انقدی که بخاطر یه کش مشکی از طرف رفیقام بازخواست شدم تو کل زندگیم کسی سوال پیچم نکرده بود اینجوری..
یوقتایی انقد حالم بده که ترجیح میدم فقط سکوت کنم که اون بغضع رو تو خودم خفه کنم...
ولی وقتایی که نمیتونم برم هیئت یه غم عجیبیو تو خودم حس میکنم
یه حس جاموندن
یه خیلی خیلی بد
یوقتایی هی سعی میکنم قوی باشم
هی هیچی نگم
هی کنار بیام
هی بگم بلاخره تموم میشع
ولی از یه جایی به بعد دیگع میبرم...