eitaa logo
جان و جهان
479 دنبال‌کننده
876 عکس
40 ویدیو
2 فایل
اینجا هر بار یکی از ما درباره چیزی سخن میگوید، از آفاق تا انفس.🌱 ارتباط با ما؛ @m_rngz @zahra_msh
مشاهده در ایتا
دانلود
من می‌نویسم چون کلمات دست از سرم برنمی‌دارند؛ مثل همین امروز صبح که نشستم کنار دیوار اتاق و شروع کردم به نوشتن در یادداشت گوشی‌ام. مهم نبود که حانیه از سر و کولم بالا می‌رود و نمی‌گذارد بنویسم! شب تولد هفت سالگی‌ام، از پدرم یک دفتر با جلد نفیس هدیه گرفتم. سواددار شده بودم. در عکس آن شب، من و پدرم هر دو می‌خندیم. دندان‌هایم توی عکس پیداست، دفترچه هم، با گل‌های صورتی و قرمز رویش. برای آن دفتر سال‌ها همه‌چیز را تعریف می‌کردم. وقتی یک دفتر جدید خریدم، نگران بودم خیال کند به او خیانت می‌کنم! با هدیه شب تولد هفت‌سالگی‌ام، به نوشتن اعتیاد پیدا کردم؛ اعتیادی خانمان سوز. اولین بار، هشت سالم بود. توی رخت‌خوابم دراز کشیده بودم و یک دفعه احساس کردم باید یک کاغذ و قلم بردارم و کلماتی که توی سرم بدوبدو می‌کنند را یک‌جا بنویسم. انگار با پایشان روی جایی از مغزم ضرب گرفته بودند. اولین بار، همان شب، شعر گفتم. گاهی توی مدرسه شعرهایم را دکلمه می‌کردم و معلم چهارم دبستانم برای شعر گفتن، خیلی تشویقم می‌کرد. معلم اجتماعی راهنمایی‌ام توی دفتر خاطراتم نوشت: «برای شاعرهٔ کلاسم.» ✍ادامه در بخش دوم
بخش دوم من از همان بچگی می‌دانستم رؤیایم چیست. هر وقت می‌پرسیدند می‌خواهی چه‌کاره شوی می‌گفتم: «شاعر و نویسنده!» و چون فکر می‌کردم ممکن است شاعری و نویسندگی آن‌قدرها هم شغل نباشد می‌گفتم: «و معلم!» چون عاشق مدرسه بودم. وقتی می‌دیدم از نظر بزرگترها پزشکی شغل شریف‌تری‌ است، قهرمان درونم را راضی می‌کردم که این‌طوری می‌توانم جان آدم‌ها را نجات بدهم و گاهی می‌گفتم می‌خواهم متخصص اطفال بشوم، چون عاشق بچه‌های کوچولو بودم. وقتی پدرم فهمید نوشتن بخش مهمی از زندگی‌ام شده‌است احساس کرد دارم خودم را بدبخت می‌کنم. در سخت‌ترین شرایط عمرش بود. همه حساب و کتاب‌های کاری‌اش به‌هم‌ ریخته‌‌ بود و حالا این وسط، دختر همیشه خَلَفش، توزرد از آب درآمده بود؛ به حرفش که گوش نمی‌داد و نرفته بود پزشکی، و حالا می‌خواست از رشتهٔ نان‌وآب‌دار مهندسی عمران هم انصراف بدهد. او مرا عاشقانه دوست داشت، ولی نمی‌توانست رؤیاهایم را تحمل کند. مثل همان شب که با ذوق، مجلهٔ دانشگاه را برایش بردم؛ مجله‌ای که شبانه‌روزی برایش دغدغه داشتم. شب‌ها توی اتاق بسیج می‌ماندم و برای خواب به خوابگاه می‌رفتم‌. به جز مطالب اصلی، یکی دو تا مطلب هم با اسم مستعار تویش نوشتم و با دیدن نامم جلوی «مدیر مسئول» برای اولین بار، تمام سلول‌هایم پایکوبی می‌کردند. پدرم تکیه داده بود به مبل خانهٔ مادربزرگم و منتظر بود سفرهٔ شام کامل شود. زن‌عمو، عمه و مادرم در تکاپوی کشیدن غذا بودند. می‌خواستم به پدرم بگویم علاقه‌هایم آن‌قدرها هم بی‌سروته نیستند و همان‌طور که قلبم خودش را محکم به در و دیوار سینه‌ام می‌کوبید، مجله با جلد نارنجی را دستش دادم. نگاهش هم نکرد! گذاشت کنار سفره و همان‌طور که به نقطۀ نامعلومی خیره شده بود، گفت: «هر وقت درساتو خوندی این کارا ارزش داره.» آن روزها مدام سرِ تغيير رشته با او کشمکش داشتم، تاجایی که یک بار توی سرش کوبید و گفت: «خاک بر سر من که چنین بچه‌ای تربیت کردم.» روی مبل‌ راحتی تک‌نفرۀ کرم رنگ خانهٔ پدربزرگم نشسته بود و من مقابلش، روی کاناپه نشسته بودم. یادم نیست دقیقا چه می‌گفتم ولی این جمله، با رگ‌های متورم صورتش، با چشم‌های ملتهبش، با سرخی گونه‌هایش میخکوبم کرده بود و متهم اول و آخر دادگاه‌هایش من بودم و هر کسی که ذهنم را شستشو داده بود، پایم را توی امور حاشیه‌ای مثل نوشتن و فعالیت‌های تشکّلی باز کرده بود. من مجرم بودم چون نمی‌خواستم مهندس عمران شوم. چون روحم متعلق به علوم انسانی بود. چون کتاب ادبیات مدرسه را جلوجلو می‌خواندم و عقلم نمی‌رسید که تنها تغییر رشته‌ای که ارزشش را دارد، تغییر رشته برای پزشکی‌ است. با این حال، بارها تصمیم گرفتم برای همیشه این کلمات مزاحم را نادیده بگیرم و گاهی هم تلاش کردم گوشهٔ کوچکی از زندگی‌ام را برایشان خالی بگذارم، همان‌طور که پدرم می‌گفت. همان شبی که دانش آموز دوم دبیرستان بودم و وقتی با ذوق به پدرم گفتم که دلم می‌خواهد ادبیات بخوانم، گفت: «ادبیات که رشته نیست. یه چیزیه که همه می‌تونن سراغش برن. یه چیزیه که آدم باید کنار چیزای دیگه دنبالش کنه.» و من با خودم فکر می‌کردم پس مثلا می‌شود روانشناس شوم و کنارش شعر هم بگویم. ولی پدرم فکر می‌کرد فقط باید پزشک بشوم تا جلوی کسی سر خم نکنم. اما کلمات هم متهم ردیف اول بودند؛ آن‌ها بودند که رهایم نمی‌کردند. پدرم هم خودش متهم ردیف اول بود‌! او بود که برایم مجله می‌خرید و یادم می‌داد حافظ بخوانم. ولی حالا، توی سختی‌های زندگی احساس می‌کرد من اگر دنبال نویسندگی بروم آینده‌ام را تباه کرده‌ام. من تصمیم گرفته بودم با کلمات قهر کنم یا حداقل رابطه‌ام با آن‌ها دوری و دوستی باشد. ازدواج که کردم، از دانشگاه هم بیرون آمدم. رفتم حوزه. پدرم بعد از چهار سال سروکله‌زدن با من خسته شده بود و من هم می‌خواستم یک کار مهم انجام بدهم. شاید می‌شد به چشمش بیایم. هر چند او از حوزه هم خوشش نمی‌آمد و به نظرش جای آدم‌های درس‌نَخوان بود. اما انگار دیگر از من دست شسته بود‌‌. ذهن مرا شستشو داده بودند و قرار بود بالاخره یک روز بفهمم اشتباه می‌کنم. من تحت تاثیر قرار گرفته بودم و داشتم زندگی‌ام را به باد می‌دادم. اما حتی توی حوزه، کلمات دست از سرم برنمی‌داشتند. برای درس نگارش علمی که یک درس نیم واحدی بود و برای دو واحد عمومی ادبیات، دنیایی دغدغه داشتم. سر کلاس آرام و قرار نداشتم و نمی‌فهمیدم زمان چطور می‌گذرد. مثل کلاس ادبیات عمومی دانشگاه که آن‌قدر در آن فعال بودم که استادش گفت: «لازم نیست امتحان بدی. من نمره‌ت رو ۲۰ می‌ذارم.» اما من می‌خواستم فاصلهٔ ایمنی‌ام را با کلمات حفظ کنم. ✍ادامه در بخش سوم
بخش سوم از صَرف خوشم می‌آمد. اصول خیلی جذاب بود. وقتی سر کلاس فلسفه نشستم، مطمئن شدم که می‌خواهم فیلسوف شوم. اما‌ جلوی اساتیدم هم لو می‌رفتم. استاد فلسفه یک بار سر کلاس گفت: «شمام که مشخصه قلم خوبی دارین.» جاخوردم‌. من قرار نبود نویسنده باشم. شاید می‌توانستم فیلسوفی باشم که کتاب هم می‌نویسد. مذبوحانه تلاش می‌کردم جاخوردنم را نشان ندهم و پرسیدم: «چطور مگه استاد؟» لبخند زد و گفت: «از برگه‌های امتحانتون مشخصه.» من از سرزمین کلمات اِعراض کرده بودم و می‌خواستم دیگر هیچ‌وقت به آن وطن برنگردم، مگر برای دو رکعت نماز شکسته. با خودم گفتم گهگاه تنی به آبِ کلمات می‌زنم، اما وقتی یک شب، بعد از مدت‌ها حال خراب، سراغ دفترم رفتم و با خودکار شروع کردم به مجسّم کردن کلمات ذهنم روی کاغذ، حس کردم مدت‌ها بود ته یک دریای تاریک گیر افتاده بودم، و حالا انگار داشتم نور می‌دیدم. من داشتم مثل مرده‌های متحرک توی هزارتوی کارهایی که به چشم بقیه می‌آمد تلوتلو می‌خوردم، و تا به وطنم برنمی‌گشتم، آرام نمی‌گرفتم. مدت‌ها بود جملات را ذبح می‌کردم. شب‌ها که به سرم هجوم می‌آوردند، چوبهٔ دار را نشانشان می‌دادم و می‌گفتم اینجا جای شما نیست. من اصلا آدم نوشتن نیستم. اما بالاخره مجبور شدم از این همه قتل‌عام توبه کنم. شب‌ها که بی‌خوابی به سرم می‌زد، به جای پوشیدن لباس جلاد، سفرهٔ میزبانی برای کلمات می‌انداختم و مثل گذشته، شب‌های عاشقانه‌ای را در بزم کلمات می‌گذراندم. پذیرفتم من باید خاک بخورم، تلاش کنم و از سال‌ها جنگ با خودم دست بردارم. پذیرفتم جهانم پر از نشانه است که استجابت دعای «إستَعمِلنی لِما خَلَقتَنی لَه» برایم آشتی با کلمات است. افطاری مداد که گردهمایی بچه‌های گروه مداد مادرانه بود، تیر آخر به دو پای بی‌‌جان فرارم از نوشتن بود. فهمیدم انگار جدی جدی با این هم‌بازی‌های قدیمی بچگی، می‌شود کارهای مهم‌تر کرد. می‌شود در کنار کلمه‌درمانی و عشق‌بازی با واژه‌ها، راوی شد و در جنگ روایت‌ها سلاح دست گرفت. حالا من تسلیم شده‌ام. می‌خواهم مسلمان آیین کلمات شوم و دیگر سرکشی نکنم‌. الان هم از دست دختر کوچولویم پناه آورده‌ام به آشپزخانه. تکیه داده‌ام به کابینت‌های چوبی‌مان. سرپا ایستاده‌ام بلکه بگذارد بنویسم. حرف‌هایی که توی جلسه افطاری زده شد، متقاعدم کرد که نمی‌توانم با یک مداد نتراشیدۀ کم‌رنگ، به جنگ روان‌نویس‌های هوشمند بروم. با خودم گفتم می‌توانم مثل حسن تهرانی‌مقدم، دست امامم را پر کنم. او موشک می‌ساخت و من می‌توانم بر سر کلماتم سربند ببندم و آن‌ها را به مصاف روایت‌ها بفرستم. گوشی‌ام را که داشت خاموش می‌شد به برق رساندم و یادداشت نصفه نیمه‌ام را باز کردم. باید مسافران جدیدی را که چند شب است توی سرم منتظرند، به مقصد برسانم، و متنی را که ساعت‌ها راجع به آن فکر کرده بودم بنویسم. شاید نتوانم پدرم را در دنیا راضی کنم، اما امیدوارم بتوانم با کلماتم برایش باقیات صالحاتی باشم که در آخرت سرش را بالا بگیرد. اگر قرار باشد هر مسلمان، رسول آیه‌ای از قرآن باشد، من مبعوث شدهٔ «ن، وَالقلم و ما یَسطُرون» هستم! در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن می‌گوید، از آفاق تا انفس...🌱 💠 بله | ایتا 💠 🌐 ble.ir/join/69TZ9jm6wJ 🌐 https://eitaa.com/janojahanmadarane
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
از لای موکب‌های جورواجور و پر شور و نوا که البته دیگر در آستانه جمع شدن بودند، پیاده به منزل شهید برگشتم. صبح زیپ کوله را تا ته باز کردم و دستم را فرو کردم به اعماقش تا بج‌های سینه یاعلی و پرچم امام رضا و نقشه ایران را با دقت بیرون بکشم. تشکر کوچکی بود از صاحبخانه بابت زحمات این چند روزه‌اش. همسر شهید را صدا زدم. راه که می‌رفت مثل کوه با صلابتی بود که جابه‌جا می‌شود. گفتم: «حاج خانوم، ما اومدیم اینجا که تو عزای شما شرکت کنیم، شما رو مثل خواهر و برادر خودمون می‌دونیم که توی خط مقدم هستین. جنگیدن شما مثل جنگیدن ماست، اهدافمون مشترکه، دشمنمون واحده. شما توفیق دارین تو جهاد باشین و ما از دور فقط نگاه می‌کنیم و حسرت میخوریم... .» همسر شهید جواب‌های عجیب و تکان‌دهنده‌ای ردیف کرد روبه‌رویم: «ما توی این عزای بزرگ اصلا عزای شهید خودمونو یادمون رفته. از دست رفتن سید برای ما خیلی بزرگ‌تر از نبود عزیز خودمونه. همه ما فدای سید، فدای این راه‌... .» هرجمله‌ای که می‌گفت مثل پتک محکمی بود که بر پیکر تاریکی فرود می‌آمد. ✍ادامه در بخش دوم
