پدر پشت رل نشسته بود و انگشت های خود را ریتم وار به روی فرمان میکوبید.
سپهر چشم به پدر دوخته بود به نظرش بنزین زدن بهانه ای خوبی بود برای خلوت با پدر
صف ادونیس طولانی بود ....
با خود فکر میکرد چگونه خواسته اش را برای پدر مطرح کند اما این تلاطم عشقی که در قلبش بود اجازه فکر نمیداد...
زبان گشود :بابا؟
جانم؟
یه چیز بگم نه نمیگی؟
پدر گمان میکرد پسر دلبندش چه خواسته ای دارد ؟خوراکی میخواهد یا شاید هم وسیله ای برای بازی.اما سپهر او مدت ها بود به وادی محبوب مطلوبش رسیده بود و چیزی جز وصال حضرت عشق راضی اش نمیکرد
پدر:حالا شما خواستتو بگو ؟
سپهر:میگم بابا برام دعا میکنی شهید بشم ...💔
آری ما فرزندانمان را با عشق شهادت بزرگ میکنیم و با آرزوی شهادت آنها را به میدان میفرستیم.
(سَر” آن است که در طریق وصال به باد رود و ” جان” متاعی است که هم او بخشیده است تا به بهای آن لقایش را باز خریم، و سّر آن که خون مقتول عشق را ثارالله گفته اند نیز در همین جاست.)
به بها میدهند به بهانه که نیست...
_راوی یکی از آشنایان خانواده شهید سپهر محمدی_
اَحـلإ
_
سردار...
صدامو داری؟!
چند کلمه دلی صحبت کنم باهات؟
هیچ وقت حتی کلیپ های سخنرانی ات رو ندیده بودم...
اولین بار نمیدونم چند سال پیش کجا و چطوری عکست رو توی یه کانال دیدم...
با نگاه اول محبت عمیقی تو دلم نسبت به شما ایجاد شد...
با اینکه نه از قبل میشناختم تون نه حتی مقام و درجه تون رو تو سپاه میدونستم...
حتی تا سال قبل...
اما دوستتون داشتم...
به طوری که حتی دیدن عکس تون بهم آرامش و امید میداد...
وقتی خبر ترورتون رو دیدم حس کردم دنیا وایستاد...
اون روز حتی میترسیدم خبرا رو چک کنم...
ترس تایید شدن خبر ترورتون مثل خوره به جونم افتاده بود...
دو سه روز که گذشت...
وقتی خبر تایید نیومد...
امیدوار شده بودم...
چقدر برا سلامتی تون دعا کردم...
چقدر در خونه حضرت زهرا رو زدم...
آخه بعد آقا دیگه توانایی داغ رو نداشتم...
شنیدن خبر شهادت شما میتونست از پا درم بیاره...
امیدواری ام به اوج خودش رسیده بود...
با خودم گفتم احتمالا مثل قضیه انفجار خونه تو سال ۴۰۴ که اسرائیل گفته بود برای ترور شما بوده و بعدش خبر سلامتی تون اومد اونم دروغه...
اما بعدش...
خبر شهادتتون اومد...
خبر شهادتتون ته مونده توانم رو گرفت...
خودمونیم سردار...
تو روزای خادمی تون...
تو حرم امام رضا...
چی خواسته بودید ازش؟
چی خواستید چطوری خواستید که اینطوری بغلتون کرد؟
بعد ۴۰ روز هنوز رفتنتون رو باور ندارم...
هنوز منتظرم با اون لبخند پدرانه تون بیاید و حرف بزنید...
اما...
الان جای شما خوبه...
کنار رهبر...
کنار سرداران شهیدمون...
همین کافیه حتی اگه دوری از شما سخت باشه...
شهادت پاداش سالها مجاهدت خالصانه تون بود...
سردار امید دارم به دعای خیرتون برای این مردم و این خاک...
تحفه ناقابلی پیشکش روح ملکوتی سردار شهید علیرضا تنگسیری
#اوهام_نوشت