eitaa logo
𝓝𝓪𝓿𝓪𝓪𝔷𝓮𝓼𝓱𝝑𓏲
144 دنبال‌کننده
77 عکس
238 ویدیو
1 فایل
«اگر جنونِ نوازشت، مرا به ورطه‌یِ دیوانگی بکشاند؛ خوشا به حالم که دیوانه‌یِ توام.» 𝑻𝒂𝒈:https://eitaa.com/AH123rn 𝑷𝑽: @H19f19 @SoSORRY شروعمون:1405/2/6 ☆منبع:آهنگ، بیو، رمان و...
مشاهده در ایتا
دانلود
وقتی بهت میگم "بچم" یعنی وجودم وصل به بند بند وجودت..
ممنون از کسایی ک اومدین ب چنل😁😁🫀🫂
فقط ی موردی
همسایه هامون زیادی فور میزنن
𝓝𝓪𝓿𝓪𝓪𝔷𝓮𝓼𝓱𝝑𓏲
#رمان_سرگذشت_ترلان #پارت_پنجم - این... دستمو بالا آوردم. - هیس. بذار ببینم چی میزنه. هنوز درس
به الهام نگاه کردم. با چشای غمزده ش پلکی به توافق زد. ایستادنو جایز ندیدم و با اشاره ی رضا جلوتر ازش پله هاشونو بالا رفتم. داخل پشت بوم که شدیم آه از نهادم بلند شد و بی حواس چرخیدم سمت رضایی که درست پشت سرم ای ساده بود و نالیدم: - رضا دیوار! نگرانم بود و دلش پر. من رضا رو از خودش بیشتر میشناختم. حتی تو این حال پریشونمم حال رضا رو میتونستم بفهمم. دستمو گرفت و چسبوند به لبش. - نترس دورت بگردم. من هستم. الان وقت ریختن قلبم نبود. الان وقت بیش از پیش عاشق شدن نبود. الان وقت هلهله کردن و ذوق کردن هم نبود. رضا داشت بیپرده بهم ابراز علاقه میکرد ولی الان وقتش نبود که بال دربیارم. دستم رو، همون دستی که با لباش مهر بهش کوبیده رو کشید سمت دیوار یک و نیم متری بین پشت بومهامون. بدون اجازه و اشاره ای چادرمو از سرم برداشت. تیشرت و شلوار تنم بود. خودمو که جمع کردم نگاه نجیبشو اصلا سمت بدنم نکشوند. - آماده ای ؟ تو اون موقعیت گیج گیج بودم. - آماده ی چی؟ با یه حرکت چرخوندتم و دو تا دستاشو روی کمرم گذاشت و تا بیام بفهمم منظورش چیه رو هوا بلندم کرد و شوندتم رو لبه ی دیوار. - می تونی بپری اون ور؟ نگاهمو از چشمای قشنگش گرفتم و به پشت بوم خودمون نگاه کردم. - آره راحته. - مواظب باش. زیر لبی تشکر کردم و درحالی که بابت نوع پوششم معذب بودم پاهامو جمع کردم و رو کف پاهام نشستم رو دیوار. نگاه آخرمو بهش انداختم و با پلکی که به تایید زد پریدم اونور دیوار. کفش پام نبود و کف پام از درد سوخت و آخ آرومی گفتم. - ترلان خوبی؟ بلند شدم. اونور دیوار ایستاد و نگران نگاهم کرد. - خوبم. چادرمو مید ی ؟ میخواست چادرو بده دستم که تو یه لحظه پشیمون شد و دستشو پس کشید. چادرمو گذاشت رو لبش و... قلبم از جا کنده شد وقتی بوسی دتش. صدای بسته شدن در حیاطمون که اومد بیخیال چادرم شدم و سریع دویدم سمت راه پله ها و رفتم تو خونه. مامان پر از استرس بود. بابا هنوز تو حیاط بود. - مامان من اومدم نترس. با ترس هین کشید و برگشت سمتم. - خدا ذلیلت نکنه . بدو تو اتاقت. [𝓝𝓪𝓿𝓪𝓪𝔷𝓮𝓼𝓱]