بخش دوم از عمر سفر کوتاهمان دیگر به قدر جرعه‌ای مانده بود. موقع رفتنم پسر شهید سرِ کار بود، اما برگشت خانه و به اصرار خودش مرا به فرودگاه رساند. در راه دست برد داخل جیب کاپشنش و بطری کوچکی را بیرون کشید و با احتیاط داد توی دستم. بطری را جلوی چشم‌هایم گرفتم، قدری خاک داخلش ریخته بود. گفت این خاک مزار پدرم و بقیه شهدایی است که در روضة‌الشهدا دفن شده‌اند. در بطری را آرام باز کردم، انگشت‌هایم را رساندم به نور داخلش و کمی با سر انگشت نوازشش کردم. مسجدالاقصی در ذهنم مجسم شد و شهدای طریق‌القدس دورتادورش.‌ انگشتان متبرکم را اول روی چشم‌ها و بعد به تمام صورتم کشیدم و در بطری را سفت بستم و در بالاترین زیپ کوله‌ام جاساز کردم. اعتقاد داشتم باید احترام این هدیه ویژه حفظ شود و نمی‌شود گذاشت زیر بقیه وسایل! دلم می‌خواست موقع بلند شدن هواپیما فیلمی از بیروت بگیرم. برای همین صندلی‌ام را با صندلی دیگری جابه‌جا کردم. بغل‌دستی‌ام یک لبنانی ساکن هلند بود. به هر سختی که بود با مشقت و هزینه فراوان خودش را برای تشییع رسانده بود. حال و هوای دلش بارانی بود و قطراتش را توی چشم‌هایش دیده بودم. خودش را ملزم دیده بود که بکوبد و آن همه راه را بیاید تا لبنان؛ از شهرش رفته بود اما از رسمش نه! آخرین نگاه را از شیشه هواپیما به خاک لبنان انداختم. این خاک دیگر برایم با آن خاک موقع ورود فرق داشت. انگار دوز حماسی بودنش تازه برایم معلوم شده بود. جملات مرد لبنانی توی کلیپ، تازه برایم معنا پیدا کرده بود: «بزنید ما رو، ما هرگز از حمایت فلسطین دست برنمی‌داریم.» روی پشت‌بام خانه‌اش با لباس‌های خانگی ایستاده بود و با دوربین گوشی‌اش از بمباران‌های اسرائیل فیلم می‌گرفت. ضاحیه در ضایعه از دست رفتن سروهایش سیاه‌پوش شد، اما نشکست. آرمان آزادی قدس را باد هوا نیاورده بود که انفجار اسرائیل بشورد و ببرد! تنها احساسی که در مخیله‌شان ‌نسبت به این حوادث خطور هم نمی‌کرد، گوشت قربانی بودن یا جنگجوی نیابتی بودن بود! سفت و خالصانه ایستاده بودند پای کار حزب‌الله. توی فرودگاه شارجه ده دوازده ساعتی معطل شدم تا به ساعت پرواز برسیم. همان‌جا با حاج مسلم آشنا شدم. اول رفته بوده سوریه و به آوارگان لبنان در سوریه خدمات می‌داده. بعد هم چهل روز توی لبنان بوده و به آوارگان سوریه در لبنان رسیدگی می‌کرده. سه چهار نفری از مشهد آمده بودند و برای دو سه هزار نفر در روز غذا می‌پختند. حاج مسلم با لهجه نیشابوری و تیپ و قیافه متواضعش مثل آبی بود که توی روستاها از روی سنگ‌ها عبور می‌کند؛ زلال، بی ریا، نرم و دوست‌داشتنی. این آدم توی آن فرودگاه لاکچری و پر زرق و برق، کاملا توی آفساید بود؛ یا بهتر بگویم، فرودگاه برای او آفساید بود! عظمتش در برابر آن تجمل و تبختر و مصرف‌زدگی و دنیازدگی مثل مواجهه الماس با پر کاه بود! به ایران که رسیدم یک بغل تجربه، یک دریا نور، یک انبان معنویت متراکم به همراه داشتم. یک روز در جمع دوستانم خاطرات سفرم را تعریف کردم، آن‌ها بسیار مشتاق شدند که سهمی در این کار داشته باشند، هر کدامشان برای شریک شدن مبلغی از سفرم را تقبل کردند. کم کم تعدادشان زیادتر شد، طوری که ترسیدم بیش از مبلغی که هزینه کرده بودم جمع شود! خدای سید نگذاشت آب توی دلم تکان بخورد. به روایت: #م._آ. (پدرانه) به قلم: #م._ح. در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن می‌گوید، از آفاق تا انفس...🌱 💠 بله | ایتا 💠 🌐 ble.ir/join/69TZ9jm6wJ 🌐 https://eitaa.com/janojahanmadarane
