی در پوسیدگی و غربت و اصل گشتن سهم من گردش حزن‌آلودی در باغ خاطره‌هاست و در اندوه صدایی جان دادن که به من می‌گوید: ”دست‌هایت را دوست می‌دارم” دست‌هایم را در باغچه می‌کارم سبز خواهم شد، می‌دانم، می‌دانم، می‌دانم و پرستوها در گودی انگشتان جوهریم تخم خواهند گذاشت گوشواره‌ای به دو گوشم می‌آویزم از دو گیلاس سرخ همزاد و به ناخن‌هایم برگ گل کوکب می‌چسبانم کوچه‌ای هست که در آنجا پسرانی که به من عاشق بودند، هنوز با همان موهای درهم و گردن‌های باریک و پاهای لاغر به تبسم‌های معصوم دخترکی می‌اندیشند که یک شب او را باد با خود برد کوچه‌ای هست که قلب من آن را از محله‌های کودکی‌ام دزدیده است سفر حجمی در خط زمان و به حجمی، خط خشک را آبستن‌کردن حجمی از تصویری آگاه که ز مهمانی یک آینه بر می‌گردد و بدینسان است که کسی می‌میرد و کسی می‌ماند هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی می‌ریزد مرواریدی صید نخواهد کرد من پری کوچک غمگینی را می‌شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد و دلش را در یک نی لبک چوبین می‌نوازد آرام آرام پری کوچک غمگینی که شب از یک بوسه می‌میرد و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد.