eitaa logo
_ عدم .
268 دنبال‌کننده
435 عکس
226 ویدیو
1 فایل
حالی ب حالیم و عدم شاهدشه عدم:شاید نقطه آرمانیم:) چنگی ب دل زد همراهمون شو🫡 کپی؟ قابل میدونی فور کن باباجان . https://eitaa.com/AAbsence
مشاهده در ایتا
دانلود
_ عدم .
🖋قسمت۶ خورشید به وسط آسمان رسیده بود و حرارت آن مغز سرمان را می سوزاند. احمد ایستاد و با گوشه چفیه
قسمت۷ احمد آهی کشید و روی زمین نشست. کفش هایش را در آورد تا شنهای داغ را از آن بتکاند. گفتم: «ننشین؛ پوستت میسوزد» . گفت: «تو هم با این خبر گرفتنت» . گفتم: «تقصیر من چیست؟ هر چه شنیدم گفتم». خودم هم از خستگی نشستم داغی شن در تمام بدن و سرم پخش شد، گفتم: «آخ سوختم». گفت: «بسوز هر چه میکشیم از بی فکری توست و مشتی شن به طرفم پراند». گفتم: «چرا این طوری میکنی؟ اصلاً این تو بودی که گفتی از این طرف بیاییم». برای اینکه کارش را تلافی کنم گفتم: «حتما بچه ها تا حالا کاروان را دیده اند و یک مژدگانی حسابی گرفته اند». دندان قروچه ای کرد و گفت:«پررویی میکنی؟ به حسابت میرسم» . تا بجنبم، پرید روی سرم احمد از من درشت تر و قلدرتر بود؛ برای همین قبل از آنکه بر من مسلط شود زانویم را به سینه اش زدم و او را به کناری پرت کردم احمد پیش از آنکه پرت شود، یقه ام را چسبید؛ در نتیجه هر دو به پایین تپه غلتیدیم نمیدانم سرم به کجا خورد که احساس کردم همه چیز دور سرم میچرخد و دیگر چیزی نفهمیدم. به تکان های آرامی به هوش آمدم انگار سوار شتر راهواری بودم که نرم نرم روی شنها راه می رفت و این شتر عجب کجاوه نرمی داشت. کم کم حواسم سر جایش آمد کجاوه ،نرم شانه احمد بود که مرا روی دوش می برد . 📜«وآنکه دیر تر آمد» 🖊الهه بهشتی .
_ عدم .
قسمت۷ احمد آهی کشید و روی زمین نشست. کفش هایش را در آورد تا شنهای داغ را از آن بتکاند. گفتم: «ننش
🖋قسمت۸ چفیه اش را روی سر و گردنم پیچیده بود. نفسش بریده بریده و پشت گردنش خیس عرق بود آفتاب می تابید و ما در بیابانی هموار پیش می رفتیم شیطان وسوسه ام کرد تکان نخورم تا بر آن شانه های نرم و مهربان حمل شوم فکر شن های داغ و سوزش پاها کافی بود که به خواسته شیطان تن دهم سایه مان مثل حیوانی عجیب، اما باوفا همراهمان میآمد چشمم که به سایه احمد افتاد، دلم آتش گرفت. دولا راه می رفت و پاهایش را بر زمین میکشید. عجب بی مروتی هستم من تکانی به خودم دادم احمد فوراً مرا زمین گذاشت و به رویم خم شد. صورتش سوخته بود چشمهایش سرخ و لبهایش خشک و ترک خورده بود. به زحمت آب دهانش را فرو داد و گفت: «خوبی؟» سرتکان دادم که خوبم. لبخند زد و گفت: اذیت شدی؟» حالتش طوری بود که دلم برایش خیلی سوخت. نمی دانم مرا چه مقدار از راه بر دوش حمل کرده بود؛ اما مهم معرفتی بود که نشان داده بود. چفیه اش را از روی صورتم کنار زد در آغوش گرفتمش و او را با مهر به خود فشردم و گفتم:« حلالم کن». به پشت خوابیدم زبانم مثل چوب شده بود. گفت: «طاقت بیاور». مرگ پیش رویم بود گریه مادر و به سر زدن بابایم را پیش نظر مجسم کردم یعنی جنازه ام را پیدا میکنند؟ ناگهان وحشتی عظیم مرا به لرزه انداخت نکند جنازه ام پیدا نشود؟ گرگها اگر نیمه جان خوراک گرگ ها شویم زنده زنده خورده میشویم. این فکر چنان وحشتناک بود که بی اختیار دست احمد را گرفتم . 📜«وآنکه دیر تر آمد» 🖊الهه بهشتی .