ریحانه مدادرنگی‌ها را روی سنگ‌های برّاق اتاق میهمان پخش کرده بود. دفتر نقاشی را که باز کرد، دختر صاحب‌خانه پیراهن مشکی عربی‌اش را کمی بالا کشید و آمد روبرویش نشست. نمایش بی‌کلامشان چشمم را گرفته بود. در دنیای بچه‌ها، برای ارتباط، به کلمه نیاز نیست. انگار همه‌شان به یک زبان بین‌المللی مجهزند که بی‌نیاز به نصب و راه‌اندازی است؛ کافی‌ست چاله‌ی آبی گوشه‌ی حیاط موکب مهیّا باشد. با یک نگاه به همدیگر، بدون حتی کلامی جفت‌پا به سمتش می‌روند و از خجالتش درمی‌آیند. پای بادکنک که وسط بیاید، انواع بازی‌ها را با دست و پا و باد کولر انجام می‌دهند. حتی نیازی به پرسیدن «اسمت چیه؟»، «شِسمُک؟» یا «واتس یور نِیم؟» هم ندارند. دیگر کار ساده‌تر می‌شود، وقتی پای دفتری با برگه‌های سفید و چند مداد رنگی وسط باشد. ریحانه یَله و رها، به شکم روی سنگ‌فرش کف اتاق دراز کشید، مداد مشکی را برداشت و طرح اولیه‌ای از یک پرچم کشید. دختر طُوِیریجی هم مداد برداشت و روی صفحه خالی مقابل شروع به نقاشی کرد. اجازه را حتما از طرز نگاه و انحنای لب‌های ریحانه گرفته بود. دختر عرب طرح پرچم را که دید، سرمشق را گرفت و برای خودش شروع به کشیدن پرچم کرد. بعد عشق و احترامش به کشورش را با جا دادن مستطیل پرچم در قابی از قلب نشان داد. زیر باد مطبوع کولر گازی روی دیوار، هر کداممان گوشه‌ای از اتاق یا روی مبل‌ها پهن شده بودیم. از آفتاب تند و تیز دو روز مانده به اربعین پناه آورده بودیم به آن مبیت زیبا و دلنشین. ✍ادامه در بخش دوم
بخش دوم از فاصله دور، گل‌های کاغذی ارغوانی‌رنگ حیاطش دلم را برد. همان‌ها که از روی دیوار آویزان شده بودند به تماشای طریق‌العلماء و پیاده‌هایش. صحبت با زائر کناردستی‌ام، دقایقی از نقاشی بچه‌ها غافلم کرد. وقتی سر برگرداندم، دیدم صبا با خط کلاس سومی‌اش زیر قلبِ پرچمی نوشته «ایران و العراق لا یُمکِنُ الفِراق». ریحانه هم در صفحه روبروی خودش، دو پرچم در کنار هم کشیده؛ یکی بلندتر، بزرگ‌تر و برافراشته‌تر از دیگری. پرچم کشورمان را از روی رنگ‌ها و نشان وسطش که با همه تلاش کودکانه‌اش بیشتر شبیه به یک تشدید کج و معوج شده بود، تشخیص دادم. رفتم سروقت شناسایی پرچم بزرگ‌تر که بی‌رنگ بود و از نشان وسطش هم چیزی سر در نمی‌آوردم. در جواب پرسش «این پرچمِ کجاست؟»، از دخترکم شنیدم: «پرچمِ اسلام!» شگفتی شوق‌انگیزی روی صورتم نقش بست. عمر چهار سال و خرده‌ای ریحانه را باشتاب در ذهنم مرور کردم. هیچ یادم نمی‌آمد پرچمی با این نام و نشان را به او یاد داده باشم. انگار که سفر اربعین کار خودش را کرده و بزرگ‌ترین درسش را به کوچک‌ترین زائرانش هم داده بود. تا آن لحظه، پرچم اسلام برای من جز یک مفهوم انتزاعی چیز دیگری نبود. هیچ تصویر و تصوّری از وجودش در عالمِ واقعیت نداشتم. پرچم کشورم و پرچم حرم‌ها عزیز بودند و حُرمت‌دار. برای حفظ و بالا نگه داشتنشان جان‌های قابل هم ناقابل می‌شدند. ولی به پرچم اسلام، تا به‌ آن لحظه، این‌طور فکر نکرده بودم. یاد غرفه سالگرد شهادت سردار سلیمانی افتادم. همان‌جا که طرح کاربرگ انگار برای ریحانه راضی‌کننده نبود؛ پشت برگه، مشغول نقاشی دلخواه خودش شده بود. «مردی که زیر باران شدید، پرچم را