_ عدم .
مرا هنگام رفتن در بغل کردی ولی اینکار دقیقا مثل بسم الله یک قصاب میماند… .
اما برای ذبح شدن به دست تو ؛
خوشبخت ترینم!
نه؟! .
خب ملت به دلیل اینکه سه شب در خدمتتون نبودم و نشد پارت گذاری کنم امشب هم برای عذر خواهی از ساحت مقدس شما دوسِتان هم از سر گیری سیر کارمون ۵ قسمت در خدمتدون هستیم .
_ عدم .
🖋صفحه۴ گفتم:« من غریبه نیستم برادر! اهل ایمانم و مشتاق شنیدن ماجرا. اگر برایم تعریف نکنید، همین جا
🖋قسمت۵
من در دهی نزدیک حله که مردمش از برادران اهل تسنن هستند، به دنیا آمدم.
دوره نوجوانی را آنجا گذراندم. ده ما بعد از صحرایی بی آب و علف قرار گرفته بود. کار ما بچهها این بود که پیشاپیش به استقبال کاروانیان برویم و با دادن خبرها آمدن آنها از مردم آبادی، مژدگانی بگیریم. یادم نیست آن روز از چه کسی شنیدم که کاروانی بزرگ تا ظهر به ده میرسد. بلافاصله بی آنکه دیگران را خبر کنم، سراغ احمد رفتم. احمد ذوق زده دستهایش را به هم زد و گفت:« عالی شد! اگر کاروان به این بزرگی باشد، میتوانیم چند سکه گیر بیاوریم. برویم بچههای دیگر را خبر کنیم».
گفتم:« ولشان کن. دنبال دردسر میگردی؟ هم جمع کردنشان سخت است، هم باید چند سکهای را هم که میگیریم، قسمت کنیم».
به سختی راضی شد که از خیر بچههای دیگر بگذرد. تا ظهر وقت زیادی مانده بود که از ده بیرون رفتیم و چون فکر میکردیم زود به کاروان میرسیم، نه آبی با خود برداشتیم، نه نانی، ساعتها راه رفتیم. چند تپه و بخشی از صحرا را پشت سر گذاشتیم تا اینکه غبار کاروانیان را ببینیم.
📜«وآنکه دیر تر آمد»
🖊الهه بهشتی .
_ عدم .
🖋قسمت۵ من در دهی نزدیک حله که مردمش از برادران اهل تسنن هستند، به دنیا آمدم. دوره نوجوانی را آنجا
🖋قسمت۶
خورشید به وسط آسمان رسیده بود و حرارت آن مغز سرمان را می سوزاند. احمد ایستاد و با گوشه چفیه، پیشانی اش را خشک کرد و
گفت: «مطمئنی درست شنیده ای؟»
گفتم:«با گوشهای خودم شنیدم» .
با آستین عرق پیشانی ام را پاک کردم و فکر کردم کاش چفیه ام را برداشته بودم. احمد دستش را سایه بان چشم کرد و گفت: «پس کو؟ جز خاک چیزی میبینی؟»
به دورترین تپه اشاره کردم و گفتم تا آنجا برویم اگر خبری نبود.
بر می گردیم».
زیر چشمی نگاهش کردم دستهایش را به کمر زد و اخم کرد و گفت: «برگردیم؟ به همین راحتی؟ این همه راه آمدیم که دست خالی برگردیم».
شانه هایم را بالا انداختم و راه افتادم؛ چون میدانستم هر چه بیشتر بگوید، عصبانی تر میشود غرغرکنان گفت: «نه آبی! نه نانی! بس که عجله کردی» .
تا به بالای تپه برسیم هلاک شدیم کمی از ظهر گذشته بود و اوج گرما بود. احمد را میدیدم که چطور پاهایش را از خستگی و تشنگی روی زمین میکشد. صورتش سوخته بود و زبانش از دهانش بیرون مانده بود. خودم هم حال و روز بهتری نداشتم. انگار تمام آب بدنم بخار شده بود. ماسه های داغ از لای بند کفش ها پاهایم را می سوزاندند.
سرم بی هیچ حفاظی در معرض تابش سوزان آفتاب بود. چشمانم سیاهی می رفت به هر بدبختی ای بود به بالای تپه رسیدیم تا چشم کار میکرد بیابان بودو بس؛ در غبار کاروانی، نه آبادی و نه حتی یک درخت .
📜« وآنکه دیر تر آمد»
🖊الهه بهشتی .
_ عدم .
🖋قسمت۶ خورشید به وسط آسمان رسیده بود و حرارت آن مغز سرمان را می سوزاند. احمد ایستاد و با گوشه چفیه
قسمت۷
احمد آهی کشید و روی زمین نشست. کفش هایش را در آورد تا شنهای داغ را از آن بتکاند.
گفتم: «ننشین؛ پوستت میسوزد» .
گفت: «تو هم با این خبر گرفتنت» .
گفتم: «تقصیر من چیست؟ هر چه شنیدم گفتم».
خودم هم از خستگی نشستم داغی شن در تمام بدن و سرم پخش شد، گفتم: «آخ سوختم».
گفت: «بسوز هر چه میکشیم از بی فکری توست و مشتی شن به طرفم پراند».
گفتم: «چرا این طوری میکنی؟ اصلاً این تو بودی که گفتی از این طرف بیاییم».
برای اینکه کارش را تلافی کنم گفتم: «حتما بچه ها تا حالا کاروان را دیده اند و یک مژدگانی حسابی گرفته اند».
دندان قروچه ای کرد و گفت:«پررویی میکنی؟ به حسابت میرسم» .
تا بجنبم، پرید روی سرم احمد از من درشت تر و قلدرتر بود؛ برای همین قبل از آنکه بر من مسلط شود زانویم را به سینه اش زدم و او را به کناری پرت کردم احمد پیش از آنکه پرت شود، یقه ام را چسبید؛ در نتیجه هر دو به پایین تپه غلتیدیم نمیدانم سرم به کجا خورد که احساس کردم همه چیز دور سرم میچرخد و دیگر چیزی نفهمیدم.
به تکان های آرامی به هوش آمدم انگار سوار شتر راهواری بودم که نرم نرم روی شنها راه می رفت و این شتر عجب کجاوه نرمی داشت. کم کم حواسم سر جایش آمد کجاوه ،نرم شانه احمد بود که مرا روی دوش می برد .
📜«وآنکه دیر تر آمد»
🖊الهه بهشتی .