_ عدم .
🖋قسمت۸ چفیه اش را روی سر و گردنم پیچیده بود. نفسش بریده بریده و پشت گردنش خیس عرق بود آفتاب می تابی
🖋قسمت۹ از نگاهم به منظورم پی برد. گفتم: «کاش زودتر بمیریم». لب گزید گریه اش گرفت. صورتش را میان دو دست گرفت و با صدایی بریده گفت: «بیا توسل کنیم». گفتم: «توسل؟ بی فایده است. کارمان تمام است» و نالیدم و مشت بر سر زدم. احمد گفت: «ناامید نباش. خدا ارحم الراحمين است؛ به داده بنده اش می رسد». احمد درست میگوید به هر حال از هیچی که بهتر است. گفتم: «ای خدا…» . چشمانم را از بی حالی بستم و فکر کردم اگر صدای احمد به گوش خدا برسد و بخواهد او را نجات دهد من هم نجات پیدا میکنم. احمد گریان میگفت: «خدایا! خداوندا! تو را به عزت رسول الله قسم که ما را از این وضع نجات بده». با چنان سوزی نام حضرت رسول را می برد که دلم به درد آمد و بغضم گرفت. یعنی ممکن است این استغاثه به عرش برسد و خدا فریاد رسمان شود؟ . بالأخره احمد هم از صدا افتاد نگاهم به آفتاب بود که مثل سراب می لرزید و نور کور کننده اش را بر ما می تاباند. کاش زودتر غروب کند تا حداقل در خنکای شب بمیریم این آخرین غروب زندگی ماست و چه زندگی کوتاهی فقط سیزده سال به نظرم رسید اگر مؤمن تر از این بودم اگر منتظر سن تکلیف نمی شدم تا برای رفع تکلیف نماز بخوانم، شاید خدا کمکم می‌کرد. 📜«وآنکه دیر تر آمد» 🖊الهه بهشتی .
انقدر شور که صدا خودشونو در اومد 😂 انقلابی های۵۷: مطهری ،بهشتی،شریعتی و...😎🖊 عنقلابی های ۴۰۴: حنا دختری در مزرعه با آرزو های دست ساز پینترستی 🦄🤌🏼🤣 .
زخم داریم تا زخم خط و خش رو دست و پا اولش میسوزه بعد می‌بنده و اگه بد زخم باشی جاش میمونه صورت حساس تره روان آدم هم زمان باهاش می‌ریزه به هم با موارد قبلی .
تاحالا گوشه چِشت زخم شده؟ دلتنگی یه چی تو مایه های زخم چشمِ . به قول معروف نه می‌کشه نه خوب میشه . هر بار پلک میزنی انگار ثانیه اوله زخم شده… .
هیچوقت نمی‌فهمه هر بار که اثری ازش موجود میشه چه بلایی خانمان سوزی و باهاش دست پنجه باید نرم کرد .
من گریسته‌ام‌، آری مدتی است که با هر ضربه‌ی کوچکی با هر بهانه اندکی به گریه می‌افتم. دوستِ من، دلم زخم دارد .
_
شاید نمی‌خواهی بدانی حال و روزم را من هم نمی‌خواهم بگویم بی تو می‌میرم .