بر بالای قله کوه می‌زد»؛ همه‌ی تصویرسازی ذهن کودکانه‌اش از حاج قاسم. و چقدر به حقیقت نزدیک بود، خیلی نزدیک‌تر از طرح‌های نمادین کاربرگ‌های غرفه‌. برگشتم توی مبیت، پیش نقش پرچم‌ها. یک قطعه از فایل‌های قدیمی حافظه‌ام فی‌البداهه توی ذهنم با صدای سید مرتضی آوینی پخش شد؛ جمله‌ای طلایی از پیام تاریخی امام خمینی(ره) در قبول قطعنامه: «ما تصمیم داریم پرچم 'لا اله الا الله' را بر قلل رفیع کرامت و بزرگواری به اهتزاز درآوریم.» ریحانه‌ی چهار ساله از ایران، توی خانه‌ای ناشناس در طُوِیریج با خیالی تخت نشسته بود و با صباء نُه‌ساله از عراق، پرچم‌های موردعلاقه‌شان را نقاشی می‌کردند. بی‌بی خدابیامرز در خواب هم این را نمی‌دید. او که ده سال بعد از پایان جنگ ایران و عراق، با معجونی از شوق و ترس و هول و ولا با اولین کاروان‌ها از خانواده‌های شهدا و ایثارگران عازم عتبات شد؛ در خواب هم نمی‌دید بیست سال بعد نوه و نتیجه‌اش این‌قدر راحت و آسوده در خانه‌ای غریبه، در شهری به جز شهرهای زیارتی عراق، خستگیِ راه را از تن به در کنند. چند ماه بعد از شنیدن خبر طوفان الاقصی، یک شب موقع گشت‌زنی توی گروه‌ها، به پوسترهایی از تظاهرات و جنبش‌های دانشجویی برخوردم. گوشه‌شان با فونت درشت نوشته شده بود: «شما در سمت درست تاریخ ایستاده‌اید.» تصاویر نه از دانشجوهای ایران بود، نه دیگر کشورهای مسلمان. تظاهرات دانشجوها در قلب اروپا و آمریکا بود، در حمایت از مردم مظلوم فلسطین. بار دیگر همان جمله‌ی امام خمینی(ره) از ضبط صوتی نامرئی در ذهنم پخش شد؛ این‌بار نزدیک‌تر و کوبنده‌تر. احساس می‌کردم پرچم باز هم قدری بالاتر رفته و سایه‌اش پهناورتر شده؛ حتی روی سر انسان‌هایی که شاید دین‌ و آیین‌شان هم اسلام نباشد. باز شهید آوینیِ درونم با همان نوای بهشتی‌اش می‌خواند: «این پرچم متعلق به همه‌ی حق‌طلبان و انسان‌‌های آزاده دنیاست و خیلی زود است که به دست همان‌ها بر قله‌ی عالم برافراشته شود.» بعد از طوفان‌الاقصی، چیزی بی‌صدا روی نقشه‌های جغرافیا تغییر کرد. فاصله‌ی تهران_غزه، همان هزار و چندصد کیلومتر بود ولی انگار نزدیک‌تر شده بود؛ دست‌یافتنی و نزدیک‌تر. از همان شب بود که گوشه‌ای از جدّ و جهد و اشک‌ها و لبخندهامان برای بچه‌های فلسطین و لبنان کنار گذاشته شد. از همان شب قلب‌هامان به هم نزدیک‌تر شد. آخرین پوستر را هم دیدم و صفحه گوشی را خاموش کردم. با ریحانه روتین جدید قبل از خوابمان را پنج مرتبه تکرار کردم؛ آیه‌ی أمَّن يجیب برای بچه‌های مظلوم غزه. آن‌شب دلم می‌خواست دخترکم با داستانی از آینده به عالم رؤیا برود؛ روزی از روزها، ریحانه و دخترش میهمان یکی از خانه‌های غزه می‌شوند. بعد با نبیله، دخترک صاحب‌خانه، قدس شریف را نقاشی می‌کنند، با پرچمی که بر فراز آن به اهتزاز درآمده است... . در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن می‌گوید، از آفاق تا انفس...🌱 💠 بله | ایتا 💠 🌐 ble.ir/join/69TZ9jm6wJ 🌐 https://eitaa.com/janojahanmadarane
