اَحـلإ
نگهبان شب..
شب بود و چراغهای خیابان سایههای بلندی روی دیوارها میانداخت. پرچمهای سه رنگ با نام "اللّه" در باد تکان میخوردند و رنگهایشان روی آسفالت میرقصید. کمی آن طرفتر، جمعیتی از مردم ایستاده بودند، پیر و جوان، زن و مرد، همه با چشمانی پر از امید به آسمان نگاه میکردند.
پسر جوانی کنار دیوار ایستاده بود، جلیقهاش به تن بود و تفنگ روی سینهاش آویزان بود. نگاهش به جمعیت بود، به پرچمها، به صورتهایی که نور پروژکتور رویشان میتابید. بچههای کوچکی کنار پدر و مادرشان ایستاده بودند و با چشمان کنجکاو به همه چیز نگاه میکردند.
دستش را آرام روی تفنگش گذاشت و با صدایی آرام که فقط خودش میشنید، گفت: «میبینیشان عزیزم؟ میبینی چطور پرچم را تکان میدهند؟ چطور فریاد میزنند؟ اینها همه برای تو هستند، برای اینکه تو را ببینند.»
گلولههایش در خشاب ساکت بودند، اما او میدانست که حرف هایش را می شنیدند . ادامه داد: «میدانم که دوست نداری بیدار شوی، من هم همینطور. دلم میخواهد این شبها همیشه همینطور باشد، ساکت و آرام، با صدای آهنگها و فریاد مردم.»
به سمت بچهها نگاه کرد، پسرکی که دست مادرش را گرفته بود و با چشمان باز به تفنگش خیره شده بود. لبخند زد و گفت: «میبینی آن بچه را؟ انگار میخواهد بپرسد این چیست. شاید روزی بفهمد، شاید روزی بفهمد که این یعنی امنیت.»
صدایش کمی پایین آمد: «خیلیها فکر میکنند ما بیاحساسیم، که ما فقط یونیفرم هستیم و تفنگ. اما تو میدانی، تو همیشه میدانی که دلم چطور میتپد وقتی بچهها را میبینم.»
مردی از کنارش رد شد و با احترام سرش را تکان داد. او هم سرش را تکان داد و گفت: «میبینی؟ این مرد از من میترسد، نه از ترس، از احترام. این را تو به من یاد دادی، اینکه چطور باید ایستاد.»
باد سردی وزید و پرچمها را تکان داد. صدای آهنگ بلندتر شد و جمعیت بیشتر. نگاهش را به آسمان دوخت و گفت: «هر شب اینجا هستم، هر شب با تو، و هر شب امیدوارم که فردا نیازی به تو نباشد.»
دستش را محکمتر روی تفنگ گذاشت: «اما اگر روزی مجبور شدی صدایت را در بیاوری، بدان که من پشت سرت هستم. من از تو محافظت میکنم، مثل اینکه تو همیشه از من محافظت کردی.»
یک مادر با کودکش از کنارش رد شد، کودک دست تکان داد و لبخند زد. او هم دست تکان داد و با صدایی گفت: «میبینی آن بچه را؟ او از من نمی ترسد، او مرا نمیبیند که یک تفنگم، میبیند که یک نفرم، یک نفر که اینجاست.»
سکوت کرد و فقط به صدای آهنگها گوش داد. بعد آرام گفت: «تو برایم مثل یک دوستی، مثل یک برادر. سردی اما صمیمی، خاموش اما پر از حرف. من به تو اعتماد دارم، چون تو هرگز خیانت نمیکنی.»
جمعیت کمکم رفتند و خیابان خلوت شد. چراغها یکییکی خاموش شدند و فقط چراغهای راهنما قرمز و سبز می شدند. اما او هنوز ایستاده بود، تفنگ روی سینهاش، و قلبش درون سینه.
در آخر گفت: «میدانم که فردا دوباره اینجا میآیم، دوباره با تو، دوباره برای محافظت. و میدانم که تو همیشه اینجا خواهی بود، ساکت و آماده. این همه چیزی است که میخواهم، اینکه تو فقط یک همراه باشی.»
و در تاریکی، تفنگش ساکت ماند، و گلولههایش در خشاب بیحرکت، اما همه میدانستند که این سکوت، بهترین صدایی است که میتوان شنید..
#اَحلإ_نوشت
نمیدانم چه کسی وطن را فروخت!..
اما خوب میدانم چه کسانی تاوان آن را دادند..
بچه های کوچکی که هنوز چشم هایشان را باز نکرده، برای همیشه چشم هایشان بسته ماند..
دختربچه ها و پسربچه هایی که صدای خنده هایشان گوش کوچه و بازارهارو پر میکرد..
نوجوان هایی که به دنبال آرزوهایشان میدویدند حال به سوی آسمان پرواز کردند..
جوانانی که مادرهایشان آرزو داشتند آنها در رخت دامادی ببینید، حال بر سر تابوت هایشان کِل میکشند..
دخترانی که همسران و مادران آینده بودند..
سرداران و رزمندگانی که برای محافظت و امنیت ما، جان شیرین خودشان را فدا کردند..
تمام کسانی که رفتند تا ما بمانیم، داغ تک تک شان بر جگر سوخته ما هست، ما با آنها غریبه ترین آشناییم
بر این داغ ها گر خون بگریم بازهم کم است..:)
#اَحلإ_نوشت
تندتر از ولایت فقیه و امام نروید که ؛
پایتان خورد میشود . از امام هم عقب
نمانید که ، منحرف میشوید . قدر امام و
ولایت فقیه را بدانید که شکر نعمت ،
نعمتت افزون کند ، کفر نعمت
از کفت بیرون کند !
- شهیدمحمدرضاتورجیزاده
بسم رب ابوتراب
سرلشکر موسوی حال ایستگاه نبودت به روز چهلم رسید
تازه بعد جنگ دوازده روزه شناختمت
خودمانیم سرلشکر چقدر حرفت حرف بود
گفته بودی یک روز را هم بی اقا نمیتوانی بمانی
همان شد که گفته بودی با آقا پر کشیدی
می گویند تا چند روز قبل تشییع ات نتوانسته بودند اثری از پیکر رشیدت بیابند
حال گوشت و پوست و استخوانت با این خاک پیوند خورده
یادت است آمدی گفتی دوست داری برای ایران و مردم هزاران بار کشته شوی؟
چقدر خدانکند و قربان صدقه حواله ات کردیم
چقدر برای سلامتی ات نذر و نیاز کردیم دعا خواندیم
اما حرفت حرف و قولت قول بود
گفته بودی مردم عزیز ایران دوستتان دارم
۴۰ روز است تن صدایت،چهره خسته ات،چشمان سرخ شده ات از بیخوابی از جلوی چشمم کنار نمیرود
هر روز صدای دوستتان دارمت در گوشم زنگ میزند
صدایی که یادآور نبودت است
خواستم بگویم سرلشکر ما هم دوستت داریم خیلی هم دوستت داریم
سرلشکر مهربان ما در کنار امام شهیدمان و همرزمان شهیدت برای این خاک برای ایران برای ما مردم دعا کن.
#اوهام_نوشت