پتو مسافرتی کالباسی رنگی که تازگی از بازار تهران خریده بودم را روی فرش‌های قرمز حرم پهن کردم که محدوده‌مان مشخص باشد. لبه پتو را کشیدم که صاف بشود. مرد جوان خوش‌تیپی سرش را به سمتم چرخاند و با جمله کوتاه فارسی و عربی سوالی پرسید. سرم را تکان دادم و بلافاصله گفتم: «موجود» مغزم هنوز داشت دنبال معنی سوال مرد می‌گشت در حالی که زبانم به او پاسخ داده بود که فضای جلوی ما خالی است و «موجود»! تصمیم گرفته بودیم امسال در نبرد سخت خرید بلیط قطار تهران_مشهد شرکت نکنیم. هم‌زمانی سال نو و شب‌های قدر مطمئن‌مان کرده بود که پیدا کردن بلیط و هتل، شدنی نیست و یا حداقل به این راحتی‌ها امکان ندارد. اما یک‌باره همه چیز جور شد. هفته آخر اسفند چند تا بلیط قطار یافت شد و مامان خبر داد روزهای اول عید آپارتمان‌ علی‌آقا در مشهد خالی است. و ما برای سومین سال متوالی یکی از شب‌های قدر را در حرم امام رضا علیه‌السلام قرآن به سر می‌گرفتیم. مرد جوان که ایستاد و قامت نماز بست، ناگهان نگاهم به چند مرد قدبلند و خوش‌پوش کنارش افتاد که مشغول نماز و مناجات بودند‌. غیرممکن بود!!! یعنی امسال هم ما کنار همان گروهی نشسته‌ایم که سال قبل و حتی دو سال قبل در شب احیا کنارشان بودیم و با نماز خواندن‌هایشان توجهمان را جلب کرده بودند؟ ✍ادامه در بخش دوم
✍بخش دوم همسفرها هم یکی یکی متوجه شدند و متعجب! هر کاری می‌کردم نمی‌توانستم توجهم را از آنان بردارم. انگشتم لای کتاب ادعیه شب‌های قدر و نگاهم به مردان جوان خیره مانده بود. حرم به این بزرگی، بین این همه زائر و مجاور، چطور ممکن بود ما برای سومین سال متوالی کنار آن‌ها نشسته باشیم؟ برای من که همیشه در میان اعمال مفاتیح از روی نمازهای مستحبی پریده بودم، دیدن جوانانی که قبل از شروع مراسم تا پایان دعای جوشن کبیر نماز بخوانند عجیب بود! البته نه اینکه فقط نماز بخوانند؛ آنها هم مثل ما کلی خوراکی با خودشان آورده بودند و فلاسک‌هایشان کنار مهر و تسبیحشان بود. گاهی با هم شوخی می‌کردند و حرف می‌زدند و گاهی بین نمازها کتاب دعا را دست می‌گرفتند و فرازهایی از دعای جوشن کبیر را می‌خواندند. اما باز بلند می‌شدند و به نماز می‌ایستادند. فقط چهره یکی‌شان در خاطرم مانده بود. همان که بیشتر شبیه عراقی‌ها بود و به دوستانش که چهره‌های اروپایی داشتند، شباهتی نداشت. پارسال نهایتا حدس زده بودیم دانشجویان مسلمانی باشند که از کشورهای مختلف آمده‌اند. صفحه ترجمه گوگل را باز کردم و عمه مژگان داوطلب شد که برود ازشان سوال کند. اول پرسیدیم که آیا سال قبل و دو سال‌ قبل هم در شب قدر مشهد بوده‌اند؟ جواب مثبت دادند. برایشان نوشتم که برایمان جالب بوده که ما هر سال آنها را دیده‌ایم. مرد جوان لبخندی زد و رو به دوستانش گفت که داستان چیست. یادم آمد یکی از اعضای گروهشان عجیب شبیه یکی از همکلاسی‌های دوران دانشجویی‌مان بود! دو سال پیش عکسش را فرستاده بودم در گروه رفقای دانشگاه و پرسیده بودم حدس بزنید این آقا کیست؟ زهرا و فاطمه و مریم با من هم نظر بودند و فورا نوشته بودند آقای فلانی! سریع بله را باز کردم و با یک جستجو به عکس رسیدم‌. عمه مژگان با لبخند عکس را نشان‌شان داد تا ادعایمان را اثبات کند! دوست مرد جوان جلوتر آمد. گوشی‌ام را در دست گرفت و با اشاره به عکس گفت سه نفر از جمع‌مان در جنگ اخیر لبنان به شهادت رسیده‌اند. قلبم از جا کنده شد. انگار لحظه‌ای زمان متوقف شد. خنده روی لب‌هایمان ماسید و همه در بهت فرو رفتیم. انگشتانم توان تایپ نداشت به جمعشان اشاره کردم و پرسیدم: «کلهم من لبنان؟» مرد جوان سر تکان داد و گفت: «کلنا من لبنان.» چند نفری که اطرافمان نشسته بودند کنجکاو شدند و سوال می‌کردند این مردان جوان غیرایرانی به ما چه گفته‌اند. حالم به‌هم ریخته بود. باورم نمی‌شد یکی دو سال گذشته در کنار افرادی نشسته بودم که شب قدر شهادتشان را از خدا طلب کرده بودند. باورم نمی‌شد پسر جوانی که صلوات‌شماری در انگشت اشاره‌اش داشت و بعد از هر دو رکعت نماز دکمه کوچک روی آن را فشار می‌داد تا به عدد پنجاه برسد حالا در این دنیا نیست و عاقبت‌به‌خیر شده است. باز بله را باز کردم و در گروه به عکس مرد جوان نگاه کردم. زیر عکس نوشته بودم که پس از پایان مراسم شب‌های قدر در حرم دعای کمیل خواندند و او کل دعا را در حال سجده بوده است. اشک‌هایم سُر خوردند روی گونه‌هایم. انگار راز همسایگی با آنها برایم مشخص شده بود. امشب نباید فقط خواسته‌های ریز و کوچکم را ردیف می‌کردم و برای استجابتشان دست به دامان خدا و اهل‌بیت می‌شدم. باید برای خواسته‌های بزرگتری دعا می‌کردم. صدای قرائت دعای جوشن بلند شد و من به نیابت از سه شهید لبنانی که حتی اسمشان را هم نمی‌دانستم شروع به خواندن کردم: «اللّٰهُمَّ إِنِّى أَسْأَلُكَ بِاسْمِكَ يَا اللّٰهُ، يَا رَحْمٰنُ، يَا رَحِيمُ، يَا كَرِيمُ، يَامُقِيمُ...» در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن می‌گوید، از آفاق تا انفس...🌱 💠 بله | ایتا 💠 🌐 ble.ir/join/69TZ9jm6wJ 🌐 https://eitaa.com/janojahanmadarane
پادکست جان و جهان _ افطاری خیابان ایران.mp3
20.57M
❇️ نویسنده: گوینده: تنظیم و تدوین: 🎶فهرست موسیقی‌های پادکست: ۱. حبیبی سلام، علی‌اکبر قلیچ در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن می‌گوید، از آفاق تا انفس...🌱 💠 بله | ایتا 💠 🌐 ble.ir/join/69TZ9jm6wJ 🌐 https://eitaa.com/janojahanmadarane
‌ انگار همین دیروز بود که با چشمانِ پف‌کرده، ساعت کوک‌شده را خاموش کردیم و تنمان را با هزار زور و زحمت از آن رخت‌خواب گرم بیرون کشیدیم تا سحر را از دست ندهیم. ‌ آدمیزاد است دیگر! عادت می کند؛ مثل همین حالا که دیگر نیاز به کوک کردن ساعت نیست و تا گرگ‌و‌میش صبح، شاید هم تا طلوع فجر بیداریم و شبمان تازه از صبح آغاز می‌شود. ‌ مخلَصِ کلام این‌که؛ خدایا ما خوب‌بندگانی نبودیم! حتی خوب عبادت هم نکردیم. و اگر شما همان «در این ماه، خوابِ مؤمن عبادت است» را هم نمی‌گذاشتید، یک‌ذره توشه هم نداشتیم. ‌ ولی نوشتم که بگویم از ما بپذیر! همین کم را هم از ما بپذیر... . بپذیر و بگذر از ما! که تو هرچه غفور و آمرزنده‌ای‌؛ ما گناه‌کار، فراموش‌کار و البته محتاجِ توایم... . ‌ ‌ ‌ در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن می‌گوید، از آفاق تا انفس...🌱 💠 بله | ایتا 💠 🌐 ble.ir/join/69TZ9jm6wJ 🌐 https://eitaa.com/janojahanmadarane
َولانا «ای مردم! امروز روزی است که در آن به محسنان ثواب دهند و بدکاران زیانمندند؛ و این شبیه‌ترین روز به روز قیامت است! در بیرون آمدن‌ از منزل به نمازگاه، یاد کنید بیرون آمدن خود را از گور به محضر پروردگار. و یاد کنید در وقوف خود به هنگام نماز‌، وقوف خود را در برابر پروردگارتان. و یاد کنید در برگشت خود به منزل‌هایتان، برگشت خود را به منزل‌های بهشت یا دوزخ خود. و بدانید ای بندگان خدا که کم‌ترین مزد مرد و زن روزه‌دار آن است که فرشته‌ای در روز آخر ماه رمضان بر آنها ندا دهد مژده گیرید بندگان خدا که آمرزیده شد برای شما آن‌چه گذشته از گناهان شما و بپائید در آینده چطور خواهید بود!»¹ ¹ قسمتی از خطبه امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام، در روز عید فطر ‌ جان و جهان؛✨ 💠 بله | ایتا 💠 🌐 ble.ir/join/69TZ9jm6wJ 🌐 https://eitaa.com/janojahanmadarane